تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

مدرنیزاسیون لاگی…

1 Comment »

آگوست 8th, 2010 Posted 12:51

خب لابد جریان آن روز هم مثل همیشه از بوسه‌ها شروع شد، از بوسه‌هایی که هردومان بلد بودیم کی کنترلش را دست‌مان بگیریم! کی من فرمان‌روا باشم و کی او! مثل همیشه داشتم غر نمی‌زدم و غرهایم را جایی توی ذهنم می‌نوشتم که حتمن بهش بگویم مثلن برو ریش‌هایت را بزن! ته‌ريش مال وقت‌هايی‌ست که هزارساعت بوسه‌ پيش رو نداشته باشيم! اصلن ته‌ريش مال توی کتاب‌‌هاست، یا مثلن‌تر چرا این‌جا اين‌همه سرد است یا چرا فلان و بیسار، درست و حسابی که بخواهم بگویم، هیچ‌وقت درگیر ِکامل نشدم. همیشه گوشه‌ی ذهنم یک آدمی نشسته بوده، یک چیزهایی را نوت برمی‌داشته که بعدن یک کاری‌شان بکند. وبلاگ و نوشتن که آمد، دیگر زندگی نماند، مثل یک دبیر دادگاه که تمام وقایع را می‌نویسد، نشسته بودم گوشه‌ی ذهنم، عينکم را سُرانده بودم نوک دماغم، از بالايش نگاه‌مان می‌کردم و تندتند می‌نوشتم، همه چیز را می‌نوشتم. گاهی حتا فیلم‌نامه‌اش را در ذهنم مرور می‌کردم!
لاگ برای گل‌ناز گاهی لباسی‌ست که بر تن کرده، صرفن! گاهی می‌شود شلوار، که عریانی‌اش را بپوشاند. می‌شود پیراهنی سیاه، که اضافه‌وزنش را کمی پنهان کند! می‌شود مینی‌ژوپ، که دل‌ربایی ساق‌هایش را هویداتر کند! می‌شود کلاه پشمی، که سرش را از بوران پیرامون حفظ کند. می‌شود دست‌کش ایمنی، که دستش در برخورد به چیزهای سوزاننده نسوزد، طاقت بیاورد. لاگ گاهی فراتر از لباس، می‌شود پوست ِ تن. روشن یا تاریک. کشیده یا چروک. خبر از سن و سال و طراوت و تاچ‌های عاشقانه می‌دهد! از گازهای محبت، از باتوم‌های دریافت‌شده. لاگ برای من، گاهی می‌رود در جایی عمیق‌تر! می‌شود جزیی از بافتِ تنم، زیر پوست. لاگ برای بعضی‌ از ما جایی بین گوشت و استخوان قرار گرفته، می‌شود آن را جدا کرد تا استخوان‌ها را لخت و خشک تماشا کرد. به بهایی گزاف اما! این جور است که لاگ می‌شود عزیزتر از همه‌چیز، همه‌کس! جوری که  نویسنده را، خواست ِتن و روحش را فدای لاگش می‌کند گاهی. لحظه‌ها و آدم‌هایش را هم! لاگ‌های اخیر، لاگ‌های خوش‌بختی هستند چون صمیمی‌ترین ِ نویسنده‌اند. نزدیک‌ترینش، بی‌واسطه‌ترینش! و پیوندی ناگسستنی با صاحب‌شان دارند. تنیده شده‌اند در جان و روح و روان و جسم و تاریخ و هستیِ نویسنده. جوری که هیچ چیزی در دنیا، این همه یار ِ گرمابه و گلستان ِ خالقش نبوده، این‌ همه کل ِ زندگی ِ صاحب‌ لاگ را متاثر نکرده، این همه هویتش را، اشیا و آدم‌ها و تاریخ و جغرافیایش را به خودش متصل نکرده. این جور است که آدم گاهی خیال می‌کند هیچ مخلوقی تا به این حد رستگار نبوده، هیچ‌گاه…

Posted in اجتماعی

اراده شیرین

No Comments »

