تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for سپتامبر, 2010

آسمان

2 Comments »

سپتامبر 29th, 2010 Posted 00:55

مداد بلندی دارم
و آسمان همیشه دم دستم است!
اگرچه نای کشیدن ندارم اما
تا تاب‌بازی شبانه،
دو سه لبخند بیش‌تر نیست!
آخر ماه خودش دیشب به من گفت:
طناب از تو
شاخه از من
من هم آویزانش شدم!
فقط نمی‌دانم چه کسی دارد هل می‌دهد!

Posted in خط‌ خطی

Religion is bad?!

No Comments »

سپتامبر 26th, 2010 Posted 01:09

ضریب احتمال این‌که تو و من! با کیلومترها فاصله بتونیم در یه روز یه جمله کپ هم رو به یه نفر بگیم چند در هزاره؟!

امروز از اون روزا بود که کلی ذوق کردیم واسه این شباهت :) )

اینم جمله‌س:

Religion is an insult to human dignity. With or without it, you’d have good people doing good things and evil people doing bad things, but for good people to do bad things, it takes religion.

Posted in اجتماعی

شصتی‌ها!

2 Comments »

سپتامبر 24th, 2010 Posted 22:43

احساس گناه می‌کردم، وقتی بعد از مدرسه با دوستانم پیاده می‌رفتیم تا پارک، و بلند بلند می‌خندیدم! وقتی پسرها متلک بارمان می‌کردند، وقتی موهایم از روسری بیرون بوند، وقتی روسری روی سرم سنگینی می‌کرد، وقتی دیوانه‌وار موسیقی گوش می‌دادم، وقتی فهمیدم پسر همسایه دوستم دارد، وقتی نمازم را یک خط در میان می‌خواندم، وقتی دستم اشتباهی می‌خورد به دست فلانی، وقتی کرم‌پودر و ریمل می‌خریدم، وقتی یواشکی دست توی ابروهایم می‌بردم، وقتی با دوست‌های ممنوعه‌ام که تنها جرم‌شان خنده و شادی و آزادی بود، می‌پریدم! وقتی کسی زوم می‌کرد روی صورتم و ول‌کن نبود، وقتی،‌ وقتی،‌وقتی… .
وقتی یک عمر فکر می‌کردی که بدی،‌ هیچ وقت احساس گناه دست از سرت برنمی‌دارد، دهه شصتی‌های بیچاره،‌ بیچاره‌ترین بچه‌های ایران بودند…
نفرین‌نامه: خانم مدیر که هر روز سر صف، ابروهای‌مان را چک می‌کرد و پلیس ِ گیر اون شب ِ داروخونه!

Posted in اجتماعی

به بهانه آغاز مهر …

4 Comments »

سپتامبر 23rd, 2010 Posted 02:35

دلم هوای بچگی‌هایم را کرد! صبح‌ها که بیدار می‌شدم مامان رفته بود مدرسه ولی صبحانه‌ی من آماده بود، صبحانه را که می‌زدم! کشوهای کمد را مثل راه پله باز می‌کردم و ازش بالا می‌رفتم! می‌رفتم بالا و تلویزیون را روشن می‌کردم! سیاه سفید بود، دو تا کانال هم بیشتر نداشت اما صفا داشت! عمو قناد و قلقلی نگاه می‌کردم،چاق و لاغر و حنا نگاه می‌کردم، گاهی وقت‌ها تلویزیون خل می‌شد و به جای عمو قناد رویایی من برفک نشان می‌داد، آن وقت بود که تا مدرسه مامان می‌دویدم. با بچه‌های مدرسه بازی می‌کردم و یواشکی به کشف و شهود محیط مدرسه و سوراخ سنبه‌هایش می‌رسیدم! ذهن من شده بود یک دوربین عکاسی حساس و لحظه به لحظه عکس می‌گرفت. هنوز هم خیلی از آن عکس‌ها را به خاطر دارم. یه لحظه همه جا روشن می‌شود و ذهنم تا اوج آن روزهای بی‌خبری پرواز می‌کند. روزهایی که نه درد سیاست را می‌فهمیدم نه غم آب و نان را! روزهایی که هیچ کس را جز مامان و بابا نمی‌شناختم  و از زجر بچه‌های اهل جنوب و غرب بی‌خبر بودم. نمی‌دانستم خراب شدن خانه روی سرت، زیر آوار رفتن تلویزیون و تمام اسباب بازی‌هایت یعنی چه؟ نمی‌دانستم کُشتن، مُردن یعنی چه! روزهای جنگ و بمب و تفنگ را می‌گویم. یادتان می‌آید؟

Posted in اجتماعی

دانه دانه …

No Comments »

سپتامبر 21st, 2010 Posted 16:52

دانه دانه می‌کَنَم
دردهای وجودت را
با موچين ِ بوسه‌هايم!
تا زمانی‌كه آغوشم گرمایی دارد،
من تو را به درد نمی‌سپارم!

