تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for ژانویه, 2010

درگوشی

3 Comments »

ژانویه 12th, 2010 Posted 23:44

اصلن می‌دانی چقدر«دلم برایت تنگ شده ت.خ.م.س.گ!» با «دلم برایت تنگ شده» ‌فرق دارد؟؟
فقط شیطنت‌اش نیست که لذت بخش‌اش می‌کند، انگار آدم می‌خواهد مهربان بودنش را، خوب بودن‌اش را پشت این بد و بیراه‌ها پنهان کند…
فقط هم این نیست، گاهی وقت‌ها کلمه‌های معمولی جواب نمی‌دهند! هیچ جوری نمی‌شود بگویی: «دوستت دارم»! لوس است، دست مالی شده است، کم است!
باید بگویی:«پدسسسسسسسسسگ» تا بفهمد، بفهمد عاصی‌ات کرده، مستاصل شده‌ای بس که خوب است و فوق‌العاده، بس که می‌خواهی‌اش!
بفهمد دلت می‌خواهد سرت را بکوبی به دیوار، دلت می‌خواهد داد بزنی…
حس می‌کنم آدم‌های باهوش بی‌ادب‌اند! خنده‌دار است… نه؟ آدم‌های باهوش به همه چیز چنگ می‌زنند برای بهتر فهمیدن، برای بهتر فهماندن…
اصلن «ادب» یعنی رعایت کردن حد هر چیز! من را هم که می‌دانی… هیچ چیز برایم حدی ندارد!!

Posted in خط‌ خطی

نوشتن

2 Comments »

ژانویه 12th, 2010 Posted 23:34

چقدر نوشتن آرامم می‌کند، نگفته‌هایی که می‌ماسد در دلم را این‌جا بدون واهمه می‌نگارم…
وقتی می‌نویسم گوشی شنوا تا هروقت بخواهم با من است… نه ناز می‌کند… نه وقت کم دارد… نه کم می‌آورد بین راه… نه خسته می‌شود از همراهی…
وقتی می‌نویسم بال و پرم اندازه‌ی آسمان می‌شود…

Posted in خط‌ خطی

فرزاد

4 Comments »

ژانویه 11th, 2010 Posted 23:30

رو در روی باد می‌ایستم…
سیلی پاییز را فراموش نمی‌کنم هرگز!
نه…
تو آن‌جا نبودی که ببینی رفتنت را و آن همه بی‌قراری ما را…

برایت چند قطره اشک

صدقه دادم
اما
مراقب پاییــــزهــــای جدیدت باش…

Posted in خط‌ خطی

شراب

1 Comment »

ژانویه 10th, 2010 Posted 23:35

شراب را
تو
مهیا کن!
از گوشه‌های ناپیدای جهان،
آوای سكوت
به قطره قطره‌ی نام بزرگ تو
می‌شكند…
روشنی را و
شراب را …
عقیق بوسه پرپر می‌زند بالای ماه،
دستِ من به نگاهِ تو می‌رقصد!
یا نگاه تو به…
با این همه
شراب را و
روشنی را
تو مهیا کن!

Posted in خط‌ خطی

سکوت

1 Comment »

ژانویه 9th, 2010 Posted 09:51

سکوت که می‌کنی تازه می‌شوی مثل نقاشی‌ها، خورشید روی، سرخ گونه، ماه پیشانی! سکوت که می‌کنی تو را از پشت آن میز و صندلی لعنتی، تو را از بین آن رفاقت‌های بی‌گذشته، تو را از هر کجایی که باشی، زیر باران و ستاره‌های دور و بین آفتاب‌گردان و گندم و عشق تصور می‌کنم. سکوت که می‌کنی تازه می‌شوی همان چیزی که نیستی! سکوت که می‌کنی من وزن جهان را تنها به دوش می‌کشم، و کم که می‌آورم زمین آن‌قدر کند می‌چرخد، که تو توی تقویم می‌ماسی و من، معلق می‌مانم بین حقیقت و افسانه! من به این سنگینی و این تعلیق تعلق دارم! سکوت که می‌کنی، شب پشت پلک‌های سکوت، حتم می‌کند که تو هم تنهایی؛ هر چند بین آن سلام‌های بی‌گذشته، هر چند پشت آن میز و صندلی!

Posted in خط‌ خطی

سیـــــــــگار

3 Comments »

ژانویه 7th, 2010 Posted 19:15

این‌قدر سیگار بکش، این‌قدر کاراتو نکن که جفتمون از دست هم تا ابد راحت شیم…
بابا سری که درد نمی‌کنه رو دستمال نمی‌بندن…
یکی به من بگه چه گُهی بخورم با تو؟؟!
خدا لعنت کنه سازنده سیگار رو…

Posted in خط‌ خطی

دیدار

No Comments »

ژانویه 7th, 2010 Posted 18:55

آن‌قدر می‌سرایم من،
تا کلامِ تمام ساکنانِ خاک
موزون شود،
تا تمام آدم‌ها
واژه‌هایم را از بر شوند

این دفتر ِ شعر
اما
به دیدار ِ تو سخت عادت دارد…
مبادا تو نتابی
که کلمات
می‌پوسند!

سیبک ِ من

1 Comment »

ژانویه 6th, 2010 Posted 18:00

می‌دانم مادرم، حتمن سیب‌اش سرخ بوده، حتمن باد روی شاخه تابش می‌داده، حتمن بوی مست کننده‌ای داشته، حتمن نمی‌دانستی که وسوسه‌ات تمام فرزندانت را از بهشت محروم می‌کند!
می‌دانم، نگفتمت: «چرا…؟»
تو هم به این‌ها بگو، به فرزندانم بگو با این‌که می‌دانم وسوسه‌ی من هم محرومشان خواهد کرد، از هدیه‌های زمینی و آسمانی بسیار، اما نمی‌توانم نبوسم سیبک ِ آدم‌اش را،‌ خاصه وقتی کودکی شش ساله می‌شود…

Posted in خط‌ خطی

مال ِ من

3 Comments »

ژانویه 6th, 2010 Posted 17:53

اگر دیدی داری پنهان می‌کنی،
اگر دیدی هوس کرده‌ای فشارش بدهی توی بغلت،
اگر دیدی گاهی جلوی خودت را می‌گیری که نگویی «بمان»،
بترس!
بترس از وسوسه‌ی مالکیت!

Posted in خط‌ خطی

به همین سادگی

3 Comments »

ژانویه 5th, 2010 Posted 15:15

خدا را پشت کدام دیوار به گلوله بستند؟
خدا را از روی کدام پل پرت کردند؟
خدا را زیر کدام چرخ‌ها له کردند؟
خدای مارا کشتند…
چشم‌های ما را هم خواهند کشت…
به همین سادگی!؟

Posted in سیاسی