تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for سپتامبر, 2009

سیب

1 Comment »

سپتامبر 16th, 2009 Posted 22:25

وقتی کمی دورتر،
گناه این است که زنی سیب دوست دارد!
چه انتظاری‌ست که امروز
دوست داشتن تو،
که فلسفه‌ی سیبی‌ست،
پاداشی عاشقانه به دنبال داشته باشد؟!

Posted in فمنیستی

حوا

3 Comments »

سپتامبر 14th, 2009 Posted 19:09

هوا که پس می‌شود،
هوس ِ حوا شدن می‌کنم!
درست در ممنوعه‌ترین ساعتی که
نه سیب سرخی بر شاخه مانده،
نه بهشتی برای رانده شدن هست،
و نه حتا آدم، بویی از آدمیت برده…

Posted in اجتماعی

سکوت

2 Comments »

سپتامبر 14th, 2009 Posted 19:05

به سرم که بزند،
با الکل وضو می‌گیرم،
و نمازم را در اتاقک فاحشه خانه‌ای می‌خوانم که در روزگاری دور،
محل سلاخی کردن قدیسان بود…
سکوت تنها بهانه‌ای بود که بره‌ها را از هم بدرند!

Posted in اجتماعی

خورشید

2 Comments »

سپتامبر 14th, 2009 Posted 19:04

کنار پنجره می‌روم، آفتاب به گیسوانم دست نوازش می‌کشد!
زن همسایه تا مرا می‌بیند زیر لب چیزی می‌گوید و پرده‌ی ضخیم‌شان را می‌کشد…
به خورشید بَر می‌خورد، من ته دلم انگار، چیزی می‌شکند! بغض می‌کنم، هنوز اشک‌هایم نریخته‌اند که پرنده‌ها می‌آیند و روی شانه‌هایم می‌نشینند! چشم‌های نم دارم را پاک می‌کنم، می‌خندم! خورشید هم!
خدا هنوز، مرا از همه بیشتر دوست دارد …

Posted in خط‌ خطی

تولد گــــــــــل‌گلـــــــی

4 Comments »

سپتامبر 12th, 2009 Posted 00:00

فکر‌ می‌کنم یه کمی بزرگ شدم! اون‌قدر بزرگ که دیگه از ترکیدن بادکنک‌های رنگی، رنگی گریه نکنم، نه که بادکنک‌ها رو دوست نداشته باشم، برعکس، هنوزم با دیدن بادکنک‌های گنده‌ی قرمز ذوق می‌کنم اما اینو فهمیدم که جنس بادکنک‌ها از ترکیدنه و بعدش خندیدن و نه گریه کردن! هنوزم دوست دارم روی بادکنک‌ها چشم‌ چشم دو ابرو بکشم و نخش تو دستم، و باش بدوم اما اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم بادکنک‌ها دوست ندارند تو نخشون باشی، دوست دارند آزاد باشند حتا به قیمت شکستن سرشون به تیرچراغ برق! اون‌قدر بزرگ شدم که اگه کیک تولدم شکلاتی نبود قهر نکنم و گریه زاری راه نندازم! اون ‌قدر بزرگ که حتا اگه یه شاخه گل هم صبح ندیدم، یه سال تموم به خاطرش غصه نخورم، اون‌قدر بزرگ شدم که از دیدن کادوهای تکراری که دوسشون ندارم لب‌ و لوچم آویزون نشه، اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم آرزوکردن موقع فوت کردن شمع کار مسخره‌ایه… اون‌قدر بزرگ شدم که شمع‌های روی کیکم می‌تونه چراغ خونم باشه، اون‌قدر بزرگ شدم که اگه هیچ‌کس سورپرایزم نکرد خودم خودمو سورپرایز کنم… اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم روز تولد من فقط روز تولد منه! اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم بهترین کار روز تولد خاموش کردن موبایله برای نشیدن یه مشت حرف و آرزوی تکراری و خوابیدن! اون‌قدر بزرگ شدم که صدبار میل‌باکسمو رفرش نکنم… اون‌قدر بزرگ شدم که منتظر زنگ هیچ پست‌چی نباشم! اون‌قدر بزرگ شدم که باور‌ کنم پیر شدی و فراموشی گرفتی… اون‌‌قدر بزرگ شدم که رویا بافی نکنم که چراغ‌ها یک‌دفعه روشن می‌شوند و من‌ و تو اون وسط تانگو می‌رقصیم! اون‌قدر بزرگ شدم که باور ‌کنم تصادفا هرسال تولد من، همه خسته و بی‌حوصله‌اند و گرفتار و جیب‌هاشون پر از خالی… اون‌‌قدر بزرگ شدم که بفهمم فردا یه روزیه مثل دیروز و پریروز و پس‌ پریروز… باور می‌کنی که این‌قدر بزرگ شده‌ باشم؟!
۲۱ شـهریورگــــــان ۱۳۸۸

