تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for سپتامبر, 2009

تکرار

2 Comments »

سپتامبر 7th, 2009 Posted 22:47

می‌خواهم با یک ضربدر قرمز
خودم و تو را،
جدا کنم از روزهایی که رنگ دل‌خوشی
از رویشان پریده!
و از شب‌هایی که
بوی خواب‌های کپک زده می‌دهند…

Posted in خط‌ خطی

نیهلیست

2 Comments »

سپتامبر 7th, 2009 Posted 21:32

من خسته‌ام خیلی، هر روز هر روز هر روز یه بحث تازه… حالا بگو ضعیف، بگو بچه، بگو لوس، مهم نیست! من بریدم، من بریدم…. آهای عالم و آدم همه بدونید من بریدم… اون‌قدر که دلم می‌خواد سر بذارم و بمیرم، کاش از اون ور مطمئن بودم…
آدمی که نه واسه خودش مفید باشه و نه برای جامعه نه مامان باباش… به هیچ دردی نمی‌خوره…
دلم خیلی تنگ و گرفته، هر روز و هر روز سردتر و بی‌حس‌تر می‌شم به این دنیا و آدماش…!
مغز خر باید خورده باشی که وقتی می‌شه بهترین رو پیدا کرد وقت بذاری واسه تغییر یه سنگ!!
آب در هاون کوبیدم! بسه! آره من راحت می‌ذارم می‌رم… راحت… راحت…
من آدم نمی‌شم همینم! تو هم آدم نمی‌شی!

Posted in خط‌ خطی

ایمان

No Comments »

سپتامبر 7th, 2009 Posted 13:12

یاد می‌گیری در لحظه زندگی کنی،
حالا که مرگ این همه نزدیک است!
یاد می‌گیری زندگی همین لحظه‌های بودن است،
بودن با تو و دیگر هیچ…
دیشب خبر بدِ فوت مامان ِ یه دوست اشک رو به چشام آورد، می‌دونم که نبود یه مامان رو با هیچ واژه‌ای نمی‌شه التیام داد، امیدوارم بتونه صبر کنه…
۱۶شهریور۱۳۸۸

Posted in خط‌ خطی

سالگرد

3 Comments »

سپتامبر 6th, 2009 Posted 10:50

با تعجب به گلدانی که پر کرده بود از لاله‌های هلندی
خیره شدم!
مامان گفت : ۱۳اُمین سالگرد پدرت است و….
کلی تف و لعنت نثارش کرد،
با بغض زمزمه کرد: بختم سیاه بود مادر… فقط آزار و اذیتش
یادم مونده…به خاطر همین سالگردش گل خریدم که به
خودم تبریک بگم جای تسلیت!

غروب شده بود،
تا مرا دید تند گلدوزی‌اش را کنار گذاشت…
یک ماهی می‌شد نهضت سواد آموزی می‌رفت!
تازه‌گی‌ها تقلب کردن رو یاد گرفته بود و
مث ِ بچه‌ها کلی ذوق می‌کرد!
دفتر مشقش را آورد،
زمزمه کرد: می‌شه مشقای ریاضیم رو تو بنویسی؟
با خط من؟ آخه هر چی می‌نویسم تموم نمی‌شه!
نگفت که جریمه شده!
به روش نیاوردم … خندیم!
گفتم: به یه شرط
می‌دونست می‌خوام سر به سرش بذارم
گفت باز چه شرطی؟ گفتم:
بگو: کافی نت… گفت: کابینت!
گفتم: بگو کافی‌میت… گفت: کافی‌نت!
خندیدم… سرخ شد و خندید و
ژاکت سیاهش را پوشید..
سردش شده بود انگار!

از ۳۰۰ تا ۷۰۰برایش نوشتم!
انگشتام درد گرفته بود..اما
می‌نوشتم… مشتاقانه!
او هم با لذتی کودکانه روی صندلی نشسته بود و
پاهایش را تکان می‌داد و پرتقال می‌خورد
بی‌صدا خندیدم!
به ۷۰۰ رسیده بودم که دیدم!
پنهانی گلدوزی‌اش را از سر گرفته
و پشت سر هم سوزن می‌زند،
یواشکی سرک کشیدم… تا بلکه بفهمم چه می‌دوزد؟!
لاله‌ای سیاه بود که می‌دوخت
روی تکه‌ای از ساتن سفید و فرسوده لباس عروسی‌اش…

Posted in فمنیستی

لیموی من

No Comments »

سپتامبر 5th, 2009 Posted 23:21

دلت لیموی شیرین!
سر به سر حوصله‌اش نمی‌گذارم،
دست به دستش نمی‌کنم!
مبادا تلخ شوی.
این روزها،
بلاتکلیف،
ایستاده‌ام بر خط استوای تردیدت،
با خاطره‌ی عطر و لبخندت.
نصف النهار سکوتت،
از جایی میان روحم می‌گذرد!
آرامشم را دو نیم می‌کند…
نامساوی!

Posted in خط‌ خطی

خواب

1 Comment »

سپتامبر 4th, 2009 Posted 15:20

جای انگشتانت روی دستم جا مانده
طوری که باور کرده‌ام
دستان من هست شده تا انگشتان تو
بلغزند میان انگشتانم،
و اثر انگشت تو،
جاودانه بماند روی دست‌های دلواپسم.
انگشتانت،
سلول‌های دستم را خط به خط،
از حفظ می‌شوند،
دنیا و کم و زیادش
ترکم می‌کنند،
من می‌مانم و خوشبختی و … تو!
حرکت سرانگشتت آرامم می‌کند
شبیه حرکت گهواره‌ی کودکی‌ام!
که بیداری مادرم
مرا می‌برد تا خودِ خواب.
خواب راه چشمانم را گم کرده،
همه‌ی گهواره‌های دنیا هم
برایم کوچک شده‌اند دیگر،
با دستانت خوابم کن،
بمان!
بیدارم کن!
دوباره تو خوابم کن…

Posted in خط‌ خطی

تیغ

4 Comments »

سپتامبر 2nd, 2009 Posted 21:12

بيهوده گمان می‌برند که من،
به روی تو تیغ خواهم‌كشيد
رفیق!
و يا در ِ خانه‌ام را
به روی تو خواهم بست!
بیهوده گمان می‌برند که من
رو در روی تو خواهم ايستاد!
و ننـگ و نام را خواهم برد از یاد!
من تیغی را كـه با خون برادرم
و اشک مادرم آب داده‌ا‌ند،
نخواهم كشيد!
جز به روی دشمن
و نخواهم ايستاد رو در روی تو،
جز برای بوسه دادن!

هوشنگ ابتهاج

Posted in سیاسی

عکس

1 Comment »

سپتامبر 1st, 2009 Posted 12:42

بیا نزدیک‌تر تا عکس سه نفره‌ی یادگاری
بیاندازیم!
من می‌نشینم سمت راست،
تو سمت چپ بایست،
خوشبختی را می‌نشانیم میانمان!
من دستانش را
دوستانه می‌فشارم،
تو شانه‌هایش را طوری بگیر
که بداند هوایش را داری…
حالا بیا نزدیک‌تر!
وقتش که شد،
هر سه با هم می‌خندیم
توی تمام تصویرها تا همیشه!
فقط کمی بیا نزدیک‌تر حالا…

Posted in خط‌ خطی