ذهنِ من
پنجرهی ذهنم را میبندم
تنها به این دلیل که
سیاهی اتاق تفکرم
غلظت دود سیگار اعتقادم
و تعفن لحظههای اندیشهام
از هوای آنسوی پنجرهی ذهنها بهتر است
نور و هوای شهر
ارزانی شهروندان نمونهاش !!
خيلی وقته اينجا…تو بودی اما من…! من هيچجا نبودم…حتی خودم نبودم!
روزا داره همينجوری، پشت سر هم میگذره…تند و تند…وقتم داره تموم میشه….چند ماه ديگه….خيلی زوده! نه؟!
دلم میخواست يه ريموت داشتم و میزدم روی دور كُند !! میذاشتم اين چند ماه آروم آروم بگذره…لحظه لحظهاش رو زندگی میكردم…كاش میتونستم يه كاری بكنم كه نره…دور نشه…بمونه..بمونه..بمونه…بمونه…
حتی تو خواب هم تكرارش میكنم…كاشكی بمونه…
چند تا طرح دارم واسه نوشتن…چند تا کار نصفه نيمه…يه عالمه فيلمِ نديده…يه عالمه كتاب ِ نخونده…يه عالمه درس ناتموم
یه عالمه حرفِ نگفته…يه عالمه ترس…يه عالمه عشق…يه عالمه عشق…
حرفی نيست… گرچه میدونم….!
سرشارم از حس خوب….لبريزم از ترس…،تضاد سختيه!
ولی میشه الان نترسید از این که داری میگذری، الان میشه زندگی کرد، پارادوکس عجیبی شده وجودم یه لحظه سرشار از حس خوب بودن و یه لحظه لبریز از ترس نیستی و نبودن، مثل “فرزاد” اونم پازسال فکر نمیکرد نباشه ولی حالا نیست نیست نیست… از نبودنا میترسم…
اما… طاقت میآرم !
This entry was posted on چهار شنبه, اکتبر 29th, 2008 at 14:42 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

20:33 on اکتبر 29th, 2008
سلام..
كم پيدايي؟!
خوبي ؟
ما توپه توپيم!