Posted in خط‌ خطی

حصار ایران

No Comments »

سپتامبر 11th, 2009 Posted 13:14

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی‌ست که فکر دریا شدن هم به ذهن‌شان خطور نکرده است!
نمی‌تونم نبینم و نخونم و ننویسم وقتی “درد مشترک” رو همه با ذره ذره وجودمون حس می‌کنیم…
من هنوز کلیپ‌های قشنگ خرداد رو می‌بینم و…

Posted in سیاسی

شک!

2 Comments »

سپتامبر 11th, 2009 Posted 02:51

به سلول گوشه ذهنم مشکوکم!
من در حالم،
او در، گذشته است!
نه، شک چرا؟
شاید هم…
بیچاره درگذشته است…

Posted in خط‌ خطی

روزمرگی

No Comments »

سپتامبر 11th, 2009 Posted 02:46

یک درخت اين‌جا درست كنار “روزمرگی” زمين خسته، كنار بی‌تفاوتی نفس‌های كهنه و پيری نقاب خاک گرفته قد كشيده تا خدا، پشت اين پنجره‌ها هنوز یک چراغ ﴿بر فرض هم كه نفتی﴾ سوسو می‌كند.
آفتاب‌گردان‌ها هنوز نماز صبح‌شان را به خورشيد اقتدا می‌كنند…
اين جا یک نفر هنوز نفس می‌كشد!
چشم‌هايت را باز نكن، همين جاده را ادامه بده رو به خورشيد، نزديكش می‌شوی حتا شده یک قدم!!

Posted in خط‌ خطی

مرهم

1 Comment »

سپتامبر 10th, 2009 Posted 13:21

مرهم دستهات کو؟
صبر زخم‌هایم سر آمده،
دریا شده‌ام از اشک،
بی‌ساحل!
هیچ رودی در من نمی‌ریزد دیگر،
مگر تلخابه‌های غمی قدیمی،
که سال‌ها پیش،
دستی در گهواره‌ام جا گذاشته…
مرهم دستهات کو؟
غصه‌هایم بی‌پناه‌تر از
تکه‌ای یخ!
آب می‌شوند لابه لای انگشتانت!
خورشید شفا دهنده‌ام کِی
طلوع می‌کند از کف دستانت؟
تا این سیاهی چیره که تنهایی را
به رخم می‌کشد
سفره‌اش را جمع کند از دلم؟
زخم‌های دلم دهان گشوده‌اند،
تا رسیدن دستهایت را
از بی‌نیازی آسمان بخواهند
کو مرهم دستهات؟

Posted in خط‌ خطی

انسانیت

No Comments »

سپتامبر 9th, 2009 Posted 17:10

نمی‌نویسم که چه می‌گذرد بر این روزگار من، ولی هر تجربه‌ای را نباید تجربه کرد! برای مرگ انسانیت این روزها باید گریست، چه تلخ روزگاری را آب در هاون کوبیدم برای هیچ و پوچ! این‌جا نه بر دست‌ها بلکه بر گلوها نیز قفل می‌زنند…

Posted in خط‌ خطی