Posted in خط‌ خطی

شهریور

1 Comment »

سپتامبر 20th, 2010 Posted 14:35

عاشق ِ حال و هوای شهریورام!
مخصوصن  وقتی  نسیم صبحگاهیش گونه‌هام و نوازش می‌کنه،
یا رقص برگ‌ها  با وزش باد!
یا عطر ِتغییر فصل!
بعد از تمومی
گرمی مرداد، این خنکی  واقعن که دلچسبه!
مثل لبای خنک تو  بعد از نگاه ِ گرمت!

Posted in خط‌ خطی

فرناز

1 Comment »

سپتامبر 17th, 2010 Posted 13:46

متولد که شدم،

تو هنوز نبودی!

داشتی توی بهشت

توپ‌بازی می‌کردی!

پنج روز گذشت،

و ما دوباره مسافری از بهشت داشتیم!

فرناز گلم

میلادت شاد ِ شاد.

می‌بوسمت.

۲۶ شهریورگان ۱۳۸۹ شمسی

Posted in خط‌ خطی

جرم!

1 Comment »

سپتامبر 13th, 2010 Posted 22:47

بی‌معرفت،
نفت ریخت روی خانه‌ی مورچه‌ها،
و کبریت کشید!
تنها به جرم این‌که،
کنار خانه‌اش،
خانه ساخته بودند،
بی‌مجوز!

Posted in اجتماعی

میلاد گل‌ناز

1 Comment »

سپتامبر 11th, 2010 Posted 23:59

سال‌هاس که برای تولدم می‌نویسم!

بیا وُ دیگر مرا نَزا مادر …

امسال امید دارم به چیزایی که

ممکنه بتونن تو دلِ خیلیا برام جا باز کنن …

شاید بتونن مشهو رُ محبوبم کنن …

شاید برام نوبل ادبیات بیارن …

شاید اون اتفاق خوب ِ که منتظرشم …

بعدش می‌تونم تصمیم بگیرم که

بخاطر شهرتم عینک آفتابی بزنم یا نه؟!

تصمیم بگیرم امضا مُ عوض کنم

و یه جور باکلاس امضا بزنم یا نه؟!

تصمیم بگیرم!

در هر حال

امسال هم مرا زایید مادرم …

***

هیچ جای دنیا و هیچ مهری بدون ریا و هیچ آغوشی مثل مامانی نیست.

مرسی مامان مهربونم که منو زایدی ؛))

۲۱ شهریورگان ۱۳۸۹ شمسی

Posted in خط‌ خطی

یک‌سال دیگر هم گذشت!

1 Comment »

سپتامبر 11th, 2010 Posted 23:20

یک‌سال که بزرگ‌ترمی‌شی
گویا بارهات هم سنگین‌ترمی‌شن!
زندگیت هم سنگین‌ترمی‌شه!
اصلن انگار عمرت هم سنگین‌ترمی‌شه!
گذر زمان هم برات سنگین می‌شه،
خودت هم سنگین می‌شی.
دیگه راحت نمی‌تونی قدم برداری برای هر کاری و هر چیزی!
دیگه دل دل می‌کنی که بری یا نه همون‌جا بمونی برای خودت؟!
یک‌سال که می‌گذره انگار چیزی ته دلت ته‌نشین شده
و تو نمی‌دونی با اون همه خاطره و گذشته چه کنی؟!
بسپاری به دست باد یا همون‌جا ته دلت نگهشون داری!
یک‌سال که می‌گذره انگار جات رو با آدمی که دیگه نمی‌شناسیش عوض می‌کنی!
یک‌سال که می‌گذره خیلی چیزها در تو عوض می‌شه!
یک‌سال شاید خیلی راحت به زبون بیاد!
ولی در واقع خیلی اتفاقات می‌افته که گفتنش خیلی هم راحت نیست!
اما می‌گذره!
هر چی که باشه می‌گذرده …

Posted in خط‌ خطی