تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for جولای, 2010

برک آپ

3 Comments »

جولای 31st, 2010 Posted 22:45

اشکاش رو پاک می‌کنه می‌گه: بعد تموم شدن یک رابطه می‌دونی چی اذیتت می‌کنه!؟ سرم رو  پایین می‌ندازم و یه جرعه از قهوه رو می‌نوشم  و می‌گم: عجب قهوه تلخی طعم حس ِ این روزها رو می‌ده حسی تلخ، بی‌توجه به حرف  من ادامه می‌ده: حس‌ها، حرف‌ها و خاطراتی که روزی برات شیرین بودن و با ارزش ولی الان پست‌اند، بی‌ارزش‌اند و این فکر مثل خوره آزارت می‌ده که چرا این همه حماقت؟!
سرم هنوز پایین ِ و دستم فنجون قهوه رو بغل کرده و با هر کلمه او این حلقه محکم‌تر می‌شه، حرف نمی‌زنم ولی چیزی تو گلوم سنگینی می‌کنه می‌ترسم با یک حرف عیان بشه  و من رسوا!  می‌گه: ولی حیف که تو حسم رو درک نمی‌کنی، خوش به حالت تو خیلی از من عاقل‌تری!!!
به بهانه‌ای بلند می‌شم و از میز دور، به هوای کاری باید از این فضای سنگین که حماقت من رو به روم می‌آره دور بشم، برمی‌گردم و در جواب اون همه حرف می‌گم: هوای این روزها خیلی خنک شده خیلی، جون می‌ده برای پیاده روی با سکوت، پایه‌ایی؟

Posted in اجتماعی

پیش از تو…

1 Comment »

جولای 31st, 2010 Posted 22:20

گویی پیش از آمدنت
هرگز نبوده‌ام،
و جهان بی تو
تهی از خاطره بود!
برایم
قابل تصور نیست،
لمس باد
و باران
در نبود تو!
پیش از آن‌که تو بیایی
جهان چگونه بود؟
ابرها چگونه می‌زاییدند؟
باران تولدش را
بی تو چگونه جشن می‌گرفت؟
و باد به چه جراتی
به جای دستانت گیسوانم را نوازش می‌داد؟
در باورم نمی‌گنجد،
لمس جهان در نبود تو ….

Posted in خط‌ خطی

آدمکم

3 Comments »

جولای 27th, 2010 Posted 00:23

این سیب‌های کال

وسوسه هیچ بهشتی را

در من زنده نمی‌کند،

تو اگر عاشقی،

با من بمان!

Posted in خط‌ خطی

شب مهتاب…

3 Comments »

جولای 24th, 2010 Posted 00:29

خوبی این خونه مجازی این ِ که می‌تونی خودت دنیای خودت رو انتخاب کنی و مجبور نیستی جایی بمونی که دوست نداری و کسی رو تحمل کنی که دوست نداری و حرفی رو بزنی که دوست نداری! اصلن هر کار که دوست داری می‌کنی! می‌تونی بری به دنیاهایی که دوست داری سرک بکشی، هر کی رو دوست داری اد کنی و دنیای هر کی رو دوست داشتی لینک کنی و هر وقت هم از هر کی بدت اومد Delete، به همین راحتى! وقتی هم حوصله هیچ‌کی رو نداری می‌تونی نظرات لاگت رو غیر فعال کنی تا از دست همه راحت شى! وجه مشترک تموم آدمای این‌جا این ِ که از دست تنهایى فرار کردن اومدن این‌جا تا خودشون رو فراموش کنن! حداقل خوبی این‌جا این ِ که دنیات همون جورییه که تو دلت می‌خواد! واسه همین هم هس که این‌جا مجازى ِ و  واقعى نیس! واقعیت همیشه همون چیزى ِ که تو دوست نداری!

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره    کوچه به کوچه
باغ انگوری   باغ آلوچه

Posted in خط‌ خطی

سوار خر مرادیم!!

1 Comment »

جولای 22nd, 2010 Posted 01:15

خودم قبول دارم،
کهنه شده‌ام!
آن‌قدر کهنه
که می‌شود روی گرد و خاک تنم
یادگاری نوشت!
حرف حساب ندارم که
فقط،
آبم با روزگار توی یک جو
نمی‌رود انگار!
از این که بگذریم
دنیا بر وفق مراد است به جان شما!

Posted in خط‌ خطی

یادت هست…

No Comments »

جولای 19th, 2010 Posted 17:21

هفت سنگ یادت هست؟
بچه‌های امروز
نه بوی کوچه‌ی خاکی را می‌فهمند
نه هفت سنگ را
نه تیله‌های هزار رنگ را!
بچه‌های امروز
بدون عینک‌های دودی‌شان
توی کوچه نمی‌روند
تو هنوز هفت سنگ یادت هست؟!

Posted in خط‌ خطی

روزهای گیلاسی

2 Comments »

جولای 18th, 2010 Posted 17:02

روزهایم
شبیه گیلاس است
وقتی،
توی مشتت فشارم می‌دهی
و من
چکه چکه
روی زمین می‌افتم!

Posted in خط‌ خطی

آفرینش

2 Comments »

جولای 17th, 2010 Posted 16:02

من از خیر این ناخدایان گذشتم،

خدایی نو آفریدم!

Posted in خط‌ خطی

روزهای چروکیده!

No Comments »

جولای 16th, 2010 Posted 15:25

خودم رو تو آينه نیگا می‌کنم و چروکای صورتم رو می‌شمرم، قلبم پير شده، روحم درد می‌كنه، يائسه شده انگار! زندگی بی‌هيجان  به مزاجم نمی‌سازه! تو اين گرما، اين‌روزا، دلم می‌خواس یه بچه داشتم، شايد هم دوتا!!  صبحا قرمه سبزی بار می‌ذاشتم و كف ِمستراح رو می‌سابيدم! بعد رو زمین جلو كولر ولو می‌شدم، بچه رو بغل می‌کردم، عاشقونه نگاش می‌كردم، چشمای بسته و دهن ِ جستجوگرش رو، گاهی شده حس کنین مادربزرگ‌هامون که همیشه بوی قورمه سبزی می‌دادن خوشبخت‌تر از ما بودن؟! شايد ديرتر پير می‌شدن، شايد اين‌طور، روحشون رو نجات می‌دادن …

Posted in خط‌ خطی

روزگار

3 Comments »

جولای 14th, 2010 Posted 15:38

قرن‌هاست راه می‌رویم

از شهری به شهر دیگر،

اما هنوز

به شهر اول ِ عطار هم نرسیده‌ایم!

Posted in خط‌ خطی