خیابانها را بند میاندازند سر ِ صبح
جدولها را لاک میزنند
و شمشادهایی که شینیون کردهاند
دیر وقتی است پلها هم کفش ِ پاشنه بلند پا میکنند
کوهها سینهبندشان را دور انداختهاند
و قلههایی که مش میکنند سفیدی ِ زلفشان را
چه فاحشه خانهای شده است دنیا!
و منی که هنوز به دنبال ِ همآغوشی میگردم
…
به طرز حیرت انگیزی به نعمت تابستان پی بردهام امروز! از بدو ِ تولد تا همین پارسال، هر سال، تمام تابستانها را به زمین و زمان و خورشید و خدا و هوا و عالم و آدم بد و بیراه گفتم! هنوز هم میگویم البته! اما به طرز عجیبی امروز به لذت شنیدن بوی آبی که از دریچهی کولر میپیچد به تن ِ هوای اتاق، پی بردهام! و به لذت ِ ایستادن زیر ِ دوش ِ آب سرد با تنی عرق کرده بعد از یک روز تمام فحش دادن به زمین و زمان و خورشید و هوا و غیره … و یا به لذت سر کشیدن یک جرعه شربت خنک که تا گره ِ ناف ِ آدم میشود رد مسیرش را حس کرد! و یا مثلن پیدا کردن یک تکه سایه در آفتاب و همهی اینها را از صدقه سری تابستان است که تجربه میکنم! فدای سرم که تمام گزینههای این امتحان لعنتی غلطاند! هر گزینهای را که تیک زدم مردود شدم، و باز مردود، و باز مردود و با کشف ِ هر موی سفیدی بیشتر به مشروط شدن نزدیک میشوم، و بعد مشروط، و بعد اخراج، و مرگ، و خداحافظ! اصلن زندگی همان پسته ترشی است! مادربزرگم میگفت: همیشه همهی هوسهایت محال و عجیب است، بعید نیست یکهو برگردی بگویی پسته ترشی میخواهم! راست میگفت! مادرها و مادربزرگها همیشه راست میگویند! هوس ِ عاشق شدن هم یکی از همان هوسهای خندهدار من است، یکی از همان پسته ِ ترشیها! موهایم دانه دانه دارند سفید میشوند، تـــــــــــــــــــــــــــــــــــو هستی! زمستان هم نیست! تابستان را بچسب!
سرشار شدهام!
قلبم را وجب به وجب که میگردد / بر لبههای این فنجان ِ گرم / رد چشمهای مردیست که بیهوا سر ریز شده است!
قهوهی چشمهای تو لومان داد یا هوس ِ صورتی ِ لبهای من؟!
سیبی که در نگاه ِ تو میچرخد
آدم را وسوسه میکند
بیا از این جهنم فرار کنیم!
اندازهی همین یکی دو سطر فرصت داریم
از تیررس نگاه ِ این فرشتهها که دور شویم
بهشت که نه
نیمکتی را نشان تو خواهم داد
که مثل ِ یک گناه ِ تازه
وسوسه انگیز است!
پاکت بیتمبر و تاریخ، نامهی بیاسم و امضا
کوچهی دلواپسیها، برسه به دست بابا! …
روز ِ پدر بر همهی مردانی که جز نام ِ مردی شایسته عنوان ِ مردانگیاند فرخنده باد!!
میگوید: قول بده! میگویم: سعی میکنم! میخندد که به دلم ماند یکبار در جواب “قول بده” بگویی: “باشد”. به جای این “سعی میکنم” که امیدی به آیندهاش نیست. میخندم! کلمات میچرخند در ذهنم و به زبان نمیآیند. فکر میکنم از من میخواهی تضمین بدهم در آیندهای که نیامده، کاری که نمیدانم شرایطش مهیا خواهد بود یا نه! قطعا انجام میشود؟ تو؟ تویی که همیشه دلخوری که چرا من درباره گذشتهای که مستقیم هم به تو مربوط نیست پنهانکاری میکنم یا دروغ میگویم، آنوقت میخواهی درباره آیندهای که احتمالن به تو مربوط است دروغی به این روشنی بشنوی؟ قول بدهم میشود درحالیکه واضح میدانم ممکن است نشود؟!
نمیدونم چرا یکهو … اینجوری این وسط ِ گرما یاد ِ داییام افتادم!
