Archive for دسامبر, 2009
دوست
دسامبر 22nd, 2009 Posted 21:15
دلم که برای تو تنگ میشود!
هیچ چیز جلودارش نیست …
نه هوای نابِ رویا
نه نوازش نسیم
نه ترانهی پر بهانهی “دوستت دارم”…
Posted in خط خطی
اینجوری
دسامبر 22nd, 2009 Posted 21:14
اینجوری بغلم نکن!
بچهدار میشیم!!!
بچمون هنوز اتاق نداره! خودمونم اتاق نداریم!
اینجوری بغلم نکن و نگو قد بغلم دوسِت دارم
…
اینجوری بغلم نکن که رویایی برام باقی بمونه!
اینجوری بغلم نکن که بتونم باهات قهر کنم!
بغلم نکن که …
Posted in خط خطی
یلــــــــــــــدا
دسامبر 21st, 2009 Posted 10:32
سهمتان از یلدا شعلهی کوچکی از آتش نهفته در سینهی یلدا ﴿فرشتهی نور و روشنایی﴾ باشد… شعلهی کوچک عشقی که قصهگوی شبهای درازتان باشد… که از سوز سرما در امانتان دارد… که زندگیتان را غرق در نور و روشنی کند…
سهمتان از یلدا همین شعلهی کوچک که آیینهای کهن را از یادتان نبرد… و از عشق و آرزوی انسانهای والا سرشار کند…!
یلــــــــــدا مبارک.
۳۰ آذرگـــان ۱۳۸۸
Posted in خط خطی
خورشید
دسامبر 20th, 2009 Posted 17:18
نه شب
نه ستاره
نه سوز ِ سرما
نه …!
فقط تولد خورشید
حرف تازه است …!
یلـــــدا در پیش است!
Posted in خط خطی
پســـــرک
دسامبر 20th, 2009 Posted 17:18
چقدر بهانه میگیرم …!
چقدر بهانه میگیرم من این روزها،
بهانهی روزهای رفته را
بهانهی روزهای نیامده را !
بهانهی تمام گفتهها،
تمام ناگفتهها…
این روزها بهانه میگیرم عجیب…
بهانهی آغاز
بهانهی همراز پرواز…
شاید میترسم پســــــرک
…
Posted in خط خطی
کلام
دسامبر 20th, 2009 Posted 17:05
فیلم میبیند اما حواسش نیست… نگاهش را لحظهای هم برنمیگرداند… انگشت بزرگ پایش را به فرش میکشد، لب پایینیاش را هرچند ثانیه به طرف بالا جمع میکند… گاهی نفس عمیق میکشد و عینکش را بالاتر میزند… اینها یعنی عصبی است! کنارش میشینم، طوری که بازویم آرام به بازویش برخورد کند… کمی فاصله میگیرد، من هم صورتم را به سمت السیدی برمیگردانم، اما تمام نگاهم ریخته پشت عینکش… پایم را روی فرش میکشم و انگشت بزرگش را که خواب فرش را بر هم میزند محکم میگیرم… کف پایم آرام میگیرد… آرام با گوشهی پا انگشتش را نوازش میکنم… هنوز نگاهش به فیلم خیره است! انگار دلم تنگ میشود دستش را محکم میگیرم… با پوست دستش بازی میکنم… هیچ حرکتی نمیکند و اجازه میدهد، انگشتانم را میبرم میان موهای ساق دستش… انگشتانم شاد بالاتر میروند تا فتح شانههایش… لب میسایم به شانهاش… سرم را روی شانههایش میگذارم نفسهایم موهای روی شانهاش را تکان تکان میدهد… آرم میگوید: «بلند شو!»… مینشینم و صاف توی چشمهایش نگاه میکنم… لحظهای بعد سرش را توی بغلم فرو میکند… به کلامهای جسمی ایمان دارم…
Posted in خط خطی
فرزاد
دسامبر 19th, 2009 Posted 00:50
چه عاشقانه…!
به رویاهایم سرک میکشی تو …!
نمیبینمـت،
اما میدانم،
میدانم
جنس نگاهت از نـــــــــــــــــور است …
که اینگونه ذرات مرا به رقــــــــــــــــــــــــــــــــص واداشته است …!
Posted in خط خطی
پیشـــی
دسامبر 17th, 2009 Posted 11:38
شب که باشد، کوچه که خلوت باشد، نم نم باران هم که سرت را نوازش کند آن وقت است که هوس میکنی بیخود و بیجهت عاشق شوی!
دستهایت را میچپانی توی جیبهایت و سلانه سلانه قدم برمیداری، با خودت قرار میگذاری اولین نفری
را که دیدی عاشقش شوی. هنوز چند ثانیه ای قراری که با خودت گذاشتهای نگذشته که صدای خرت خرت میشنوی!
گربهی کثیفی را میبینی که تا گردن توی کیسه زبالهی همسایه فرو رفته، صدای نزدیک شدنت را که میشنود زل میزند توی چشمهات، ترس و تردید و نفرت از نگاهش میبارد. خیلی لاغر است…
خوشحال میشوی که واحد شمارش گربه نفر نیست! بیتفاوت نگاهت را بر میگردانی و به امید عاشق شدن راهت را ادامه میدهی، دلت نمیخواهد شبت به خاطر عاشق نشدن خراب شود، یک حس خوبی توی دلت اصرار دارد که هر طور شده امشب عاشق شوی، کوچه را تا ته میروی و کسی را نمیبینی. دوباره به سمت خانه بر میگردی و باز هم کسی را نمیبینی، چهار قدم مانده به در خانه دوباره همان گربه را میبینی که هنوز لای کیسه زبالهها دنبال چیزی میگردد، گرسنگی از نگاهش میبارد، میبینی انگار چارهای نداری، دست سرنوشت شما را سر راه هم قرار داده! یک نفس عمیق میکشی و عاشقش میشوی و ته دلت آرزو میکنی که ای کاش نــر باشد لااقل!
خوب که عاشقش شدی میروی توی خانه و به خاطر احساس مسئولیت و تعهدی که در قبال عشقت داری دو تا کتلت از یخچال برمیداری و جلویش میاندازی که یک وقت با شکم گرسنه نخوابد، عشقت با همان نگاه وحشی بیاعتمادش کتلتها را به دندان میگیرد و بدون آنکه کشک هم حسابت کند میرود و توی تاریکی گم میشود و این حرکت گربهای به زبان آدمیزاد یعنی: گشنگی نکشیدهای که عاشقی یادت برود! خوب که تو را کاشت و تنها گذاشت و رفت آن وقت است که میفهمی شب که باشد، کوچه که خلوت باشد، نم نم باران هم که سر آدم را نوازش کند آدم چه قرارهای احمقانهای که با خودش نمیگذارد!
Posted in اجتماعی
تـــــــــرانه
دسامبر 15th, 2009 Posted 23:45
تمام ترانههای من،
عطر بوسههای تو را دارند!
سرشارند از تقدس،
لبریز از دلتنگی!
کسی نمیداند کی سرک میکشند،
در دفتر خیال من …
درست مثل وقتی،
تو اولین بار آمدی به خواب زندگیام!
Posted in خط خطی
گنـاه
دسامبر 15th, 2009 Posted 12:39
گناه حوا تنها یک لبخند بود که
با آن، آدم در چالهی گونهاش افتاد!
و پس از آن مورخان در نزاعاند که
آنچه تا ابد در گلوی آدم گیر کرده است،
سیب سرخ گونهی حواست یا گندم گونهی او؟!
Posted in خط خطی
