تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

پاییز

1 Comment »

نوامبر 27th, 2011 Posted 12:31

دست در دست‌های تو
پاییز هم سبز می‌شود
تو آن‌جایی که رویا؛
رویا آن‌جاست که تو باشی!
این روزها
همه‌ی ثانیه‌هایم
پیانوی پیری‌ست
تکه داده بر خیالم
شانه‌هایم
خواب ِ آسمان را دیده‌اند
رویای پروازی که نزدیک است

Posted in خط‌ خطی

باران پاییزی

4 Comments »

نوامبر 8th, 2011 Posted 18:58

با باران غریبه نیستیم!
با دریا هم
من از شب حرف می زنم
هوا تاریک می شود!
تو چشمک می زنی
هزاران ستاره از چشمت می افتد!
ما این دنیا را همین جوری ساختیم
و کودکانه در این شعر خانه کردیم
حالا بگذار باران ببارد
کاری هم به این دریا نداشته باش
این دریا
هر روز از چشمان من می گذرد

Posted in خط‌ خطی

او تنها نبود …

5 Comments »

نوامبر 5th, 2011 Posted 13:26

متاسفانه
فرهاد تنها عاشق زمین نبود!
و این را
شیرین خوب می‌دانست
میان عشق‌بازی هایش
در آغوش خسرو!!

Posted in اجتماعی

آدم

11 Comments »

اکتبر 25th, 2011 Posted 23:37

کسی نمی‌داند
مست کرده بود آن شب
یا نشئه بود؟
فقط، فردای آن شب
دیدند!
چیزی آفریده است به نام «آدم» …

Posted in اجتماعی

تعــــــــهد و دیگر هیچ …

6 Comments »

اکتبر 14th, 2011 Posted 14:21

من معنی واقعی تعهد را می‌دانم و این همه‌چیز را ترسناک‌تر می‌کند! من نمی‌توانم بگویم: “تا ابد” و به مفهوم ابد، به تفکیک جزییات لحظه لحظه‌اش فکر نکنم! به صبح به صبح بیدار شدن‌های درهم‌ریخته و ژولیده‌، روزهای کاری فرساینده‌ی دیوانه‌وار، غروب‌های کسالت و بی‌حوصلگی، شب‌های خستگی محض و در کنار تمام این‌ها حضور ِ بی‌زنگ ِ تفریح یک نفر دیگر، توجه ِ همیشگی به این واقعیت که بخشی از مسوولیت ِ امنیت و آرامش و دل‌خوشی او هم بر دوش توست! روزهای طولانی خستگی، ناخوشی و ملال به اضافه‌ی وظیفه‌ی سنگین همراهی. صبح‌های کلافه‌ای که نمی‌توانی به سادگی بگویی: به جهنم همه چیز! در تخت‌خواب می‌مانم! غروب‌های درگیری که نمی‌توانی خودت را در اتاقت حبس کنی. شب‌های رو‌به‌مرگی که نمی‌شود فقط لم بدهی روی کاناپه به بطالت و حضور کسی آشفته‌ات نکند … و بعد حادثه‌های بزرگ: فقدان عزیزان، شکست‌های کاری، کمبودهای مالی، بحران‌های سنتی … تعهد به این‌که نه فقط خودت روی پا خواهی ایستاد که دست ِ همراهت را هم خواهی گرفت … و بعد بیماری، از کارافتادگی، پیری. همه ضرب‌در دو … من نمی‌توانم بگویم: “تا ابد” و به غبغب ِ چروکیده‌ی یک پیرزن هفتاد ساله فکر نکنم، یا به سر ِ تاس ِ یک پیرمرد هفتاد ساله … به حرمت از دست‌رفته‌ی بدن‌های همیشه در معرض نگاه … دست من نیست که ابد، این‌همه مفهوم سنگینی دارد در ذهنم …

وقتی می‌گویم: ازدواج باید یک قرارداد ده ساله باشد ذهنم پی جدایی نیست! که هرکس کم‌ترین شناختی داشته باشد از من، می‌داند نمی‌توانم به این سادگی از یک همراه ده ساله جدا شوم اصلن! وقتی می‌گویم: ازدواج ده ساله فقط دارم تلاش می‌کنم بار ِ نفس‌گیر اضطراب این “تا ابد” لعنتی را از روی دوش ِ “لحظه” ام بردارم. که بتوانم زیر سنگینی ِ سربی ِ مفهوم واقعی تعهد، سبکی ِ داشتنت را در “حال ِ آرام ِ خوشبخت” نفس بکشم.

