تمام ِ امروز
پروانهایی با بالهای شفاف
نشسته بود روی سرم
میترسیدم راه بروم
بخندم
یا حرف بزنم
آرام پشت ِ پنجره نشسته بودم
تا اینکه با اولین ستاره
پرید و رفت
اینگونه گذشت
تولـــــــــــــــــــد ِ ۲۷ سالگیم!
۲۱ شهریور ۹۰
روزها از پی هم میگذرند و من
هر از چند گاهی یادم میآید
کارهایی مانده
که هنوز انجام ندادهام!
صدای تلفن
خوابِ نیمروز
و تکهی ابری در آسمان
حواسم را پرت میکند
کم کم پیر میشوم و
آرزوهایم چون جنینی نارس
سقط میشوند
…
***
دیوار ِ اعتمادتون رو جوری بسازید که فقط و فقط پشتوانه خودتون رو بخواد نه هیچکس دیگهای! چون این روزها به چشمهامون هم نمیشه اعتماد کرد، فصلی از زندگیم تموم شد که نمیخوام دیگه بهش فکر کنم …
چند تایی کاموا
تکههای پارچه
و مشتی دکمهی رنگی
شاید برای چند روز شاد بودن
ضمانت خوبی باشد
شاید …
وقتی نگاش کردم اولین چیزی که به چشمم اومد قرمزی توری بود که رو سرش بود، این قرمزی سمبلی بود از اینکه تمام مهمانان بدانند نو عروس ِ این خانه بـــــاکره است و این سمبل در خیلی از مناطق ایران استفاده میشود.
بکارت یکی از خشونتهای پنهان علیه زنان است، بارها دیدهام دخترانی که استرس بود و یا نبود بکارت را دارند و حتا برای زندگی آن دختر مهمترین مسئله است و گاهی نبودش به قیمت نزیستن است! این مسئله را در کشورهای سنتی و در حال گذار از سنت مثل ایران بیشتر میتوان دید. تاثیر سنت آنچنان در ایران قوی است که این مسئله وارد قانون هم شده است.
اما چرا بکارت برای دختران آری؟
وجود بکارت نشانه آن است که دختر قبل از ازدواج با مردی رابطه جنسی نداشته است و دست نخورده به مرد رسیده است! بکارت مبـــــــادلــــه نمادین میان پدر و شوهر است که دختر از زیر سلطه پدر در آمده و به همسر رسیده است! حس ِ مالکیتی که مرد با وجود این بافت، بر زن میتواند بدست آورد صد چندان لذتبخشتر است از اولین تجربه رابطه جنسی با همین زن است زیرا توانسته انسانی را به مالکیت خود در آورد و بر بدنش سیطره یابد، به قول سیمون دوبوار: »این خود رابطه نیست که مرد را هیجان زده میکند بلکه، این حس مالکیت است که مرد را ارضا میکند«.
بیشتر مردان ترجیح میدهند همسران آنها باکره باشند، این دست نخوردگی را نشانه اعتماد و عفت و پاکدامنی زن میدانند، اما اینها همه تنها یک معنا میدهد: مردان خواهان سلطه بر تمام امیال و خواستهها و غرایز زنان چه قبل از ازدواج و چه بعد از آن هستند. این واژهها بار معنایی زیباتری به این خواستههای مردان میدهند.
دختری که بنا به هر دلیلی پرده بکارت خود را از دست داده است مایه سرافکندگی و شرمساری و لکه ننگی در خانواده محسوب میشود! خیلی از خانوادهها قبل از اینکه مراحل قانونی برای ازدواج انجام شود، دختر را به پزشکی قانونی و یا دکتر زنان میبرند و گواهی سلامت بکارت میگیرند و آنرا مفتخرانه به خانواده داماد تقدیم میکنند! وجود این بافت آنقدر مهم است که مرد میتواند قرار داد ازدواج ِ خود را با دختری که به شرط بکارت ازدواج کرده بهم بزند و براحتی آن دختر را طلاق بدهد و قانون نیز از آن حمایت کند چون کالایی که مرد خریده است به آن شرط بوده و حالیکه خصوصیات آن کالا را ندارد قرار داد بهم زده میشود! بیشتر مراجع تقلید ایران وجود بکارت را شرط اصلی ازدواج نمیدانند ولی آنرا حسن کمال دختر میدانند و بهتر میدانند که وجود داشته باشد!
حتا در هنگام طلاق نیز بودن یا نبودن این پرده آنقدرمهم هست که تاثیر بر میزان مهریه دارد، دختری که باکره است در هنگام طلاق تنها نصف مهریه را میگیرد و دختری که باکره نیست مهریه را کامل میگیرد.
اهمیت این موضوع در ایران و کشورهای مسلمان و سنتی باعث شده که عمل ترمیم پرده بکارت بوجود آید و با توجه به اینکه این عمل در کشورهای اروپایی انجام نمیشود هیچ اصول خاصی وجود ندارد و پزشکان بر اساس دانستههای شخصی این عمل را انجام میدهند و با توجه به شرایط و دقت در کار هزینهها متفاوت دریافت میکنند.
اما جامعهای که زنان را اینچنین پاک و دست نخورده میخواهد آیا برای مردان هم این بکارت را میخواهد؟ مسلما جامعهای که قوانین و مذهب و سنت آن مردانه است هیچگاه به همجنسان خودش خیانت نمیکند و تمام محدودیتها را تنها برای زنان میخواهد، در همین خانوادههایی که اگر دخترها پرده بکارت نداشته باشند خوار و ذلیل میشوند رابطه جنسی پسرها افتخار خانوادگی شناخته میشوند و هیچگاه گواهی سلامت بکارت پسران را به خانواده عروس تحویل نمیدهند و یا با همان اصطلاح عامیانه میگویند: »پسر که چیزی از دست نمیدهد بلکه با تجربهتر هم برای زندگی مشترک میشود«!
