Archive for فوریه, 2012
برای اسکروچ بزرگ :)
فوریه 26th, 2012 Posted 15:18
آدمها سر زده میآیند، بیآنکه بدانند به کجا دارند میروند. از پیش برای خودشان یک حساب ِ بستانکار باز میکنند و از همان ابتدا مرا بدهکار میکنند! این رویداد ِ تازهای برای من نیست، گلهای هم ندارم ولی انتظار دارم که پیش از هر داوری دربارهی من، آنقدر جسارت و صداقت داشته باشند و از خود بپرسند: که برای این بستانکاریشان چقدر هزینه کردهاند و از چه چیزشان مایه گذاشتهاند که من باید ما به ازای آنرا بپردازم؟ باید روی سر ِ خودم خراب شوم، درون خودم فروکش کنم، باید بشوم خورهی جان ِ خودم که چی؟! که بدهی ِ یک حادثه که در گذشته رخ داده و به من مربوط نیست را بپردازم؟! که نه در ایجادش مقصر بودم و نه در پایانش؟! من از اول همانی بودم که باید باشم و تا آخر هم، همان میمانم … ولی اگر هر روز این بستانکاریها اضافه شود من نیز بستانکار خواهم شد … راست گفتهاند که : «نیکی که از حد بگذرد نادان خیال ِ بد کند»
Posted in خط خطی
همهاش برف، برف …
فوریه 24th, 2012 Posted 00:56
این روزها
همهاش در من برف میبارد
آنقدر سنگین
که آدم برفیها
در من امپراطوری راه انداختهاند
و من
حتا
جرات خندیدن به دماغهای هویجیشان را ندارم!
این روزها
زمستانتر از زمستانیام که در آنام
و چهلچراغی از قندیل و بغض
آویزان کردهام اینجا
درست بالای سر ِ شومینهای
که تو در آن هیزم نمیریزی!
Posted in خط خطی
حس ِ تعلیق
فوریه 18th, 2012 Posted 01:50
وقتی جهان
وقتی زمان
هی دور خودشان بگردند و
نرفته برگردند
سر ِ خانهی اول
من تمام ِگناه را
توی آغوش ِ تو جا میگذارم
و مثل قدیسهای که به گناهکاران ایمان دارد
میروم جا خوش کنم
زیر ِ پر و بال ِ جهانی
که نمیفهمد بیتو نیازی نیست، بگردد!
و زمانی
که فقط بلد است
روی بدترین نقطه گیر کند
و عین ِ خیالش هم نباشد
که اگر شاهزادهای در راه نباشد
اگر اژدها هم پیرتر شود و بمیرد
من بین در و دیوار ِ تا ابد بلند ِ این قلعه
چقدر باید گریه کنم؟
Posted in خط خطی
کاش …
فوریه 5th, 2012 Posted 01:03
دست به ســر میکنم ثانیـــهها را،
دلـــم …
یک اتفاق ِ ناخوانده میخواهــــد!
کاش، آن اتفاق، تو باشی!
Posted in خط خطی
