تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for می, 2010

اگر

2 Comments »

می 31st, 2010 Posted 21:46

فرض بر این‌که
خدایی هست و
شمه‌ای ایمان
عشق ندیده اگر باشی!
هر دو را بر باد داده‌ای و
دلت را

Posted in خط‌ خطی

خرداد گذشته

2 Comments »

می 30th, 2010 Posted 17:52

این روزها بود که خون ِ ما،

پیراهن ِ خاک ِ آریایمان بود،

یاد «ندا» ها و «سهراب» ها گرامی

Posted in سیاسی

مبادا

3 Comments »

می 30th, 2010 Posted 17:12

مبادا نقاش خوبی شوی!

ناشیانه نقاشی کن

مرا شبیه پری‌زاده

خودت را شبیه شاه‌زاده

Posted in خط‌ خطی

Google is filtered in Iran from now!‎

4 Comments »

می 28th, 2010 Posted 21:53

هر دم از این باغ بری می‌رسد!

در راستا نمی‌دونم چی چی؟!! گوگل اجنبی!!! فیلتر شد!

باور ندارین سرچ کنین!

آیکون گل‌ناز در حالی‌که موهاشو می‌کنه!

ساعت: ۲۱:۴۰ به وقت تهران!

فقط ۲۰ دقیقه فیلتر بود! برادرهای محترم بازش کردن!

Posted in اجتماعی

کتاب ِمن

4 Comments »

می 28th, 2010 Posted 15:35

من آدم‌ها را کتاب می‌بینم، بعضی را که خوشم نیاید نمی‌خوانم! کتاب می‌آید به زور بگوید مرا بخوان؟ یک کتاب‌هایی را مجبور بودیم توی مدرسه بخوانیم، مثل مامان و بابا و خواهر و برادر. سیستم اخلاقی مامان از یادرفتنی نیست. مثل خانواده‌ی آقای هاشمی، مثل بابا انار داد. ولی الان که مجبور نیستم، هستم؟ حتا دانشگاه هم مجبور نبودم کتابی را که دوست ندارم بخوانم. هیچ‌کس نگفت باید… هیچ‌کس نمی‌تواند من را وادار کند به شناخت خودش، بیشتر حتا، وقتی دلم نخواهد یاد نمی‌گیرم رفتار مناسب با بعضی آدم‌ها را، روابط عمومی مهم است. آدم بتواند قوی حرف بزند، گشاد‌گشاد لبخند بزند و مثلن قلق ِ هرکس را بداند. ولی من دوست ندارم روابط عمومی‌ام عالی باشد!!! نمی‌توانم با همه‌ی همه خوب باشم! دوست دارم انرژی‌ام را بگذارم روی روابط خصوصی،  وقتی کسی را دوست (Like) دارم راه ارتباطی‌اش را پیدا می‌کنم! به‌نظرم زندگی خیلی بی‌مزه می‌شود اگر همه‌ی آدم‌هایی که صبح تا شب می‌بینیم توی دسته‌ی روابط عمومی ِ خوب باشند یا همه مجبور باشند همه‌ی کتاب‌ها را بخوانند…

Posted in خط‌ خطی

مدعی

No Comments »

می 27th, 2010 Posted 16:36

یخ بسته دستان تمام مدعیان عشق

که پاشنه ور می‌کشند

و برمی‌گردند 
از تمام ادعاها!

دستانت ذوب نمی‌شوند

دلم گواهی می‌دهد

Posted in خط‌ خطی

خون

3 Comments »

می 26th, 2010 Posted 20:40

در ایران همیشه رسم بوده که هنگام بریدن سر محکوم، در ابتدا سفره‌ای چرمی پهن کرده و روی آن تشتی گذاشته و سر محکوم را بر لبه تشت می‌نهادند و جلاد تیغ را فرو می‌آورده! گفته می‌شود که هدف از این تشت و چرم این است که حتا قطره‌ای از خون محکوم بر زمین ریخته نشود! زیرا تمامی پادشاهان می‌دانستد که خون بی‌گناه اگر بر زمین ریخته شود، بر آن فرو نمی‌رود… می‌جوشد و می‌جوشد و می‌جوشد…

Posted in سیاسی

گوجه سبز

2 Comments »

می 26th, 2010 Posted 03:25

گاهی وقتا نیمه شب ِ بهاری که باشه، همه شهر که خواب باشن، همه ساکت ِ ساکت باشن،  بوی خوب ِ نرمینه ملافه تازت مستت کنه، تو باشی و «سیب گاز زدت» و صدای لذت بخش گاز زدن گوجه سبز پرآب براغونی، چقدر احساس خوشبختی می‌کنی…

آیا؟!

1 Comment »

می 25th, 2010 Posted 21:33

گمان می‌کنی آیا
اگر چنین در آغوشت گیرم
نه به خواب می‌روم نه به رویا؟!
و در آفتابی‌ترین روز پنهان می‌شویم؟
کهنه شرابی می‌شویم
برای مستی شب‌هایت
تاعصر جمعه پیدایمان کند؟!

Posted in خط‌ خطی

سنگ

5 Comments »

می 24th, 2010 Posted 17:33

لعنت به تو سنگ!

كه در دست ِ جوان فلسطينی نشان مبارزه‌ای و در دستان ِ ايرانی ما نشان ِ براندازی!

Posted in سیاسی