Archive for سپتامبر, 2010
الکی خوش!
سپتامبر 11th, 2010 Posted 00:45
خدايا شكرت
كه آنقدر پول دارم
كه هر روز تاكسی سوار شوم
و توی صف كيلومتری اتوبوس نايستم!
خدايا شکرت
كه آنقدر پول نـدارم
كه ماشين بخرم
و توی ترافيک وحشتناک
از كلاج و ترمز گرفتن
آرتروز مچ پا و سندرم كف پا بگيرم!
یه روز خوب، یه هوای پاییزی و یکسری دوست خوب، خوش گذشت.
Posted in اجتماعی
روز رویایی
سپتامبر 9th, 2010 Posted 16:29
هفت بار
هفت خان را
از آخر به اول
از اول به آخر
از وسط به وسط
آمدهام!
شدهام !
دویدهام !
زمین خوردهام !
و هنوز در انتظار
آن روز رویایام
که نویدم دادی!
Posted in خط خطی
پاییز
سپتامبر 6th, 2010 Posted 17:13
آسمان آبی ست،
اگر بگذاری!
انجیرها میرسند
ما میرسیم !
باران هم هست هر از گاه،
اگر بگذاری!
دستهایت را ببین!
دلم را ریختهام کف دستهات
و قرار است همین پاییز
دوباره سامان بگیرد!
هوس بوسههایی که
به هم بدهکاریم !
اگر بگذاری
…
Posted in خط خطی
روزی میآید …
سپتامبر 4th, 2010 Posted 01:06
گفتم: هرچقدر که روشن فکر باشی، از اصالتت دور شده باشی، روزی مردی میآید که تو را برمیگرداند به اصالتت!
حتا اگر آن مرد رهگذر همان روزهایت باشد.
آن مرد میآید و دلت کوچک میشود، بیزاری از حسادت و حسادت میکنی! مالک میشوی و مالکیت طلب میکنی! سند ِ بند بند تنت را به نامش میزنی.
زن ِقدرتمندت، دیروزی میشود! خواب میرود! سایه میطلبی، همهی زیباییت …
گفتم: نمیدانم این اصالت تا کی ماندنیست …
اما خوب است آن مرد بیاید و روزگاری را در این آزار شیرین زنانگی کنی و زندگی …
Posted in اجتماعی
