تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for فوریه, 2010

آدمی آزارت می‌دهد…

3 Comments »

فوریه 6th, 2010 Posted 16:33

گفتم: ‌آدم‌ها ترس ندارند که…آخر گفته بود می‌ترسد!

ماندم اما، مکث کردم، سکوت کردم!

آدم‌ها ترس ندارند؟!

گاهی آدمی آزارت می‌دهد… نمی‌داند البته! نمی‌خواهد هم! آزرده شو … اما نترس! حتا اگر توانستی بزرگ باش، ببخش…

گاهی آدمی آزارت می‌دهد، دانسته! دل گیر شو! درد بکش… استیصال‌اش را ببین، نترس…

گاهی آدمی زخمت می‌زند، عمیق! داد بزن! خون می‌آید؟ انگشتت را خونی کن و روی صورتت خط بکش! زخمت را نشان بده، گله کن حتا، پر شو از نفرت، اما نترس!

گاهی آدمی دوستت دارد، دلش می‌خواهد بگیردت! نه آن شکلی‌ها… بگیرد توی بغلش! آن قدر محکم که نتوانی نفس بکشی حتا، چه برسد به فریاد، آرام باش! بالاخره یک جوری بهش می‌فهمانی که گرفتنی نیستی، شاید زخمی هم بخورد… زندگی است دیگر، نترس!

گاهی آدمی را دوست داری، آن قدر که کج نگاهت کند نفست بند می‌آید، آن قدر که کلمه‌هایش، کلمه‌اش، زنده‌ات می‌کند، آن قدر که اگر برود… می‌ترسی، می‌دانم! نترس، نگران باش، نگرانش باش!  نگران که می‌دانی یعنی چه؟ یعنی نگاهش کن.همیشه…

می‌دانی؟

اجتناب نکن!

زندگی کن…

آدم‌ها ترس ندارند…

ببخش…

Posted in خط‌ خطی

لحظه‌ها

3 Comments »

فوریه 5th, 2010 Posted 23:03

برای همه‌ی ما، لحظه های خطرناکی هست.
برای همه‌ی ما که تصمیم گرفته‌ایم متفاوت باشیم، رها باشیم، در قالب‌های سنتی بد شکل نشویم،‌ خودمان فکر کنیم، راه برویم و نفس بکشیم و پیش برویم …
برای همه‌ی این‌جور زن‌ها، از این دست لحظه‌ها هست.
لحظه‌ای که مردی را، مرد لااقل آن موقع خاصی را، می‌بینند … و یک چیزی انگار توی سرشان (یا گیرم توی دلشان … یا همان حوالی!) منفجر می‌شود … و فکر می‌کنند، و گاهی حتا مطمئن می‌شوند که تمام آن تلاش‌ها برای این بوده که روزی همه‌اش را برای این «مرد» فدا کنند …

Posted in خط‌ خطی

ردپـای تو

2 Comments »

فوریه 3rd, 2010 Posted 23:43

ردپای تـــــو
دلبـــری می‌کند
این‌جا …
ببــین!
پنجره‌ی اتاقم
حال دیگری دارد امشــــب
پرده‌ها هم
به خیال تــــو دلخوش‌اند …
پیـــــدا می‌شوی آخر!
می‌دانم
مــاه را که نمی‌شود از آسمان دزدید!