تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for ژوئن, 2010

کرکس

1 Comment »

ژوئن 29th, 2010 Posted 14:51

یک عمر هم کرکس‌ها را پرستش کنید

به جنازه‌تان رحم نخواهند کرد!

Posted in سیاسی

خیابان‌های این شهر راه رفتن ندارد…

2 Comments »

ژوئن 28th, 2010 Posted 16:09

سال می‌آید سال می‌رود از در این خانه بیرون نمی‌روم! آن‌قدر که به حتم اگر خانه مجردی بود درهایش تار عنکبوت می‌بست، بیرون هم که می‌روم گشت ارشاد عین یک جفت دست زمخت و بد صفت و بی پدر و مادر گلویم را به جرمی نامعلوم می‌گیرد می‌فشارد! این خیابان‌ها راه رفتن ندارد وقتی نمی‌توانی انتخاب کنی با چه کفشی رویشان راه بروی! این شهر زندگی کردن ندارد وقتی مانتوهای مخملی دراز و سیاه پشت ویترین‌ها فحش‌هایی‌اند به من! نمی‌توانم به شمع‌های نارنجی و صورتی خوشگلی که تا شب عید نشود پیدایشان نمی‌شود دل خوش کنم! سر درد می‌گیرم و دست چپم انگار چشم دیدن کتف چپم را ندارد که می‌خواهد کنده شود بیفتد، تاریک است در و دیوار مغزم، تاریک تاریک، تاریک است و عین معمایی سفسطه وار، که طرح شده برای حل نشدن، زل زده به منی که مداد بر لب، سعی می‌کنم به قانون جهان، که خدا نامی قایمش کرده توی صندوقچه‌ی مخوف و عجیبی که رمز قفلش به عقل جن هم نمی‌رسد، دست بیابم، که ببینم چرا آدم‌ها بی‌خودی قد می‌کشند و بی‌خودی نمی‌فهمند که همه چیز علنا اشتباه است، جز لذت غیر قابل وصفی که بادکنکی به دختر بچه‌ی دو ساله‌ای می‌بخشد!

Posted in اجتماعی

پرونده گم شده ما !

2 Comments »

ژوئن 27th, 2010 Posted 13:37

آرزو می‌کنم تو که هستی، تو که همین جایی روی همین زمین، تو که زاده شده‌ای سال‌ها قبل، تو که انسانی نه پری، توی دست‌هام زندگی کنی! خدا شنیده و نشنیده خیال می‌کند من فیل پرنده از سرزمین‌های عجیب خلقه خواسته‌ام ازش، برچسب محال می‌چسباند روی آرزوم و پرتش می‌کند آن طرف قاطی همان‌هایی که از دستش بر نمی‌آید! حالا هی فریاد بزن که آی حضرت برتر، آی آن‌که خدایی، اشتباه کردی، ها! محال نبود، ها! جان ِ شما، صدا به صدا می‌رسد مگر توی این آشفته بازار آدم و آرزو، صدا به صدا نمی‌رسد، پاره نکن حنجره‌ات را، که اگر برسد هم، آن‌قدر آدم روی آدم ریخته و آن‌قدر شلوغ است سرش و پُر است وقتش، که نهایت می‌پرسد: راستی شما؟ حالا بیا و بگرد و آرزویت را پیدا کن و از اول درخواست بده! که شبیه همان حکایت خر آوردن و باقالی بار کردن است! و تا آن روز شاید نه تو باشی، نه من، نه زمین! اما کی به کی ست؟ کی دلش می‌سوزد؟ آن روزها که دنیا خلوت‌تر بود، دنیا که خط خطی نبود از اشعه و امواج و ارتباطات، قالیچه‌ای که پرواز کند محال نبود، گاهی تو محالی، تویی که همین جایی!

Posted in خط‌ خطی

آرزوها به سبک مرجان!

5 Comments »

ژوئن 26th, 2010 Posted 01:50

مرجان دعوتم کرده بازی کنم هر چند من بنا بر دلایلی بازیکن خوبی نیستم و از بازی هم فراری‌ام (شاید به دلیل هم راهی با رفیق ِ گیمری) ولی تن به دعوت دادیم!

۷ تا از آرزوهام رو قراره بگم!

۱. دوباره «فرزاد» برگرده پیشمون و و کابوس ِ نبودش تموم شه! خندهای خاله رو ببینم و فرناز همون شلمان بی‌خیال شه!

۲. به خودم و خودش ربط داره ؛-)

۳. مامان مهربونم که کل زندگیم رو مدیونشم بتونم آروم ببینم بدون استرس، شاد، و به آرزوهاش برسه!

