دست در دستهای تو
پاییز هم سبز میشود
تو آنجایی که رویا؛
رویا آنجاست که تو باشی!
این روزها
همهی ثانیههایم
پیانوی پیریست
تکه داده بر خیالم
شانههایم
خواب ِ آسمان را دیدهاند
رویای پروازی که نزدیک است
…
با باران غریبه نیستیم!
با دریا هم
من از شب حرف می زنم
هوا تاریک می شود!
تو چشمک می زنی
هزاران ستاره از چشمت می افتد!
ما این دنیا را همین جوری ساختیم
و کودکانه در این شعر خانه کردیم
حالا بگذار باران ببارد
کاری هم به این دریا نداشته باش
این دریا
هر روز از چشمان من می گذرد
…
متاسفانه
فرهاد تنها عاشق زمین نبود!
و این را
شیرین خوب میدانست
میان عشقبازی هایش
در آغوش خسرو!!
کسی نمیداند
مست کرده بود آن شب
یا نشئه بود؟
فقط، فردای آن شب
دیدند!
چیزی آفریده است به نام «آدم» …
من معنی واقعی تعهد را میدانم و این همهچیز را ترسناکتر میکند! من نمیتوانم بگویم: “تا ابد” و به مفهوم ابد، به تفکیک جزییات لحظه لحظهاش فکر نکنم! به صبح به صبح بیدار شدنهای درهمریخته و ژولیده، روزهای کاری فرسایندهی دیوانهوار، غروبهای کسالت و بیحوصلگی، شبهای خستگی محض و در کنار تمام اینها حضور ِ بیزنگ ِ تفریح یک نفر دیگر، توجه ِ همیشگی به این واقعیت که بخشی از مسوولیت ِ امنیت و آرامش و دلخوشی او هم بر دوش توست! روزهای طولانی خستگی، ناخوشی و ملال به اضافهی وظیفهی سنگین همراهی. صبحهای کلافهای که نمیتوانی به سادگی بگویی: به جهنم همه چیز! در تختخواب میمانم! غروبهای درگیری که نمیتوانی خودت را در اتاقت حبس کنی. شبهای روبهمرگی که نمیشود فقط لم بدهی روی کاناپه به بطالت و حضور کسی آشفتهات نکند … و بعد حادثههای بزرگ: فقدان عزیزان، شکستهای کاری، کمبودهای مالی، بحرانهای سنتی … تعهد به اینکه نه فقط خودت روی پا خواهی ایستاد که دست ِ همراهت را هم خواهی گرفت … و بعد بیماری، از کارافتادگی، پیری. همه ضربدر دو … من نمیتوانم بگویم: “تا ابد” و به غبغب ِ چروکیدهی یک پیرزن هفتاد ساله فکر نکنم، یا به سر ِ تاس ِ یک پیرمرد هفتاد ساله … به حرمت از دسترفتهی بدنهای همیشه در معرض نگاه … دست من نیست که ابد، اینهمه مفهوم سنگینی دارد در ذهنم …
وقتی میگویم: ازدواج باید یک قرارداد ده ساله باشد ذهنم پی جدایی نیست! که هرکس کمترین شناختی داشته باشد از من، میداند نمیتوانم به این سادگی از یک همراه ده ساله جدا شوم اصلن! وقتی میگویم: ازدواج ده ساله فقط دارم تلاش میکنم بار ِ نفسگیر اضطراب این “تا ابد” لعنتی را از روی دوش ِ “لحظه” ام بردارم. که بتوانم زیر سنگینی ِ سربی ِ مفهوم واقعی تعهد، سبکی ِ داشتنت را در “حال ِ آرام ِ خوشبخت” نفس بکشم.
دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانهتر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو!
چنان گم شوی در من!
که یکی دیده شویم از بالا
و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است!
بگذار تعجب کند از حواس پرتیاش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد
ما جهان را به آغاز زمین میبریم
و پلنگها، آهوها را نمیدرند
و نفت و اتم را حذف میکنیم از خلقت
تا این همه جنگ نشود!
دیوانگی بد نیست
هوس کردهام
چنان گیج شوم از تو!
چنان مست شوی از من!
که زمین سرگیجه بگیرد
و اشتباهی سالی سیصد و شصت و شش دور بگردد
یک روز اضافه تر دور ِ تو!
برای یک بار هم که شده
چشمهایت را ببند
و سالها بخواب
به جای تمام ِ سالهایی که نخوابیدی
روی ِ سینهام
من شهرزاد نیستم
اما قصهگوی خوبیام
…
آغوش ِ تو
مترادف ِ امنیت است
آغوش ِ تو
ترسهای مرا میبلعد
لغتنامهها دروغ میگفتند!
آغوش ِ تو
یعنی پایان سر دردها
یعنی آغاز عاشقانهترین رخوتها
آغوش ِ تو یعنی “من” خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشت ِ بیهوای ترسها
میترسم
۱۱ مهر ۱۳۹۰
به رژ ِ صورتی ِ کنار ِ آینه گفتم:
خنده را به لبهایم برگرداند!
و به هوای پوشیدن گوشوارههایم
موهایم را کنار زدم
نبرد ِ سختی در گرفته است
میان ِ من و سالهای پیش روریم
…
به دردم نخورد
آفتابِ تابستان
گلهايم را مچاله كرد و
عطرشان را جارو كرد و برد
…
بوی ماه مهــــــــــــر
بوی پاییز ِ خیابانهای مشهد میآيد …
عاشق ِ این فصلم!
سختترین قسمت زندگی درست اون روزی پیش مییاد که انتظارش رو نداری و احساس میکنی خوشبخت ِ خوشبختی … یکی از اون روزهای سخت، چند ساعت ِ پایانی امشب بود برام … بدبختی اینه که بشینی و بعد ِ سالها واسه یه مادر که میدونی چقدر دوست داره دردل کنی … از اشتباهات … از ناتوانیهات و بعد مجبور بشی بری زیر دوش تا کسی صدای گریت رو نشنوه … تا هنوز سعی کنی ادا دربیاری که راهی که رفتی درسته … چقدر فشار امد به قلبم وقتی دیدم کسی که به دنیام آورده چقدر سعی میکنه با آرامش باهام برخورد کنه و بگه: هنوز دیر نیست برای جلوی اشتباهات رو گرفتن … زندگی تجربه و و و … امروز تصمیمام راسختر شد که اگه یک روز ازدواج کردم، بچه دار نشم چون تحمل ناراحتی فرزندت سختترین درد دنیاست … دردی که امروز در چشمهای نگران مامان دیدم … موهای که دوستشون داشتم رو کوتاه کردم … رنگشون رو عوض کردم … میخوام زندگیم رو عوض کنم … دیگه انتظار و منفعل بودن بسه! …
خداحافظ زندگی چهار ساله … امشب گلناز جدید متولد شد …
دوستان واسه شروع دوباره هیچ وقت دیر نیست … قدرت ِ پذیرفتن اشتباه خودش شروع دوبارهست … باورم نمیشه که بعد مدتها تونستم تصمیم بگیرم و اراده از دست رفته رو بدست بیارم …