Archive for سپتامبر, 2009
پاییز
سپتامبر 26th, 2009 Posted 23:58
این روزها…
زیاد هوس سیگار میکنم، هوس پکهای غلیظ و محکم، همانهایی که فکرهایت را حلقه حلقه از جا میکند و میتوانی کند و کشدار دور شدنش را تماشا کنی!
هوس شراب و مستی الکل، لحظههایی که گم و دور میشوم در خودم جایی که هنوز رگههایی از من باقی است، از من و تو شاید، همان وقتهایی که شیرینی انگور را زیر زبانت مزمزه میکنی و آرام آرام رخوت مستی درون رگهایت جاری میشود.
دوست دارم گیلاس محبوبم را جلوی نگاهم تکان دهم و از پشت آن لرزش آرام و گرم اشکهایم را ببینم که میلرزد و میرقصد و تکه تکه میشود.
این روزها زیاد هوای عشق به سرم میزند، هوای دلم هوس باز میشود، تنگ میشود، آغوش میشود و پر میشود از خیال و خالی میماند از تو.
این روزها افکارم یک جور ناجور به درو دیوار میکوبد و انگار چیزی را گم کرده!
این روزها نمیدانم…
بوی پاییز میآید انگار، بوی باران، بوی سیگـــــــار زیر باران! بوی فصل محبوب تمام دورانهایم…
دیزین برف نشسته بود قشنگ و سفید و روشن…
Posted in خط خطی
پرستــــــش
سپتامبر 26th, 2009 Posted 01:41
میپرستمت
چه بخواهی چه نخواهی!
آستین به به راه آوردنم بالا نزن،
تو که عددی…!
ببخشید اما، اینجور موقعها،
شما که جای خود،
خدا هم آستین بالا بزند
تیرش به سنگ میخورد…
دیشب مهمونی تولــــــــــــدم بود، خوب بود و مرسی از همه اونایی که بودن و ک…لـــــق بقیه اونهایی که فکــــر کردن مهمن و نیومدن!
زیــــــــادی زدیم به سلامتی، عواقبش را هم پس دادیم ردیــــــــف! کی پیک آخــر میشود، نمیدونم!
۳مهــــــــــــر۱۳۸۸
Posted in خط خطی
راکین چیر
سپتامبر 21st, 2009 Posted 21:06
نشاندهامت کنج دلم جوری که حق دیدن هیچ خوابی را نداشته باشم مگر آنکه تو یک گوشهاش را گرفته باشی، نشاندهامت کنج دلم جوری که هر غلطی کردی ببخشمت بیدلیل! نشاندهامت کنج دلم روی یکی از این راکین چیرها که قیژ قیژ تاب میخورند و لالایی آرامش را تکمیل میکنند، صندلیات را مفت مفت رها نکنی که این لعنتی هی خالی خالی تاب بخورد و هی دل خالیام را آشوب کند! اگر خیال کردهای کس دیگری را مینشانم رویش کور خواندهای، کور! خیال خودت را مینشانم رویش، دل خوشی بدی نیست!
Posted in خط خطی
متـــرسک
سپتامبر 21st, 2009 Posted 20:53
بزرگ میشویم همپای نهالهای باغ همسایه،
و کوچک میشود قلبهامان چون قداست پدرانمان
مدفون شده بر برجهای بلند!
شب هنگام جفتهامان چون کلاغهای دخمههای اجدادی
چشمهامان را میدرند!
و صبح،
بر نعشهامان مرثیه میخوانند!
در مرثیههاشان عشق را میستایند و بر کلاغ نفرین میکنند!!
آنگاه مترسکی میسازند،
مترسک خاین همبستر میشود شبهاشان را
و روز میماند و توهم مترسکی
که کلاغ چشمش را درید…
Posted in اجتماعی
مداد عشق
سپتامبر 20th, 2009 Posted 18:09
اگر مرا دوست نداشته باشی،
دراز میکشم و میمیرم!