آگوست 6th, 2010 Posted 15:53

جهان گاهی
از مدار اراده ما
که اراده کرده‌ایم
فنجان‌های قهوه‌های تلخ ِ به تلخی نوشیده شده را
بشوییم و
دو‌یاره ساز سلام‌هایمان را کوک کنیم
به بیرون پرت می‌شود!
و همه چیز به اشتباه
لنگان لنگان و ناگزیر
ادامه می‌دهند به راه خود …

Posted in خط‌ خطی

یه روز آفتابی

2 Comments »

آگوست 5th, 2010 Posted 15:31

ساعتی است که چمباته زدم روی صندلی و به اين فکر می‌کنم که چطور بايد بنويسم که چرا امروز يک روز خوب بود و يک لحظه جلوی چشمم می‌آيد که ميان خنده‌هايم توقف کردم و به آدم‌های دوست داشتنی زندگی‌ام نگاه کردم و ناباورانه با خودم گفتم: “ساعتی است که به هيچ چيز فکر نکردم.” قول شرف می‌دهم که تمام لغت نامه‌تان را هم زير و رو کنید نتوانید هضم کنید که اين يعنی چقدر خوشبختی!

Posted in خط‌ خطی

آلبوم

3 Comments »

آگوست 3rd, 2010 Posted 15:35

می‌نشینم و ساعت‌ها یک نفس عکس نگاه می‌کنم، عکس خانه‌های کوچکی که به هیچ خانه‌ی دیگری نچسبیده‌اند و درهای‌شان قفل نیستند، با نگاهم غلت می‌خورم میان تک تک لیوان‌ها و فنجان‌ها و در و دیوارهای رنگی و مبل و کتاب‌خانه‌های پر از کتاب و تخت و میز و صندلی و کارد و چنگال و گلدان‌ها و نوری که از پنجره‌ها ولو شده روی وسایل و دلبری می‌کند.
غرق می‌شوم لابه‌لای عکس‌ها و اسباب‌شان را جابه‌جا می‌کنم! در آشپزخانه‌هاشان هزار جور شیرینی رنگ و وارنگ می‌پزم و فنجان‌ها را پر می‌کنم از چای و قهوه، غلت می‌زنم روی تخت‌ها و یک نفس کتاب می‌خوانم. از در و دیوار و تیر و تخته و زمین و زمان صدای موسیقی می‌آید. موسیقی مورد علاقه‌ی من، اما صدای باز شدن در است، با تک نوازی ِ تو!
بین این عکس‌ها، خیال‌ام را ول می‌کنم و با تو زندگی می‌کنم، به جای تمام خانه‌هایی که با هم نداشتیم، تمام موسیقی‌هایی که گوش ندادیم، تمام غذاهایی که با هم نخوردیم، تمام پنجره‌هایی که بستیم و تمام درهایی که قفل کردیم…

Posted in خط‌ خطی

کافه‌های امروزه

2 Comments »

آگوست 1st, 2010 Posted 17:33

می‌شود گاهی قدم را آهسته‌تر برداشت، پشت شیشه‌ی رستورانی، کافه‌ای، سر را چسباند به شیشه و زل زد به صحنه‌ی پاک کردن ِ میز ِ دخترکانی که بوی عطرشان از شیشه هم رد می‌شود، به دست ِ کارگری احتمالن به سن و سال پدرهاشان!
می‌شود خیره شد به صورت ِ بی‌حالت و خسته‌ی مرد، نگاه را حرکت داد تا روی دست‌هایش که انگار بی‌تابانه می‌خواهند زودتر هر چه لک روی میز است از بین ببرند و صاحب‌شان را از بودن در آن ترکیب ِ نامربوط خلاص کنند، و آرام روی چسب ِ روی بینی ِ دختر متوقف شد!

