تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for دسامبر, 2009

سه نفر

No Comments »

دسامبر 15th, 2009 Posted 12:03

نقشه‌‌ی خانه‌ی ما جان می‌دهد برای این‌که آدم‌هایش دور از هم درد بکشند، این سه اتاق پراکنده، ما سه نفر…
در این بینابین گفتی: معشوقم باش!
… عاشقت شدم!

Posted in خط‌ خطی

مـن و تــو

2 Comments »

دسامبر 13th, 2009 Posted 15:13

رژلب می‌زنم هر چه پررنگ‌تر و جیغ‌تر بهتر! خرید می‌کنم، هر چیزی به چشمم خورد: تاپ، شلوارک، قاب عکس، گل، شمع، عینک، گل‌ ِسر، گلدان… اگر از فروشنده هم خوشم آمد کلی هم با فروشنده گپ می‌زنم! زنگ می‌زنم آرایشگاه از یک هفته قبل وقت می‌گیرم و روز موعود از صبح زود می‌روم توی آرایشگاه می‌نشینم، اول دماغم را بالا می‌گیرم و بعد کم کم با زن کناری حرف می‌زنم… حرف‌های بی‌سر و ته میان حرف‌هایم، ره خیال می‌زنم رویاهایم را گاهی به حقیقت جلوه می‌دهم و حقیقت زندگیم را می‌چسبانم به زندگی دیگران و پشتش مدام نچ نچ می‌کنم و به زنی که جای خودم دارم تعریفش می‌کنم “طفلکی” می‌گویم! موهایم را “سان لایت” می‌کنم… در پیاده‌رو قدم می‌زنم و از تعریف‌های دروغین مردهای هیز رهگذر لحظه‌ای فقط لحظه‌ای خرسند می‌شوم و به تو که من را داری حسودی می‌کنم!… آشپزی می‌کنم، ترشی فصل درست می‌کنم… کمی هم به مامان مژی می‌دهم تا ازم تعریف کند… وسواس خودخواسته می‌گیرم و به جان دیوارها می‌افتم! آآآخ این‌روزها هر کاری می‌کنم تا یادم برود غم این‌روزها را، در لا‌به‌لای روزهام و لحظه‌هام به این فکر می‌کنم تو مردی و مثل من راه فراموش کردن نمی‌دانی… با هر کس حرف نمی‌زنی… سخت گریه می‌کنی… آشپزی نمی‌کنی… فقط تنم را می‌بخشم که ساعتی فراموش کنی… با دستی که به تنم می‌کشی حرف بزن، می‌شنوم… روی شانه برهنه‌ام گریه کن… ره خیال بزن هر کاری می‌خواهی بکن… فقط لحظه‌ای فراموش کن این روزمرگی را…

Posted in خط‌ خطی

سیب گـــاز زده

No Comments »

دسامبر 13th, 2009 Posted 00:53

“دفتر نقاشی‌ دوران کودکیم رو ورق می‌زنم و لابلای درخت‌ای بی‌قواره سبز و خونه‌ی شیرونی نارنجی که دو تا پنجره‌ی کوچیک با پرده‌های صورتی داشت، پی خورشیدی می‌گردم که زیر آسمون ِ آبی قایم می‌شد… یه رودخونه با سنگ‌ای سیاه کوچیک محصورش می‌کردن تا ماهی‌یای قرمز این دل کوچیک از زیر دستم فرار نکنن… گل‌ایی که بی‌هیچ مصادق ِ خارجی‌ای به هر رنگی که ذهنم تصور می‌کرد در می‌اُمدن، چمن‌ایی که فرش زیر پای من و داداشیم بود تا اگه زمانی از ارتفاع کودکی سقوط کردیم، کمتر آزرده بشیم… ”
این نمونه‌ی ایده‌آل من از زندگی بود… نمونه‌ی ایده‌آلی که به راحتیه در دست گرفتن چند تا مداد رنگی کوچیک قابل لمس کردن بود… خلقش می‌کردم و از داشتن این دنیا لذت‌ می‌بردم که چه دنیای شیرینی بود دنیای نقش و رنگ کودکانه! که چه خوب ایده‌آل‌ها تبدیل به رئال می‌شدند…
این روزا خیلی وقته بزرگ شدم و واهمه آینده برام یه کابوس شده که رهام نمی‌کنه، گاهی حس می‌کنم که اگه اون رویاهایی که دارم تحقق پیدا کنه اون وقت انگیزه زندگیم چی می‌شه! همین چند ماه پیش آرزوم داشتن “مک بوک” = سیــــــــب گــــــــــاز زده بود، امروز دارمش ولی اون‌قد که فکر می‌کردم شادم نکرد، این حس‌های قاطی پاتی بد می‌ترسوندم، گاهی حسابی دلم هوای بوم و رنگ می‌کنه که بی محابا بکشم و بکشم…