۴. PHD ایران نخونم، برم یه کشور مناسب، شاید اگه مامانم و (…) بودن باهام، بمونم و برنگردم!

۵. اون آقاهه بدجنسه که نمی‌فهمه اشتباه می‌کنه به راه درست هدایت شه و مراقب اون خانوم مهربونه باشه که کل ِ زندگیش رو پای بچه‌هاش گذاشته!

۶. دکتر مهربونه دیگه کار نکنه و استراحت کنه و  خوش بگذرونه و گل پسرش کمکش کنه، تازشم منو کلی دوست داشته باشه!! :-)

۷. رژیم ایران از اساس درست شه یا خواب نما شن آدم شن! یا یک‌سری انسان جاشون رو بگیرن!

خدایی حال کردین چقدر آرزوهام «عام المنفعه‌ان»؟! شرط دوم من  را بیفته آرزوهای خودم ردیف می‌شه! مدیون می‌شین برام دعا نکنین!

آذین، نی‌لا، پروانه اگه دوست دارن بیان بازی!

Posted in خط‌ خطی

روزت شاد!

5 Comments »

ژوئن 25th, 2010 Posted 23:41

همیشه نه! بعضی روزها نبودنش تفاوت بین همه‌ی مردها را برمی‌دارد!
بعضی روزها اصلن فرقی ندارد این مردی که دارد نازت را می‌خرد از دل گندگیش نگرانی و ریش ِ بلندش حالت را به هم می‌زند! یادت می‌رورد که مردت را با کراوات دوست داری با لباس‌های رنگی رنگی! فرقی نمی‌کند که چقدر غذا می‌خورد، مهم نیست که پا به پای تو تفریح نمی‌کند، منتظر چاپ ِ کتاب ِ فلان نویسنده نیست! یادت می‌رود که دلت می‌خواست با مردت بحث سیاسی، مذهبی، فلسفی کنی! آن‌قدر از تو نیست که یادت می‌رود قدم زدن ِ شبانه و تکیه دادن به شانه‌اش آرزویت بوده!! دیگر هم غصه‌ات نمی‌گیرد که گل خریدن بلد نیست! همه چیز الا جنسیت‌اش بی‌ارزش است چون همین کافی ست که می‌فهمی نگاه کردن به جزجز صورتت چشم‌هایش را مهربان می‌کند.

جنسیت تو این شادباش را در پی دارد!

Posted in خط‌ خطی

معجزه

1 Comment »

ژوئن 24th, 2010 Posted 17:29

و در ایرانمان

مردمانی چنان گرسنه‌اند،

که معجزه الهی را جز در تکه نانی برای سیری

این روزها نمی‌بینند!

Posted in سیاسی

آدم نمی‌شوم!

2 Comments »

ژوئن 24th, 2010 Posted 17:09

آدم نمی‌شوم!

این روزها آدم بودن خریدار ندارد،

دوست دارم حوا باشم و اغفال کنم!

Posted in اجتماعی

شکوفایی

1 Comment »

ژوئن 23rd, 2010 Posted 13:46

مرا اگر به نقره پاره‌های شبت بشناسانی

آویخته بر پری از قاصدکی

تا تو پرواز می‌کنم سبکبال  و

مثل نارنجی آویخته  بر درختی

می‌رسم

از تو

تا شکوفایی یک اقبال

Posted in خط‌ خطی

هاراگیری

3 Comments »

ژوئن 22nd, 2010 Posted 15:34

خسته شدم از بالش ِ همیشه خیس ِ شب‌های بی‌پایان ِ زندگی بی‌سرانجامم!

خسته شدم از فکر کردن به هدف‌های گم شده‌ام!

خسته شدم از تنهایی نامتناهی کودکی تا امروزام!

خسته شدم از دردهای هر روزه‌ی زندگی‌ام!

خسته شدم از زندگی پنهانی‌ام!

خسته شدم از تو و اعتقادات مذخرف و آنورمالت!

خسته شدم از بودن و زنده بودن …

همین روزهاست که با چاقویی تیز این رشته‌ی نازک ِ زندگی‌ام را از هم بگسلم و رها شوم در ابدیت …

کشتن جسم وقتی روحی شیرین ندارد سخت نیست !

Posted in خط‌ خطی

زندگی

1 Comment »

ژوئن 21st, 2010 Posted 18:29

بیا کنارم
بیا که زندگی کنیم
زیر باران خیس شویم
زیر آفتاب تب کنیم
بیا در آغوشم به خواب برو
بیا در آغوشت بیدارم کن
بیا کنار من
زندگی به زیستن زیباست
بیا که نفس بکشیم
زندگی به این دو روزگی
به این خلاصگی
بیا که به تنهایی ما نمی‌ارزد!

Posted in خط‌ خطی