Posted in اجتماعی

برک آپ

3 Comments »

جولای 31st, 2010 Posted 22:45

اشکاش رو پاک می‌کنه می‌گه: بعد تموم شدن یک رابطه می‌دونی چی اذیتت می‌کنه!؟ سرم رو  پایین می‌ندازم و یه جرعه از قهوه رو می‌نوشم  و می‌گم: عجب قهوه تلخی طعم حس ِ این روزها رو می‌ده حسی تلخ، بی‌توجه به حرف  من ادامه می‌ده: حس‌ها، حرف‌ها و خاطراتی که روزی برات شیرین بودن و با ارزش ولی الان پست‌اند، بی‌ارزش‌اند و این فکر مثل خوره آزارت می‌ده که چرا این همه حماقت؟!
سرم هنوز پایین ِ و دستم فنجون قهوه رو بغل کرده و با هر کلمه او این حلقه محکم‌تر می‌شه، حرف نمی‌زنم ولی چیزی تو گلوم سنگینی می‌کنه می‌ترسم با یک حرف عیان بشه  و من رسوا!  می‌گه: ولی حیف که تو حسم رو درک نمی‌کنی، خوش به حالت تو خیلی از من عاقل‌تری!!!
به بهانه‌ای بلند می‌شم و از میز دور، به هوای کاری باید از این فضای سنگین که حماقت من رو به روم می‌آره دور بشم، برمی‌گردم و در جواب اون همه حرف می‌گم: هوای این روزها خیلی خنک شده خیلی، جون می‌ده برای پیاده روی با سکوت، پایه‌ایی؟

Posted in اجتماعی

پیش از تو…

1 Comment »

جولای 31st, 2010 Posted 22:20

گویی پیش از آمدنت
هرگز نبوده‌ام،
و جهان بی تو
تهی از خاطره بود!
برایم
قابل تصور نیست،
لمس باد
و باران
در نبود تو!
پیش از آن‌که تو بیایی
جهان چگونه بود؟
ابرها چگونه می‌زاییدند؟
باران تولدش را
بی تو چگونه جشن می‌گرفت؟
و باد به چه جراتی
به جای دستانت گیسوانم را نوازش می‌داد؟
در باورم نمی‌گنجد،
لمس جهان در نبود تو ….

Posted in خط‌ خطی

آدمکم

3 Comments »

جولای 27th, 2010 Posted 00:23

این سیب‌های کال

وسوسه هیچ بهشتی را

در من زنده نمی‌کند،

تو اگر عاشقی،

با من بمان!

Posted in خط‌ خطی

شب مهتاب…

3 Comments »

جولای 24th, 2010 Posted 00:29

خوبی این خونه مجازی این ِ که می‌تونی خودت دنیای خودت رو انتخاب کنی و مجبور نیستی جایی بمونی که دوست نداری و کسی رو تحمل کنی که دوست نداری و حرفی رو بزنی که دوست نداری! اصلن هر کار که دوست داری می‌کنی! می‌تونی بری به دنیاهایی که دوست داری سرک بکشی، هر کی رو دوست داری اد کنی و دنیای هر کی رو دوست داشتی لینک کنی و هر وقت هم از هر کی بدت اومد Delete، به همین راحتى! وقتی هم حوصله هیچ‌کی رو نداری می‌تونی نظرات لاگت رو غیر فعال کنی تا از دست همه راحت شى! وجه مشترک تموم آدمای این‌جا این ِ که از دست تنهایى فرار کردن اومدن این‌جا تا خودشون رو فراموش کنن! حداقل خوبی این‌جا این ِ که دنیات همون جورییه که تو دلت می‌خواد! واسه همین هم هس که این‌جا مجازى ِ و  واقعى نیس! واقعیت همیشه همون چیزى ِ که تو دوست نداری!

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره    کوچه به کوچه
باغ انگوری   باغ آلوچه

Posted in خط‌ خطی

سوار خر مرادیم!!

1 Comment »

جولای 22nd, 2010 Posted 01:15

خودم قبول دارم،
کهنه شده‌ام!
آن‌قدر کهنه
که می‌شود روی گرد و خاک تنم
یادگاری نوشت!
حرف حساب ندارم که
فقط،
آبم با روزگار توی یک جو
نمی‌رود انگار!
از این که بگذریم
دنیا بر وفق مراد است به جان شما!

Posted in خط‌ خطی