یه آدم ِ خیلی خیلی دوست داشتنی که دل ِ مهربونی داره و افکاری حسابی روشن … همیشهی همیشه فکر میکنم تو خونواده ما یه جوری حیف شده! همیشه کتابخونه بزرگش و عینکی که همیشه تو جیب بغلش ِ تو ذهنم ِ اون نگاه مهربونش که توش حس میکنی داره عاقل اندر سفیه نگات میکنه! همیشه دلم میخواست مردی رو که دوسش داشته باشم مثل دایی باشه اول صبح پاشه با اون ماشین اصلاح ِ گرد و چاقالوش صورتش رو اصلاح کنه بره تو حیاط نرمش کنه به اتاق ِ همه اهل ِ خونه سر بزنه … کتابخوندناش … روزنامههای هر روزش … غذا خوردن ِ منظم و با آرامشش، کوه رفتنهای آخر هفتههاش … عاشق ِ سنت شکنیهاش … بیشتر از همه … اون نگاهشو دوست دارم … یه نگاهی که نمیتونم ترسیمش کنم فقط میدونم گاهی خیلی خیلی دلم براش تنگ میشه … واسه متفاوت بودنش واسه آرامشی که داره واسه اون مهربونی که ته دلش داره که هیچ بدی رو واسه هیچکی نمیخواد … خلاصه همینجوری دلم خواست اینجا بنویسم: دایی یه جوری برام عزیزی که کمتر کسی عزیزه! عاشق اون تیکه کلامتم که میگی: دایی جان ….! دایی جان! … و من قند تو دلم آب میشه :*
پردهی اتاق قرمز روشن بود، آفتاب ولرم را میگرفت، گرم میکرد و مثل لحاف میانداخت رویمان! من دراز کشیده بودم کنارش، گونهی راستم را جا داده بودم در آن زاویهی امن بین سینه و بازویش و با دست چپ گونهی زبرش را نوازش میکردم. از آن عصرها بود که انگار در حبابی از آرامش قرنطینه شده است. که انگار دنیا با همهی شلوغی و بالا و پایینش یک قرن دور مانده از تو!
گفتم: دلم میخواست راهی بود که این لحظه تا ابد ادامه پیدا کند. گفت: اگر بخواهی میکند! گفتم: منظورم همین لحظهست. همین لحظه، که من دراز کشیدهام کنارت و به هیچچیز نمیتوانم فکر کنم جز آرامشی که به من میدهی! گفت: هیچوقت فکر کردی اگر با هم بمانیم چند هزار از این لحظهها میتوانیم داشته باشیم تا آخر عمر؟ گفتم دو میلیون و چهارصد و شصت هزار؟!
خندید! ساکت شدم. همیشه به اینجا که میرسید ساکت میشدم. ادامه اگر پیدا میکرد میشد اصرار از او و انکار از من! انگار که من دخترک دمبخت و او عاشق پاشنهخواباندهی پشت پنجره.
میخواستمش! نه حتا برای یک روز و دو روز. برای خیلی وقت. برای مدتی که تهش را نمیدانستم. قیمت داشتنش ازدواج هم اگر بود حاضر بودم بدهم. فقط نمیتوانستم بگویم “تا” چقدر. نمیتوانستم بگویم تا چند سال. حتا در قرنطینهی آرامش آغوشش، حتا در حریم ِ رختخواب که حرفها جدی گرفته نمیشد به عادت ِ معمول، حتا در همان لحظهای که میخواستم تا ابد ادامه پیدا کند، نمیتوانستم بگویم “تا ابد”… نمیتوانستم … دانستن ِ اینکه در خلوت ِ چندشآور به اصطلاح مردانهتان مینشینید و به این دلخوش میکنید که ای وای! فلانی ازدواج کرد و دوست دختر ما دمار از روزگارمان در میآورد و بعد همدردی میکنید حالم را از هر چه شمایی هست بهم میزند … ریشهایتان را بزنید بریزید بز بخورد بنشینید کنج ِ خانه به خالهزنکبازی که شایستهتان است …
***
خانمهای محترم شما را به جان ِ همان دوست پسرتان که دهتا دوست ِ دخترتان را فدایش میکنید قبل از تلاش برای ازدواج با آنها فکر کنید که آیا فکرشان فراتر از جلو پایشان هست و یا با کار شما از فردا بتوار خود را خواهند پرستید؟!
با اعتماد به نفسی
که به دندان ِ موریانهها مزه کرده است
یا با تکیهگاهی
که ندارم
چطور سر پا بمانم؟
دیوارهای دور و برم ریختهاند
باد میآید
دیواری
درختی
عصایی
عشقی
میخواهم
پاهایم کفایت نمیکنند!
مهندس سحابی اندیشمندی بود که با او الفبای ِ سیاست را آموختم، قلمش، فکرش، دنیایش ایران بود و چشمانداز ِ ایراناش، دلم برای نوشتههایش و چهره ِ مهربانش تنگ میشود.
۱۱ خرداد ۱۳۹۰