Posted in خط‌ خطی

چنان گم شوی در من …

3 Comments »

اکتبر 9th, 2011 Posted 23:44

دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه‌تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو!
چنان گم شوی در من!
که یکی دیده شویم از بالا
و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است!
بگذار تعجب کند از حواس پرتی‌اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد
ما جهان را به آغاز زمین می‌بریم
و پلنگ‌ها، آهوها را نمی‌درند
و نفت و اتم را حذف می‌کنیم از خلقت
تا این همه جنگ نشود!
دیوانگی بد نیست
هوس کرده‌ام
چنان گیج شوم از تو!
چنان مست شوی از من!
که زمین سرگیجه بگیرد
و اشتباهی سالی سیصد و شصت و شش دور بگردد
یک روز اضافه تر دور ِ تو!
برای یک بار هم که شده
چشم‌هایت را ببند
و سال‌ها بخواب
به جای تمام ِ سال‌هایی که نخوابیدی
روی ِ سینه‌ام
من شهرزاد نیستم
اما قصه‌گوی خوبی‌ام

Posted in خط‌ خطی

این چهارمین با تو …

4 Comments »

اکتبر 3rd, 2011 Posted 22:57

آغوش ِ تو
مترادف ِ امنیت است
آغوش ِ تو
ترس‌های مرا می‌بلعد
لغت‌نامه‌ها دروغ می‌گفتند!Anniversaryy
آغوش ِ تو
یعنی پایان سر دردها
یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها
آغوش ِ تو یعنی “من” خوبم!
بلند نشوی بروی یک‌وقت!
بغلم کن
من از بازگشت ِ بی‌هوای ترس‌ها
می‌ترسم
۱۱ مهر ۱۳۹۰

Posted in خط‌ خطی

رژ صورتی

5 Comments »

سپتامبر 29th, 2011 Posted 12:02

به رژ ِ صورتی ِ کنار ِ آینه گفتم:
خنده را به لب‌هایم برگرداند!
و به هوای پوشیدن گوشواره‌هایم
موهایم را کنار زدم
نبرد ِ سختی در گرفته است
میان ِ من و سال‌های پیش روریم

Posted in خط‌ خطی

آفتاب

4 Comments »

سپتامبر 24th, 2011 Posted 00:51

به دردم نخورد
آفتابِ تابستان
گل‌هايم را مچاله كرد و
عطرشان را جارو كرد و برد

بوی ماه مهــــــــــــر
بوی پاییز ِ خیابان‌های مشهد می‌آيد …
عاشق ِ این فصلم!

Posted in خط‌ خطی

زندگی جدید

6 Comments »

سپتامبر 17th, 2011 Posted 01:27

سخت‌ترین قسمت زندگی درست اون روزی پیش می‌یاد که انتظارش رو نداری و احساس می‌کنی خوشبخت ِ خوشبختی … یکی از اون روزهای سخت، چند ساعت ِ پایانی امشب بود برام … بدبختی اینه که بشینی و بعد ِ سال‌ها واسه یه مادر که می‌دونی چقدر دوست داره دردل کنی … از اشتباهات … از ناتوانی‌هات و بعد مجبور بشی بری زیر دوش تا کسی صدای گریت رو نشنوه … تا هنوز سعی کنی ادا دربیاری که راهی که رفتی درسته … چقدر فشار امد به قلبم وقتی دیدم کسی که به دنیام آورده چقدر سعی می‌کنه با آرامش باهام برخورد کنه و بگه: هنوز دیر نیست برای جلوی اشتباهات رو گرفتن … زندگی تجربه و و و … امروز تصمیم‌ام راسخ‌تر شد که اگه یک روز ازدواج کردم، بچه دار نشم چون تحمل ناراحتی فرزندت سخت‌ترین درد دنیاست … دردی که امروز در چشم‌های نگران مامان دیدم … موهای که دوستشون داشتم رو کوتاه کردم … رنگ‌شون رو عوض کردم … می‌خوام زندگیم رو عوض کنم … دیگه انتظار و منفعل بودن بسه! …
خداحافظ زندگی چهار ساله … امشب گل‌ناز جدید متولد شد …
دوستان واسه شروع دوباره هیچ وقت دیر نیست … قدرت ِ پذیرفتن اشتباه خودش شروع دوباره‌ست … باورم نمی‌شه که بعد مدت‌ها تونستم تصمیم بگیرم و اراده از دست رفته رو بدست بیارم …

Posted in خط‌ خطی