Archive for آوریل, 2010
قلمرو ما
آوریل 23rd, 2010 Posted 00:37
آغوشيدن، آداب دارد جانم!
عزيزترينت، آنكه با وجب به وجب قلمروش آنچنان اُختی كه با كف دستانت! لايق آن هست كه اين آداب را به جای آوری! نبينم سالخوردگی عاشقيت را بهانه كنی كه بیخيال رفيق، هزار بار هم كه در آغوشاش آسوده باشی، باز بايد نرم باشی و خوشبوی! چه بهتر كه به رسم احتياط، خوشمزه هم باشی! میدانی كه مقصودم چيست؟ عالیترين برندهای مام رولت صابونی كه عطر نسيم گذر كرده از رودهای شهد و عسل بهشت دارند را هم اگر زبان بهشان بزنی روی تن، تلخاند و ناخوشآيند! (شاید طعم ِ اسکادا برایش گندیده باشد!) هرچند هم شامهنواز باشند، حذر كن از آغشتن گردن و سينه به آنها… از من اگر بپرسی، میگويم كه لوسيون عسل OE را امتحان كنی! مزمن شدن ِ خاطرهی آغوشيدن، با جستوخيز مدام از اين شاخه به آن يكی چندان ميانهی خوشی ندارد! بگذار دستبالا سه چهار تا تم خاص بشود شناسهی بهثبترسيدهات! بگذار شامهاش بَردهی بوخريد ِ تو باشد! بگذار اگر حتا روی قالی نيمداری نقش گل ِ عسل ديد يا بیهوا شکلات ِ عسل گاز زد، زانواناش سست شود از بازنواخت تو! آنقدر تنگ در برش نگير كه نفس كم بياورد! آهو باش، نزديک ِ نيمگريزان… دلبر ِ دواننده، گيرم دشتت هيچ فراخ هم نباشد. گمان من اين است كه شهوت ِ آغوشيدن است كه فعلاش را شيرين میكند! اين است كه فراق، آب میريزد به آسياب عاشقيت! اگر فاصله را از هفت دريا و هفت شهر و هفت كوچه به هفت خانه و هفت گام و هفت نفس رساندهای، از من بشنو و هفت ميلیمتر فرقت لحاظ كن به وقت آغوشيدن، كه هيچ، شهوت را سر میبُرَد لب باغچهی كامروايی ِ محض! مهرههای گردن برای بوسيدن لبهای دور است كه میجنبند! كه منحنی میسازند با تن! زلفات اگر شب میشكند و جگر عشاق در خم و تاباش به خون نشسته، باز جاش توی چشم عزيزترينات نيست! عاشق كه باشی، يک حركت كوچک سر كه تهرنگی از كلافهگی داشته باشد، تو را آزرده میكند… میشكند كه بشكند! به خون مینشاند كه بنشاند! تحميل، برازندهی زيبايی نيست… شكوه زيبايی را به يغما میبرد! جمع كن زلفت را… بستهاش را اگر طالبش باشد، میگشايد! به سرانگشتی میآشوبد و سر فرو میبرد در مياناش! و اين نيكوتر است…
باقی را، ريزهكاریها و چيزهای «فقط خودت» را خودت بهتر میدانی! همينقدر بگويم كه تجربه كن و تجربه نكن! بعضی شگردها كهنهاش خوب است و بعضیها يک بارش كه بشود دو بار، ملال میآورد! آغوشيدن گاهی املايی میشود كه يک غلطاش يک نمره از تو كسر میكند و گاهی غلطهای همان املاست كه از هر كدام بيست بار بايد رونويسی كنی! هوشيار باش! سر نخ را بگير و برو… بياغوش، بيارام، و اگر دلت خواست، دعای افزونی آغوشيدن كن برای همه…
Posted in خط خطی
تخت یک نفره
آوریل 21st, 2010 Posted 15:13
حیف ِ حلقههای سیاه موهای نرم سینهی تو و تارهای خرمایی صاف زلف من نیست؟! اینطور در تن ِ هم که پیچیدهاند به تقلیدی شیرین که بخواهیم مزاحم خلوت ِصبحگاهیشان باشیم، بههم بریزیم چیدمان ِ عشقبازانهشان را لای این پرزهای گرم و لطیف! بیا مرتب نکنیم روانداز دیشبمان را روی تخت ِ یک نفرهات… بیا در را آرام ببندیم و روی نوک پنجه برویم تا کاناپهی هال برای بوسههای صبحینه…
Posted in خط خطی
بقای نسل
آوریل 21st, 2010 Posted 00:20
دستام خیلی سرده!
