تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for فوریه, 2010

رد پا

1 Comment »

فوریه 15th, 2010 Posted 19:01

برای دوستای مهربونم که این‌جا رد پاهاشونو می‌ذارن:

بازی غریبی‌ست نوشتن، گاه اندوهی می‌آید در آن، یا شیونی، یا خنده‌ای! گاه نسیمی می‌وزد از آن، یا طوفانی، یا بارانی، گاه هولناک می‌شود و نفرت می‌آفریند، گاه بیزارت می‌کند و با این همه کسی هست میان آن که همراهی‌ات کند، کسی با حرکت چشم‌ها و سکوتی خموش، یا با حرکت لب‌ها و زمزمه‌ای آرام، کسی لابلای تمام جمله‌ها، کلمات و تمام حروف، کسی هست: تو، تویِ خواننده…
و حالا دور از آن همه سرخوشی ناب نوشتن و ناگزیر به سکوت…

Posted in خط‌ خطی

ویتامین

1 Comment »

فوریه 15th, 2010 Posted 01:26

تنم ضعف می‌رود!

ویتامین ِ لب‌هایت،

روزهاست که تمام شده…

Posted in خط‌ خطی

ولنتاین

4 Comments »

فوریه 13th, 2010 Posted 22:39

ابراهیم نبی

دست‌های توست!

وقتی که آتش ِ تن ِ برهنه‌ی مرا

تبدیل به گلستان می‌کند!

هر روز برای ما روز ِ دلدادگی‌ست…

گل‌ ِنازت

۱۴فوریه ۲۰۱۰

Posted in خط‌ خطی

عطر تنت

2 Comments »

فوریه 13th, 2010 Posted 01:39

۸۳۹۲۰۴۲۰۸۵۷۶۳۷

بانک ملی، شماره حساب من است!

لطفن،

کمی از عطر تنت را برایم واریز کن!

Posted in خط‌ خطی

رها

1 Comment »

فوریه 13th, 2010 Posted 01:05

دست‌‌ها نشان‌های بی‌بدیل آدم‌هایند، نه نقابی دارند و نه غل و غشی! گاهی پر از احساس می‌شوند و مهربان و گاهی بدخلق، گاه شادی می‌آفرینند و گاه محزون و کسالت‌بار می‌شوند، بی‌قراری می‌کنند، دُردانگی می‌کنند، همراه موسیقی دلخواه‌شان زمزمه می‌کنند، شوریده می‌شوند، شیطنت می‌کنند و می‌میرند حتا اگر صاحب‌شان زنده باشد به وقت عزیمت و دل کندن یخ می‌کنند و ناامید می‌شوند، یا به وقت عاشقی، رها و یله، انگار که دیگر تعلقی به صاحبشان ندارند، دست‌ها برای خودشان حکمتی دارند، برای همین هم دروغ نمی‌گویند و خود خودشانند، برای همین هم مشیری می‌گوید:
«از دل و دیده، گرامی‌تر هم
هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامی‌تر،
دست»

Posted in خط‌ خطی

فرامرز

3 Comments »

فوریه 12th, 2010 Posted 00:50

برای ایران دربند امروز و یاددرد  «فرامرز» نگارنده این متن:

من مانده‌ام چگونه می‌شود
بين ‹انقلاب› و ‍‹ولي عصر› ارتباط برقرار كرد !!
مردم وقتی به ‹انقلاب› می‌رسند،
- از شدت دود -
اشك می‌ريزند،
اما ‹ولی عصر› هنوز هم طرفدار دارد.
در اين چند ساله هر وقت ترافيک ‹انقلاب› غوغا كرده است،
خيلی‌ها از ‹خط › خارج شده‌اند …
از ترس اين كه مبادا در ‹انقلاب› گير كنند
و به‹آزادی› نرسند!!
مردم وقتی به ‹انقلاب› می‌رسند اشک می‌ريزند،
اما ‹ولی عصر› هنوز هم طرفدار دارد.
حتا ‹رپ› ها هم ‹ولي عصر› را دوست دارند !!

Posted in خط‌ خطی

من…

3 Comments »

فوریه 11th, 2010 Posted 01:40

عجب چیز گندی است این «با فرهنگ بودن» و «با شعور بودن» و فهم و کمالات داشتن! چه معنی دارد هی طرف مقابل را درک کنی و آرام و منطقی صحبت کنید و به نتیجه برسید، اصلن چرا من ‌هی باید ور ِ منطقی ذهنم این قدر گنده باشد که حال یکی را به هم بزند و آن یکی به من بگوید:«بی عاطفه!»، حق هم دارد البته! مثل بزغاله سرت را می‌اندازی پایین و می‌روی و یک رابطه را تمام می‌کنی، نه اشکی، نه ناله‌ای، نه جیغ و دادی، … خیلی که خودت را زحمت بدهی یک چند روزی افسرده‌ای، آن هم یواشکی! که نکند از قوانین انسانیت عدول کنی!

