Archive for ژانویه, 2010
پرتقال فروش!
ژانویه 4th, 2010 Posted 20:21
گاهی فکر میکنم به این که حالا که تو نیستی من هم نباشم که جای خالیات هم نباشد، زیرا درست به همان دلیل که اگر تو اینجا باشی جای خالی تو دیگر نخواهد بود من هم اگر نباشم جای خالی تو دیگر اینجا وجود نخواهد داشت! اگر جای خالی تو وقتی خواهد بود که تو نباشی پس فقط آنجا که تو هستی جای خالی تو نیست، در این صورت تمام دنیا را هم که بگردی فقط آنجا که هستی جای تو خالی نیست. اما اگر جای خالی تو وقتی خواهد بود که تو نباشی و من باشم پس فقط اینجا که من هستم جای خالی تو هست. بنابراین حالا که تو نیستی من هم اگر نباشم دیگر جای خالیات نخواهد بود، اما با این همه وسوسهی این امید که روزی بشود که هم من باشم و هم تو باشی و هم جای خالیات نباشد نمیگذارد که اکنون به خاطر نبودن تو من هم نباشم!
…
Posted in خط خطی
چش خوردم!!!
ژانویه 4th, 2010 Posted 15:11
اگه در عرض ۳ ساعت، ۲ تا لیوان بشکنید چی فکر میکنید؟
۱. دست پا چلفتیام!
۲. چش خوردم!!!
۳. قضا بلاست…
۴. اصلن قابل تامل نیست!
…
خلاصه امروز از اون روزاس که گویا قاطیام اساسی……………..
Posted in خط خطی
خسته
ژانویه 4th, 2010 Posted 01:53
اینو میدونم که منتظرم زمانش برسه بـــــــــرم! این نه تهدیده، نه امره نه هیچ کوفت و زهرمار دیگهای فقط اینه که خسته شدم، مدتهاست نیستم، آدم که فقط یه شانس نداره! من که نمیتونم همهچی رو درست کنم…
هر کاری میخوای بکن بعدِ من دنیا تو دستات ِ و هیچکی هم نیست با غر غر اضافه…
Posted in خط خطی
راه و چاه
ژانویه 4th, 2010 Posted 00:16
“قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این!”
“خـیام”
در طول عمرم هیچوقت آینده اینقدر برام مبهم و نامعلوم نبوده، بالاخره یا به سرم میزنه و منکر همه چیز میشم یا عارف میشم و خرقه به تن سر به کوه و بیابون میذارم!
Posted in سیاسی
پازل
ژانویه 3rd, 2010 Posted 13:14
یکی یکی قطعات پازل رو چید:
پدر و مادر، برادر و خواهر، شوهر، بچه، دوستان، کار، تفریح، علم، ورزش، هنر و… نهایتا خدا.
کارش که تموم شد دید واسه خودش هیچ جایی باقی نمونده! دوباره پازل رو خراب کرد و از نو ساختش اما باز هم واسه خودش جایی نمونده بود! یه نگاهی به صفحه ی پازل کرد، یواشکی خدا رو برداشت و پرت کرد یه طرف و رفت تو جاش نشست، یه کمی جا براش گل و گشاد بود واسه همین یه کمی پک و پهن نشست!
داشت فکر میکرد مشکل رو حل کرده که تازه متوجه شد همهی اطرافیانش از پدر و مادر و خواهر و برادر گرفته تا شوهر و بچه و دوستان دارن میپرستنش! آخه اونا هنوز متوجه نشده بودن که چه بلایی سرشون اومده…
خدایی که به راحتی بشه اون رو از عرصهی زندگی حذف کرد اصلن خدا نیست! منظورم اینه که اگر وجود یک دینی به خاطر مشکلات درونی یا بیرونی برای زندگی انسان غیر ضروری و بیفایده و یا مضر به نظر برسه همون بهتر که به یه طرف پرت بشه…
نمیدونم چرا اون آدم هیچ وقت به این فکر نیفتاد که شاید طراحی پازل ایراد داشته باشه! گاهی اوقات تنها راه حل یک مساله اینه که “فلک را سقف بشکافی و طرحی نو دراندازی”
بیشتر انسانها به جای اینکه خدا رو بپرستند مقام خدایی رو پرستش میکنن و فرق خدا با مقام خدایی مثل فرق رییس جمهور با مقام ریاست جمهوریه! وقتی توجه کسی صرفا به سمت و سوی مقام خدایی معطوف بشه دیگه اهمیت نمیده اونی که تو این مقام نشسته چه جور موجودیه! آیا یک موجود افسانهای خرافی و احمقانه با یک سری صفات متناقض نامربوط بیمعنیه یا یک موجود حقیقی و معقول و شایستهی پرستش! وجود این انحراف بین متدینین مسالهی فوقالعاده خطرناکیه…
در حقیقت تفکیک نکردن بین خدا و مقام خدایی علاوه بر اینکه به تضعیف عقلانیت انسان، تولید خرافه و افسانه، و در مرحلهی بعدی به تقدیس و پرستش این خرافات و افسانهها منجر میشه، مانع برقراری بحثهای باز علمی و انتقادهای معقول دربارهی خدا میشه و دین رو از تکاپو و پیشرفت میندازه، چون هر نوع انتقاد و اشکالی به خدا به صورت انتقاد به مقام خداوندی تفسیر میشه و سر فرد انتقاد کننده رو بر باد میده…
بــــــــله حالا از من گفتن!