مغزم منجمد شده و هیچ نشونهای از حیات نمیبینم،
میدونی چیه؟
تازه فهمیدم ما به دنیا میآیم که فقط نسلمون منقرض نشه !!!
جالبه نه؟!
اینم از دست پخت جدید دولتمون که یادآور شد انگیزه به این مهمی داریم واسه بودن!
Posted in سیاسی
چشمهایت
آوریل 20th, 2010 Posted 23:52
کهکشان وسعت دیرینهاش را
دیریست از دست داده
حالا آن قدر کوچک شده که
همهاش یکجا میچپد توی
چشمهای نیمه تمام ِ تو!
الهی بگردم که این نامردا واسه دادن یه معافی ساده زدن چش و چالتو در آوردن…
Posted in خط خطی
دست خط
آوریل 19th, 2010 Posted 14:53
نوشتن که آمد، زندگی نماند…
بعد اينجوری میشود که کمکم تمام آدمهای دور و برت میشوند آدمهايی نويسنده، میشوند دست به قلم، میشوند مسلط به کلمههاشان و مدادهاشان و کیبردشان، بعد تا زندگی خوب است و خوش است و همه با هم دوستيم و رفيقيم و فلانيم، خوب بلدند برايت گل و بلبل بپيچند لای متن، توی تعريف و تمجيد و مِهر و محبتنويسیهاشان! خوب بلدند با کلمهها دست مهربان بکشند به سرت، برايت شکلات بگذارند توی پاراگراف دوم، ته ِ بند سوم يواش ببوسند تو را با يک بغل ِ نرم ِ طولانی، اما، امان آقا، امان! نکتهاش اينجاست که همين آدمهای دست به قلم، همين آدمهای دوستداشتنی، وقتی عصبانی میشوند، وقتی آزرده و خشمگين و بداخلاق و تهريشدار میشوند، کماکان خوب مینويسند! خوب خودشان را خالی میکنند توی يک صفحه، خوب خودشان را توضيح میدهند توی يک سطر! بلدند صورت ِ کلمهها را چهجوری بنفش کنند از فرط عصبانيت! بلدند تمام خشم و فريادشان را بنشانند کجای متن، که آدم گوشهايش را بگيرد دو دستی! بلدند با کلمهها يکجوری از روی آدم رد شوند که نفَس مغضوب عليه بند بيايد به کل! دماغش سوت بکشد، وجدانش ريشريش شود، اصلن من يک ليبلای دارم توی همين جیميل، يک ليبل ترسناک ِ بدرنگی که اسمش هست خانوم ليبل عصبانی! بعد اينجوریهاست که گاهی از سر تفنن و خودآزاری و کنجکاوی، پا میشوم راه میافتم میروم توی اين ليبل، برای خودم يک چرخی میزنم، چندتا کليک میکنم اينطرف آنطرف و يک خُرده خيره میشوم به دستخطها و تاريخها و اينها، بعد اصلن شما بگو هزار سال گذشته باشد از تاريخ فرستايش ِ نامه، بگو هزار قرن، شرمسار و سربه زير و مُتنبه میآيم بيرون، درست عين روز اول…
Posted in دستهبندی نشده
طعم تازه
آوریل 18th, 2010 Posted 15:11