مسئله من و همجنسانم بودن یا نبودن این پرده نیست! مسئله این است که با سنتها و قوانین مردسالارانه که حتا به خصوصیترین حیطههای زندگی انسانها نیز وارد میشود مبارزه کنیم در برابر سنتهایی که انسانیت را به بند میکشند و اجازه میدهند انسانها بر هم سیطره یابند بایستیم فرهنگهایی که خواهان فرو دستی زنان است را نابود کنیم و بفهمانیم معیار ِ کمال زن پرده بکارت نیست و حتا حسن هم محسوب نمیشود! آنرا مانند دیگر بافتهای بدن بدانیم و برای آن ارزشی قانونی و مذهبی قایل نشویم و نگذاریم سرنوشت زنان را این بافت رقم بزند!
صدایش را میشنوم، لپتاپ را گذاشته روی پایش و یکی از آن تحلیلهای خندهدار “کار کار ِ انگلیسهاست” را میخواند و میخندیم! من در خانه میچرخم، صندلیهای میز را مرتب میکنم و غذای مانده از شام را میگذارم توی یخچال و ظرفها را میگیرم زیر شیر و گلدانها را آب میدهم و ریخت و پاشهایم را میبرم تا اتاق و گاهی که از مرکز صدا دور میشوم میخواهم بلندتر بخواند و او لابهلای خندههایش داد میزند که بشنوم فلان مسوول دربارهی بدحجابی یا روزهخواری یا جریان انحرافی یا فتنه گفته فلان!
بعد صدایش گنگ میشود، من شال و مانتو به دست ایستادهام روبروی کمد و نگاه میکنم به کت و شلوار او که از مهمانی هفتهی پیش مانده در کمد من! جایی بین پیراهن تافتهی صورتی و مانتوی کوتاه آبی! آستینش یک جور ِ بیخیالی از بین این دو زده بیرون که انگار همیشه جایش همانجا بوده، یک جور ِ در صلحی که انگار نسبتی دارد با هر دو! صدایش را میشنوم که چیزی میپرسد اما نمیفهمم چه، فکر میکنم شنیدن صدایش که اینهمه بیهراس پخش شده در خانه، دیدنش که صبح به صبح کنار من بیدار میشود از خواب، حتا ریشتراشش کنار عطر و کرمهای من، هیچکدام آنقدر عجیب نیست که لباسهایش اینجا … در کمد شخصی ِ من … انگار که کمد سیسالهی مامان و بابا …
حسی دویده زیر پوستم که عجیب است، گرم است، تازه است، ترسناک است، مهیج است، مورمورم میکند و لبخند دارد … همه همزمان با هم …
نگران ِ روح توام بانو
نگران ِ دلت
نگران ِ دست و دلت
خاطرههایت درد میکند این روزها
میدانم!
نگران ِ این تلخی ِ تندم
که دویده زیر ِ دندان ِ این مردادماه ِ لعنتی
راستی!
این دزدان ِ ناخوانده از کدام جهنم پیدایشان شد؟
نگران ِ توام بانو
نگران ِ لحظههای تو
نگران ِ بند بند ِ دلت
میدانی؟ هنوز هم میتوانم هزاران مرد یک شبه را به خلوتم بیاورم و ببرم! هنوز هم میتوانم، بخواهم! هنوز هم میتوانم مردی را دوست داشته باشم بیگذشتهای و بیآیندهای و … میتوانم قد یک دختر ِ تازه بالغ که سالهای هوس بازی را پیش رو دارد دیوانه و سودایی باشم اما …
تویی را که به تنگاتنگی ِ یک همسر دوست داشتهام نمیتوانم به هر از گاهی ِ مردی تبدیل کنم که از این بستر به آن بستر میخواهمش.
انتخاب کن!
بند ِ دل من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل ِ من تا دل ِ تو
گیرم با دستهایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
گیرم این لبخند لعنتیات
سوژهی معروفترین نقاش ِ قرن بعد شود
یا دور که میشوم
دوســــــــــــــــــــتت دارمهایت را از شیشهی ماشین با شهر شریک شوی
چیزی از قد تنهاییهای من
آب نمیرود عزیزم
و هنوز
شبها
روی شعرها غلت میزنم!
یک نفر: چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
من: بیماری ایدهآلیسم دارم!
یک نفر: زندگی مشترک میدونی یعنی چی؟!
من: آباژورها را خاموش کن لطفن
تا ببینی چقدر دوستت دارم!
از آن صبحها که هیچ مرگت نیست اما اشکهایت برای هیچ لعنتی سرازیر است!
ــ چرا خواب ماندم؟ میخواستم بعد مدتها امروز صبح کمی قدم بزنم!
چک چک.
ــ آ … خدایا … باز هم یادم رفت شیر بخرم!
چک چک.
ــ چه آسمان کثیف دلگیری!
چک چک.
ــ یک بسته نان کپک زدهی دیگر!
چک چک.
ــ چرا این لعنتی یادش نمیماند قبضها را پرداخت کند!
چک چک.
ــ دلم نمیخواهد غروب پنجشنبه تنها بمانم!
چک چک.
ــ حوصله هیچکدام از دور و بریها را ندارم!
چک چک.
ــ کاش رفته بودم خانه، تکیه میدادم به بازوهای گرم مامان به تماشای یکی از آن سریالهای احمقانه!
چک چک.
ــ خیال میکردم وقتی بشنود اینجا ماندهام، تنها، سوار اولین طیاره میشود و میآید!
چک چک.
ــ لعنت به اشکهایت دختر! چه مرگت است؟!