Posted in خط‌ خطی

تـــولد

No Comments »

دسامبر 13th, 2009 Posted 00:37

کوه در اورست متولد می‌شود و
نیل در مصر،
و
من در کنار تو…
چه تمدن با شکوهی!

Posted in خط‌ خطی

مداد رنگی

1 Comment »

دسامبر 12th, 2009 Posted 10:04

بچه که بودم وقتی مداد رنگی‌هامو می‌تراشیدم، گاهی سرشون تیکه‌های چرب ِ سياه و قهوه‌ای می‌چسبيد.
اَه مامان… باز تراش منو برداشتی؟؟
حالا هميشه مداد رنگی‌هام خط های سياه و قهوه‌ای می‌کشن!

Posted in خط‌ خطی

روزمرگی

3 Comments »

دسامبر 11th, 2009 Posted 01:27

گذر زمان هیچ را درست نکرد، نمی‌کند… این‌ روزها نیز می‌گذرد بدون هیچ تغییر و طعم خوشبختی…
روز به روز اوهام ذهنم بیشتر می‌شود و درمانی برایش نیست… فقط و فقط طعم‌های ترسیم یک رویا که کی و چگونه ندارد… چند وقت دیگر، چند وقت دیگر…!
فردا هم دیر است…

Posted in خط‌ خطی

فـــــــــرزادم

2 Comments »

دسامبر 9th, 2009 Posted 17:51

کاش آمدنت را می‌شد مثل یک نقاشی کشید
کوبید روی دیوار!
وقتی امیدی نیست
تصویر واهی خیالی خوش
جای خالی بودنت را
از کابوس‌هایم کم می‌کند…

Posted in خط‌ خطی

زن

1 Comment »

دسامبر 9th, 2009 Posted 17:50

دلم می‌خواد این‌قدر گردنش رو فشار بدم که خفه بشه!
دلم می‌خواد با دندونام تیکه تیکه گوشت‌اش رو بکنم!
دلم می‌خواد سفت بغلش کنم…
دلم می‌خواد بمیرم تو بغلش…

چند لایه بودن زن که می‌گن همینه؟! ؛-﴾

Posted in فمنیستی

حـــوا

1 Comment »

دسامبر 7th, 2009 Posted 15:24

کنار خیابان
حوا ایستاده،
عشق را در قوطی یک‌بار مصرف عرضه می‌کند!
با قیمتی ارزان‌تر از بازار سیاه!
مردی به زمزمه می‌خواند:
افسوس، تاریخ مصرفش گذشته!
ماشین‌ها می‌گذرند، بی‌توقف
و باران تند می‌بارد…

Posted in اجتماعی

روز ِ آزادی

No Comments »

دسامبر 7th, 2009 Posted 01:16

و چه ساده با جابجایی یک نقطه از خدا، جدا شدند!!
این روزهای ســــــــرد، مام وطنم دردمند فرزندان دربندش است…
به پاس ِ آزادی، به یاد دربندان آزاد اندیش بیدار شوید که امروز از آن ماست!
۱۶آذرماه ۱۳۸۸

Posted in سیاسی