خوبی این خونه مجازی این ِ که میتونی خودت دنیای خودت رو انتخاب کنی و مجبور نیستی جایی بمونی که دوست نداری و کسی رو تحمل کنی که دوست نداری و حرفی رو بزنی که دوست نداری! اصلن هر کار که دوست داری میکنی! میتونی بری به دنیاهایی که دوست داری سرک بکشی، هر کی رو دوست داری اد کنی و دنیای هر کی رو دوست داشتی لینک کنی و هر وقت هم از هر کی بدت اومد Delete، به همین راحتى! وقتی هم حوصله هیچکی رو نداری میتونی نظرات لاگت رو غیر فعال کنی تا از دست همه راحت شى! وجه مشترک تموم آدمای اینجا این ِ که از دست تنهایى فرار کردن اومدن اینجا تا خودشون رو فراموش کنن! حداقل خوبی اینجا این ِ که دنیات همون جورییه که تو دلت میخواد! واسه همین هم هس که اینجا مجازى ِ و واقعى نیس! واقعیت همیشه همون چیزى ِ که تو دوست نداری!
یه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
خودم قبول دارم،
کهنه شدهام!
آنقدر کهنه
که میشود روی گرد و خاک تنم
یادگاری نوشت!
حرف حساب ندارم که
فقط،
آبم با روزگار توی یک جو
نمیرود انگار!
از این که بگذریم
دنیا بر وفق مراد است به جان شما!
هفت سنگ یادت هست؟
بچههای امروز
نه بوی کوچهی خاکی را میفهمند
نه هفت سنگ را
نه تیلههای هزار رنگ را!
بچههای امروز
بدون عینکهای دودیشان
توی کوچه نمیروند
تو هنوز هفت سنگ یادت هست؟!
روزهایم
شبیه گیلاس است
وقتی،
توی مشتت فشارم میدهی
و من
چکه چکه
روی زمین میافتم!
من از خیر این ناخدایان گذشتم،
خدایی نو آفریدم!
…
خودم رو تو آينه نیگا میکنم و چروکای صورتم رو میشمرم، قلبم پير شده، روحم درد میكنه، يائسه شده انگار! زندگی بیهيجان به مزاجم نمیسازه! تو اين گرما، اينروزا، دلم میخواس یه بچه داشتم، شايد هم دوتا!! صبحا قرمه سبزی بار میذاشتم و كف ِمستراح رو میسابيدم! بعد رو زمین جلو كولر ولو میشدم، بچه رو بغل میکردم، عاشقونه نگاش میكردم، چشمای بسته و دهن ِ جستجوگرش رو، گاهی شده حس کنین مادربزرگهامون که همیشه بوی قورمه سبزی میدادن خوشبختتر از ما بودن؟! شايد ديرتر پير میشدن، شايد اينطور، روحشون رو نجات میدادن …
قرنهاست راه میرویم
از شهری به شهر دیگر،
اما هنوز
به شهر اول ِ عطار هم نرسیدهایم!
لیز است سراشیبیها
نفس بُر سربالاییها!
من ِ نفس بریده
پس از پرچم زدن ِ چند روزه بر قلهی تنهایی
در این سراشیبی تند
با این زمین ِ خاکی ِ
باران خوردهی
گِل شده
و زانوهایی که برایم نمانده
پیدایت کردم،
و زمین صاف شد!

دوستای گلم مرسی از تک تکتون، از ایمیل، کامنت، SMS، Tel و … مینویسم بزودی دوباره در این خونه صورتی که وجب به وجبش رو از قبل بیشتر دوس دارم.
با مشتی پر از بیخيالی!
و مسيری
که بیچراغ ترين مسير دنياست!
بیکوله بار
بیپای رفتن
مرا به خدا نسپار!
مرسی از دوستایی که امدن و خوندنم، برای همه آرزومند بهترینام، اینجا رو تعطیل میکنم چون دیگه نه حرفی واسه گفتن دارم و نه انگیزهای برای نوشتن، فاصلهای نیست بین یه حس ِ خوب و یه دنیا توهین…
عشق را تعریفی میبایست جدید، در مناسبت با قرن حاضر! دورهی طرهی گیسوان و لبخند قندآگین و رد شدن از پای پنجرهی یار و انتظار و تیشه و می خانه نشینی و بوسه بر تبرک خاک کوی معشوقه گذشته است! عشق را تعریفی میبایست در مناسبت با دورهای که SMS هست و نفرستاده میرسد، و سایهی برادرها وحشتزا نیست، و گرگهای مدرنیته، یا به عبارتی عامیانه همان در و داف، آنقدر ریختهاند که جمع کردنشان دستان ِحضرت فیل را میبوسد! و حالا حالاها، کسی برای کسی نمیماند، و کسی نمیداند انتظار از سر احتمال و دل دل چیست! دلدادگیهای کلاسیک را بهتر آنکه در حبابی شیشهای کنج موزهها فرستاد و کلاسهایی دایر کرد که ببینیم در قرن حاضر چه خاکی به سرمان بریزیم که دوست داشتن را هنوز هم بچشیم! و در آخرین خان، چنانچه نومیدی به غایت رسید و انقراض دلریختگیها حتمی شد و کسی از زور دلتنگی روزهایش به سال نمانست، عشق را پیامبری چیزی باید… یا در صورت لزوم خدای جدیدی، با توانایی آفرینش عشقی جدید!