لالایی
فوریه 24th, 2010 Posted 03:22
لالایی بگو
بگذار تا برای هميشه
بخوابم
در آغـوشت…
Posted in دستهبندی نشده
قصه گلناز و مداد سیاهشه
فوریه 24th, 2010 Posted 03:22
لالایی بگو
بگذار تا برای هميشه
بخوابم
در آغـوشت…
Posted in دستهبندی نشده
فوریه 23rd, 2010 Posted 01:46
تفکر از جنس خاریدن انگشتهای پاست
هر چی بیشتر بخارونیش بیشتر میخاره!
موقع راه رفتن هم میری…نه تو اعصابت!
Posted in خط خطی
فوریه 21st, 2010 Posted 02:07
تو انگار کن سوزن ِ گرامافون ِ این روزهای ناخوب ِ کشدار، روی صفحهی «اندکی صبر ِ» روزگار، گیر کرده و یک بند میخواند که: «اندکی صبر، اندکی صبر، اندکی صبر…» بیآنکه کسی با قاطعیت ِ تمام بداند تاریکی ِ دوباره نزدیکتر است یا سحر؟!
Posted in خط خطی
فوریه 20th, 2010 Posted 01:15
گلهای نیست، شاید همین روزها که دیر نیست
من مُردم!!
شاید همین روزها رها شدی…
چه قفسی ساختهام…
من روزی هزاربار میمیرم…
گلهای نیست، خواستنیهایم زیاد است…
Posted in خط خطی
فوریه 19th, 2010 Posted 21:21
شما در زندان ما را میگــــــــــا…یید
و ما در خیابان،
شمــــا را به گــــــــ…ا میدهیم…
Posted in سیاسی
فوریه 16th, 2010 Posted 15:17
سلام
روزهای خوشبوی دیدنت،
دارند میرسند،
روزهای خوش ِ لوسیون زده …
Posted in خط خطی
فوریه 15th, 2010 Posted 19:01
برای دوستای مهربونم که اینجا رد پاهاشونو میذارن:
بازی غریبیست نوشتن، گاه اندوهی میآید در آن، یا شیونی، یا خندهای! گاه نسیمی میوزد از آن، یا طوفانی، یا بارانی، گاه هولناک میشود و نفرت میآفریند، گاه بیزارت میکند و با این همه کسی هست میان آن که همراهیات کند، کسی با حرکت چشمها و سکوتی خموش، یا با حرکت لبها و زمزمهای آرام، کسی لابلای تمام جملهها، کلمات و تمام حروف، کسی هست: تو، تویِ خواننده…
و حالا دور از آن همه سرخوشی ناب نوشتن و ناگزیر به سکوت…
Posted in خط خطی
فوریه 15th, 2010 Posted 01:26
تنم ضعف میرود!
ویتامین ِ لبهایت،
روزهاست که تمام شده…
Posted in خط خطی
فوریه 13th, 2010 Posted 22:39
ابراهیم نبی
دستهای توست!
وقتی که آتش ِ تن ِ برهنهی مرا
تبدیل به گلستان میکند!
هر روز برای ما روز ِ دلدادگیست…
گل ِنازت
۱۴فوریه ۲۰۱۰
Posted in خط خطی
فوریه 13th, 2010 Posted 01:39
۸۳۹۲۰۴۲۰۸۵۷۶۳۷
بانک ملی، شماره حساب من است!
لطفن،
کمی از عطر تنت را برایم واریز کن!
Posted in خط خطی