سرک کشیده بود توی زندگیم و من پهن شده بودم توی روزمرهگیهايش! چارهای نبود، حساب دل از دستم در رفته بود، مدت کمی هم نبود! حالا ديگر سه پاييز و سه زمستان مشترک داشتيم که ازشان حرف بزنيم! حالا ديگر آنقدر شب و روز و لحظه ساخته بوديم که بشود با مرورشان هی گیلاسمان را بالا ببريم، بخنديم، سرخوش باشيم… طعم ِ داشتن رابطهای با اين کيفيت از نظرم پاک شده بود! خودم را پرمشغلهتر از اين میديدم که بشود با آرامش ِ مردی، اينچنين بیپروا زندگی کنم، هر دو چموش و خسته و لجباز، هر دو ساکت و راضی و واقف از تمام بايدها و نبايدها… يادم رفته بود که زمان چه خوب میداند که چهطور از آدمها معجونهای کمياب بسازد، يادم رفته بود که دل با تمام خستگی باز لوندی يادش میماند، باز لودگی میکند، باز خودش را میبازد، کسی را گرفتار میکند، میتپد، میغرد، شهر را بلوا میکند…
Posted in خط خطی
پیروز
آوریل 17th, 2010 Posted 21:18
چشمهایشان گرد میشود و لحنشان هزار علامت تعجب که میگیرد، شیرین است برایم! تاسف بین لبهاشان که جمع میشود، گاهی در لفافه! گاهی با همهی صراحتشان بیسلیقه میشوم، خندهام میگیرد! تو نگاهت شفاف است، نگاهت درپوش دارد! لحنت برای لطافت زنانگی من مهربان نیست! ریش داری، بلند! زنها از همکلام شدن با تو گریزانند! من ریزنقشم، کوچکم! تو از من خیلی بزرگتری، بلندتر! وقتی تو راه میروی من میدوم! اینها از تو کوه ساخته پیش همهی زنها، کوهی صعب العبور! هیچ زنی جز من نمیداند نگاهت بلدند بیتاب کنند! ساعتهایی از روز هست که نگاهت مثل پرنده آزاد است به هرشاخه از تنم که بخواهد میرود، من یاد گرفتم لحنت را برای حضور زنانگی خودم آماده کنم… پیروز شدم به فتح تو که فتحت فقط در دست ِ زنانگی من بود و من!
Posted in خط خطی
معتاد
آوریل 16th, 2010 Posted 14:04
هه هه هه تا حالا بود تا اول خرداد چیزی نپرس اگه از اون روز به بعد یه دونه سیگار کشیدم!!!! حالا شده از روز اول که دیدیم این بودم… فاصله این تحول فقط ۱ ماه ِ ! معتادی که وابستگیش به سیگار بیشتر از انسانیتش ِ برام مهم نیست، لذت نمیبرم از وجود ِ یک سیگاری که دو روز دیگه سلامتیم هم دستخوش ِ این هوس بشه… روزی که نه دندون سالمی داری نه ریه درستی و نه… خیلی پکرم…
Posted in خط خطی
من . تو
آوریل 16th, 2010 Posted 01:15
تلی از ته سیگار را مانی!
که با آن نگاه باستانی بنی بشری را نمانی
…
مگر من
که رجی از شالی را مانم،
که تو بافتهای بر گردن صبحها و
بعدازظهرها و سلامها
…
Posted in خط خطی
پیش از آنکه …
آوریل 13th, 2010 Posted 22:10
کنار میگذارمت، پیش از آنکه کنار نگذاشتنی شوی! کنار میگذارمت، پیش از آنکه دست و دلم بلرزد برای تک تک حرفهات، پیش از آنکه چشم باز کنم ببینم دور تا دورم دیوهایی دهان گشودهاند به مکیدن من، به شکل سوال و شک و ترس و دلشوره! سوال که: کجایام، کیستی تو؟ شک که: نکند بیراهه دارم میروم تخت گاز! ترس که: نکند برای خودم بریدهام و دوختهام و به تن تو گشاد است! و دلشوره که: طوریت نشود یک وقت، گم نشوی یک وقت، کم نشوی یک وقت! کنار میگذارمت، پیش از آنکه کنار رفتنم به بیاهمیتها پیوسته باشد!
Posted in خط خطی