گاهی دلم عجیب برای غریزه‌ام، برای وحشی ِ خودخواه ِ بی‌منطق ِ درونی‌ام تنگ می‌شود! دلم می‌خواهد جیغ و داد کنم،  گریه کنم،  داد بزنم: «نه!! من نمی‌خواهم.» گاهی بدجوری دلم می‌خواهد بشوم دختر پانزده ساله‌ی دیوانه‌ای که یک نامه‌ی سوزناک بنویسد و پرت کند توی حیاط پسر همسایه، که دنبالش راه بیفتد! بشوم دختری که در اتاقش را به هم می‌کوبد و چند روز غذا نمی‌خورد و کله‌اش را می‌برد زیر پتو و بی‌وقفه گریه می‌کند که اعتراف می‌کند! اعتراف به این‌که «می‌خواهد»، که «نیاز دارد»…

Posted in خط‌ خطی

بی‌سوادان حاکم بر ایران

4 Comments »

فوریه 8th, 2010 Posted 16:09

می‌نویسم از رییس دانشکده خبر که می‌ترسد! آری می‌ترسد از دانشجو! از قلمش! از تدریس! آری…

خودش گفت: که می‌ترسد از تدریس حقوق! از تدریس حقوق شهروندی که در ایران امروز همتایانش ندیده می‌گیرندش…

امروز متاثر شدم برای خودم و ساده انگارانی چو من…! جرم من فقط و فقط این است که در سن پایین (توجه کنید در ۲۶ سالگی!!) نمی‌توانم تدریس کنم!! این عین جمله یک رییس دانشکده پودمانی‌ست! بله جرم من این است که در سن ۵۰ سالگی مدرک نمی‌گیرم، رییس ده بنگاه دروغ پراکنی نیستم!…

شما هم بدانید من هم مخالفم، من هم براندازم… برانداز این بروکراسی سرتاسر دروغ، مخالف ومپایر پروراندن! این‌جا باید بی‌سواد بود باید اول وابسته بود اول جذب شد، آدم کشت بعد در ۵۰ سالگی دکترای آدم‌کشی گرفت تا با افتخار توهم زد و حس کرد که مگر می‌شود در ۲۴ سالگی فوق لیسانس گرفت!! نه نمی‌شود برای تویی که آن‌قدر دگمی که فقط و فقط از جدایی از مقامت می‌ترسی…

اما …

افتخار می‌کنم به تک تک دانشجوبانی که ترس را به دل این مزدوران انداختند…

Posted in اجتماعی

می‌دانی؟!

4 Comments »

فوریه 8th, 2010 Posted 00:25

درست مثل غذا خوردن است، اولش فقط گرسنه می‌شوی! هر چیزی جلویت بگذارند می‌خوری! سریع می‌خوری! خیلی هم فرق نمی‌کند که چی باشد، ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد، کثیف باشد، … گرسنه‌ای دیگر!

کمی که سیر می‌شوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون می‌آیی، تازه نگاه می‌کنی، انتخاب می‌کنی! می‌فهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را! گاهی فقط کباب می‌چسبد و بعضی وقت‌ها نان و پنیر و گوجه را دوست‌تر داری…

بعدترش طعم‌ها را کشف می‌کنی، می‌فهمی طعم شور را از همه بیشتر می‌خواهی، فرق ترش و ملس را می‌فهمی، می‌بینی تلخی هم می‌تواند گاهی، مثلن در قهوه، لذت بخش باشد…

کم کم حرفه‌ای می‌شوی، شروع می‌کنی به ترکیب کردن… به جستجو کردن… به کشف لذت‌های ناب! نعنای سبز را توی ماست و خیار می‌ریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش می‌پاشی! فوق العاده است… توی شربت سکنجبینت خیار رنده می‌کنی و یک ذره عرق بهار نارنج می‌چکانی… ترکیبش مست‌ات می‌کند. همین‌طور پیش می‌روی، حالا می‌توانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی… می‌فهمی پودر سیر چه چیزهایی را خوشمزه می‌کند و می‌شود توی خیلی از سالادها شوید ریخت و کیف کرد… حالا لذت می‌بری از خوردن! حالا کشف کرده‌ای ریزه کاری‌ها را. حالا اگر گرسنه هم بشوی نمی‌توانی هر چیزی را بخوری…

درست مثل همین است…

می‌دانی که چه چیزی را می‌گویم!

Posted in اجتماعی

یک نفر

3 Comments »

فوریه 8th, 2010 Posted 00:12

یک نفر بیاید عاشق من بشود، زیاد!

یک نفر یک شعر قشنگ بگوید، خیلی قشنگ!

یک نفر یک داستان لذت بخش بنویسد، حسابی لذت بخش!

یک نفر نی نی خوشگل و خوش زبانش را پیش من بگذارد، چندین روز…

یک نفر یک جور بستنی شگفت انگیز برای من درست کند، پر از طعم‌های جادویی!

شما را به خدا… یک نفر کاری بکند…

دیگر نمی‌توانم…

Posted in خط‌ خطی