Archive for آوریل, 2010
معتادم…
آوریل 29th, 2010 Posted 23:41
Posted in خط خطی
داغ تو
آوریل 27th, 2010 Posted 16:49
داغ دار تو بودن وقتی تکه تکههایت
از یاد تاریخ و خاطره
میروند کم کم،
آخرین کاری ست که میشود کرد در حقت!
آخرین باری که خندیدی،
و هوا
پر از گردههای گلخند شد
چیزی از داغ نمیدانستم
چیزی از داغ میدانستی؟!
Posted in خط خطی
مهم اینه…
آوریل 26th, 2010 Posted 22:33
نگران تنهایی منه!
میفهمه! و این ارزشمندترین ویژگی یه آدمه!
مهم نیست که سال تا سال شعر نمیخونه!
مهم نیست که هیچ وقت ننوشته و خیلی دیر میخونه این پست رو!
مهم نیست که در ردیف آدمهای معمولی رده بندی نمیشه!
این آدم خیلی میفهمه!
و این معجزه است توی این قحطی…
خفه شدم از نفهمی آدمها!
Posted in خط خطی
همین جوری از هر دری…
آوریل 26th, 2010 Posted 22:27
الان اسکروچی!
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمین باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند…
Posted in خط خطی
۲۷ سالگی…
آوریل 26th, 2010 Posted 00:20
چهار پنج ماه بیشتر تا آخر بیست و شش سالگی من نمانده (چه خبر مهمی)! چند ماه گذشته را بیشتر از اینکه کاری بکنم فکر کردم! در واقع همان فکر را هم نکردهام! بیست و شش سالگی سنی است که به بیست و هفت سالگی ختم میشود (چه کشف اساسی کردم)! و بیست و هفت سالگی همان سنی است که من از الان در آن چهار زانو مینشینیم و غصه بیست و هفت ساله شدنم را میخورم! و آیندهام را با دقت بررسی میکنم و هیچ چیز واضحی در آن نمیبینم! به همه چیز شک میکنم، پوچ میشوم و گوش میکنم به موسیقی ِ دنیا…
Posted in خط خطی
روزمرگی من
آوریل 25th, 2010 Posted 23:46
من یه آدمیام که از سر بیکاری رفتم دانشگاه!
بعد از سر بیکاری اومدم بیرون،
الانم از سر بیکاری
«تازهنرین طعم» رو مینویسم!
میخورم
میخوابم
فیلم میبینم
دنبال بهانه میگردم…
آب زردآلوم رو با یه پک به «بک وود» میخورم!
خلاصه که شکر خدا بیکاری باعث شده زندگی من یه شکلی بگیره به خودش…
Posted in خط خطی
روزی که مردهام…
آوریل 25th, 2010 Posted 00:48
رنگات، رايحهات، خَش وحشی ِ آهات و پرش عضلات لذت ديدهی اندامات را، دقيق و وسواسزده میبلعم، فرو میبرم! تسمههای هر سيگنال دريافتی را در فراز و نشيب تن ِ هوسباز چرخ دندههای جانام جا میاندازم، میگذارم تجربه، تهنشين شود روی حافظهی عقل، به كار بيافتم و گرم شوم و با خودم فكر میكنم حاشا كه كابوس جانآشوب من، چيزی جز از كف دادن موهبت روحانی احساس و ادراک باشد! روزی كه يک پَر ريحان را بچشم و طعمی در دهانام نپيچد! روزی كه خاطرهای، سرخوشانه لِیلِی كند، از لوح خاطرم بيرون بپرد و هر چه بجويم نيابماش، هرچه كنم ديگر بازنگردد، يا بدتر، طوری قالام بگذارد كه از اساس ندانم يک گروهان از سلولهای خاكستریام زمانی مامن چنان خاطرهای بودهاند! روزی كه سوی چشمانام را كهولتی خزنده يا حادثهای ناخوانده به يغما ببرد! جايی، در شعاع كمی به دور ِ مركز ِ من، فركانس شنيدنیای توليد شود كه از به ارتعاش درآوردن پردهی سماخام عاجز باشد، يا پوست بیگناهام از تمييز لمس فرار زمختی خراشندهی صخره باز بماند، روزی كه قدرت تفكيک پيرامونام به قدر لحظهای از من سلب شود، كه برای آنی ندانم آب، شنيدنیست يا بوييدنی، نواختنیست يا نوشيدنی يا ديدنی، من مردهام…
Posted in خط خطی
پتانسیل
آوریل 23rd, 2010 Posted 21:07
متاسفانه مشکلی که ما در مملکتمون با اون دست به گریبانیم اینه که فرهنگ استفاده از ابزار مختلف رو نداریم! اگه یه کمی به دور و بر و پایین و بالای خودتون نگاه کنین حتمن ابزاری به چشمتون میخوره که فرهنگ استفاده درستش در کشور ما وجود نداره! در صورتیکه در غرب حتا کانالهای تلویزیونی وجود داره که وظیفه شون فرهنگ سازی و از اون مهمتر بستر سازی برای استفاده از این ابزاره! و حالا اگه بستر هم نشد میزی … به هر حال این وظیفه دولته که نذاره این همه پتانسیل در قشر جوون ما دستی دستی هدر بره…
Posted in اجتماعی
قصه غصه ما
آوریل 23rd, 2010 Posted 20:55
این یک «غصه پرور» جوان است!
غصه پرورها همواره برای یافتن غصههای جدید در تکاپو هستند، از جمله محبوبترین غصههای غصهپروران میتوان به غصه اکبر گنجی، غصه زلزله لرستان، غصه سالگرد زلزله بم، غصه احتمال بروز زلزله در تهران! غصه حمله احتمالی آمریکا به ایران، غصه فاضلابهای روان، غصه مصرف بیرویه ظروف یکبار مصرف، غصه تخریب شالیزارهای شمال، غصه سرطان فامیلهای درجه چهل، غصه کودکان خیابانی! غصه دختران ایرانی در دبی، غصه غصه دار بودن غصه داران و غصه بیغصه ماندن غصهپروران اشاره نمود… آیا میدانید چگونه میتوان جنسیت یک غصهپرور را تشخیص داد؟!
آخرش نفهمیدم کی اولین بار نوشت: غَصه با «غ» و قِصه با «ق» …
Posted in اجتماعی
گرفتن
آوریل 23rd, 2010 Posted 19:06
اگر کسی نمیگیردتان،
مشکل احتمالن از گیرنده است!
لطفا به گیرندههای خود بیشتر ور بروید
…
Posted in خط خطی