مرگ،
نه سفری بیبازگشت است،
و نه ناگهان محو شدن،
مرگ،
دوست نداشتن توست،
درست
آن موقع که باید دوست بداری!
نشستهام مداد عشق را میتراشم و مینویسم، این مداد لعنتی جادوییست که تمام نمیشود به گمانم، مداد عشق را بیخیال میشوم، ولو میشوم روی تخت کتاب شعر ورق میزنم که جای صدای تو را بگیرد، تو همین طور دور میشوی و آنها همینطور بهترین شعرهای عمرشان را میگویند و من همینطور خواب میبینم، کتاب شعر جای صدایت را که پر نمیکند هیچ، ته دلم را هم خالی میکند! من به پیلهی تلخ و تنگ امروزیات کاری ندارم، تمام شواهد گذشته نشان از این دارد که تو پرواز بلدی. راستی به کدام جادو پیش از پیله بستن پرواز کردی؟ گفتم جادو! من به جادو اعتقاد پیدا کردهام این روزها، و الا چه دلیل دیگری دارد که تو مثل آب نبات چوبیای که شبیه آدم ساخته باشنداش تمام شوی زیر دندان من؟
Posted in خط خطی
افکـــــــــار
سپتامبر 19th, 2009 Posted 22:39
ببخشید آقای اندکی محترم،
شما احیانا کار و زندگی ندارید؟
که بست نشستهاید لابه لای افکار من!
Posted in خط خطی
تولد فرناز
سپتامبر 16th, 2009 Posted 23:26
عزیز هر روز و تا همیشه، به شادباش مبارک قدمت در این روزهای پر خاطره کودکی شکوفایی دوبارهت را بوسه باران.
فرنـــــــــــــــــــــــــــــــاز کوچولویی که فقط و فقط شیش روز ازم کوچیکتره و دلم تالاپ تولوپ براش تنگ شده که حسابی تفمالیش کنم!
۲۶ شهریورگان ۱۳۸۸
Posted in خط خطی
باران امشب
سپتامبر 16th, 2009 Posted 22:48
پله پله قطرهها را پاورچین میآید پایین، دست میکشد روی داغ دلم داغ ترش میکند، باران به سلیقهی خودش میبارد، اینجوری که: عشقش که کشید خدا را مینشاند روی دوشش و میبارد و میآید و یکی، یک خدا بهمان هدیه میکند، یکی، یک نفس خنک عاشقانه!
عشقش هم که نکشید بست مینشیند پشت ابرها و درها را روی خودش میبندد و ما را بیباران رها میکند…
تهران
Posted in خط خطی
قلب
سپتامبر 16th, 2009 Posted 22:47
عقب عقب میآیی تند تند، خنده دار شدهای، خندهام میگیرد، قند توی دلم آب میشود، تلخ نیستم بنابراین دیگر، تلخ نیستی بنابراین دیگر، همین جوری که عقب عقبکی میدوی تکههای دلت که هر کدام گوشهای از این مسیر لعنتی روی زمین جا مانده خاک میخورند از زمین بلند میشوند میآیند کنار هم مینشینند توی سینهات سر جایشان، با یک دل درستهی آتش گرفته میرسی به من، همهاش درسته میشود مال خودم، Pause میکنم، اینجا زیباترین نقطهی دنیاست، اینجا باد میآید، باران میریزد، دل آدم را میریزاند، خنک است، اینجا خدا هنوز بیدار است…
Posted in خط خطی
پست مدرن
سپتامبر 16th, 2009 Posted 22:29
نمیخواهد چیزی بگویی،
وقتی خطای خط خطی کردن فکرت را
هیچ کس گردن نمی گیرد!
زبان به کام بگیر!
و آرام و عاشق و بیدغدغه
فرض کن خط خطیها یک تابلوی پست مدرناند،
که لابد زیبایند بیآنکه تو بدانی چرا!
Posted in اجتماعی