Posted in اجتماعی
یاد ِ ایام
ژانویه 2nd, 2010 Posted 21:19
چند قطره باران
سیگارم را از کار انداخت…
کوچه باغی را دوست داشتم… همیشه بوی هیزم سوخته میداد در باران…
بالای سرم کلاغها درست مثل همان وقتها که مدرسه تعطیل میشد و ما با هر نوع صدایی که بلد بودیم با عجلـــه بیرون میزدیـم، با صـــدای قارقار و با عجله از درختهـا بیــرون میزدند… مثل اینکه تعطیل شده باشند!
…
افسوس!
دیگر نه از آن کوچه باغ خبری هست و نه از آن بوی هیزمی که میسوخت در باران…
و حتا کلاغها هم دیگر نمیپرند از روی این برجهای بلند که هیچ شباهتی به درخت ندارند و به مدرسهی دوران کودکیام…
دستم به کبریت میرود…
Posted in خط خطی
محجوبه
ژانویه 1st, 2010 Posted 22:59
دختـــــــــرک ناز دیماه تولدت مبارک
به بهانهی ستاره،
به بهانهی آسمان،
به بهانهی یک شعر موزون!
به بهانهی یک آواز قدیمی
به هر بهانهای
بهانهی خاطرات من میشوی در این روزهای سرد ِ دی ماهی
…
به یاد خاطرات قشنگ ِ دانشگاه.
۱۲ دیماه ۱۳۸۸
Posted in خط خطی
روزهای برفی
ژانویه 1st, 2010 Posted 18:12
دلم میخواهد برف ببارد، نه یک ذره و دو ذره، خیلی ببارد، دلم میخواهد صبح از زیر پتوی گرم و نرمم بفهمم که برف باریده است، بوی برف توی دماغم بپیچد، بعد که با ذوق پردههای کلفت اتاقم را کنار بزنم ببینم روی بالکن پر از برف است، نه یک وجب و دو وجب! خیلی برف است، تا بالای زانوهایم بیاد…
مثل آن وقتها! آن وقتهایی که معنی برف تعطیل شدن مدرسه بود، معنی برف شادی و بازی و خنده بود! مثل روزهایی که برف مهربان دست سفیدش را روی سر خانهمان میکشید و مرا روی بالهای رویاییاش به سرزمین قصهها میبرد… من در آن سرزمین شاهزاده خانمی بودم که لباس پفی قرمز داشتم و روی سرم تاج الماس نشان بود! با دست مهربان ِ برف سفر میکردم، شاید هم توی سورتمهی بابانوئل مینشستم و میرفتم به سرزمین سرما، روی شانههایم شنل ِ سفید ِ خزی بود…
یا وقتی که برف میآمد و در همین دنیا بودم، توی یک خیابان باریک دراز، خیابانی که از دو سویش درختان پیر سر در گوش درختان روبرویی میآوردند و پچپچ میکردند، میدویدم و بازی میکردم، برف میبارید و بارید… کلاغهای قارقارو برف خانههایشان را بیرون میریختند، بعد میرسیدم به آخر خیابان، آخر خیابان یک قهوهخانه بود که چایی گرم داشت… مینشستم و از پشت شیشهی مه گرفته بارش یکریز برف را تماشا میکردم و دلم میخواست در همان حال بمیرم…
و امروز اینجایم! پر از خاطرات ِ دلمهبسته! آرزوهای کرم خورده و هزاران هزار حسرت و رویای کوچک ولی میدانم، میدانم که همیشه با اولین برف زمستانی اتفاقهای خوبی میافتد… نه با ده سانت و بیست سانت برف… با خیلی برف…
میآید؟!
Posted in خط خطی
