تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for جولای, 2009

پایان

1 Comment »

جولای 21st, 2009 Posted 16:29

همه چیز را که به باد دادی
تو می‌مانی و دست‌هایی خالی که به دستی عادت کرده بودند
همه چیز که به آخر رسید
تو می‌مانی و دوستت دارم‌های مرده در دامن
همه چیز که تمام شد
تو می‌مانی و دلی که هنوز داستانش ناتمام است…

Posted in خط‌ خطی

میوه

4 Comments »

جولای 19th, 2009 Posted 21:42

داشتم فکر می‌کردم: اگه آدم و حوا از اون میوه‌ی ممنوعه نخورده بودن خیلیا از کار بیکارمی‌شدن:
شیطون٬ فرشته‌ایی که بدیا رو می‌نویسن٬ پیامبرا و از همه مهم‌تر معلم دینیا!

Posted in خط‌ خطی

متد

1 Comment »

جولای 19th, 2009 Posted 21:32

کم کم بزرگ می‌شوی و از انتخاب طبیعی جان سالم به درمی‌بری. اما بزنگاه دیگری در کار است. آن‌جا که ژن‌های پسندیده‌ی طبیعت، ناپسند مخلوق طبیعت (انسان) می‌افتد، انتخاب انسانی!
انسان‌ها تشخیص می‌دهند که تو بدی چون ژن‌هایت باسلیقه‌ی آن‌ها جور نیست.. آن‌جا که حذف می‌شوی چون چشم‌هایت آن‌جوری نیست، قدت این‌جوری است، موهایت زیادی لخت است، ناخن‌هایت کشیده نیست، حرف‌های آن‌جوری نمی‌زنی،… خلاصه‌ی کلام: از متدهایشان پیروی نمی‌کنی، ایده‌آل‌شان نیستی! باید بروی بیرون، نوبت نفر بعدی است…

Posted in اجتماعی

نور

1 Comment »

جولای 18th, 2009 Posted 20:25

حدیث من و تو، حدیت آینه و آفتاب ست، نه آینه تاب گرمای آفتاب دارد نه آفتاب تاب گرمای خود، می‌سوزیم یک روز هر دو…
نمی‌خوام نمی‌خوام نمی‌خوام… ادامه یه رابطه بی‌سر و ته به درد ِ نه من می‌خوره نه تو، نه خواسته‌ها نه نیازها نه دنیامون مثل هم ِ نه توان ِ درک هم رو داریم…
فکر کنم باید تموم شه…
همین، لعنت به این روزها…

Posted in خط‌ خطی

ردپا

No Comments »

جولای 17th, 2009 Posted 20:54

برای دوستانی که با رد ِ پایشان در “تازه‌ترین طعم” ام این روزها مرا عادت به حضورشان داده‌اند:
مثل گاهی که وسط پلک زدن‌های معمول انگار بعداز مدت‌ها به خودت می‌آیی و همه چیز تازه و عجیب به‌نظر می‌رسد، یک روز هم می‌آید بعدها، خیلی بعدها که مزه مزه کنی و ببینی زندگی‌ات طعم گرفته، طعم آدم یا آدم‌هایی را که خواسته ناخواسته‌ی تو آمده‌اند در زندگی‌ات و چنان آرام حل کرده‌اند خودشان را که شده‌ای یک محلول جدانشدنی ازشان…

Posted in خط‌ خطی

حرف

No Comments »

جولای 17th, 2009 Posted 20:39

باید بپذیریم که بعضی چیزها نوشتنی نیست، یا شاید نوشتن آن راهی نیست که سنگینی روی قلب آدم را بردارد، باید نی‌لبکی داشت، گوشه‌ای نشست و ساعت‌ها در آن دمید. برای بعضی حرف‌ها باید اعتقادی داشت، دیری، کلیسایی، امامزاده‌ای پیدا کرد و رفت معتکف شد، معترض شد، دعا کرد و گریست، گریه شاید گشایش شد، یک حرف‌هایی را باید سر به هوا و دست در جیب راه رفت. راه رفت و سوتشان کرد. بعضی دیگر را باید یک سرشان را آتش زد و سر دیگر را پک. مگر با خاکستر شدن سبک شوند…
معدودی حرف می‌ماند که فقط باید صبرشان کرد..

Posted in سیاسی

غرانه

No Comments »

جولای 17th, 2009 Posted 16:28

بعد از هزار سال انگار، می‌خوام یه چیزی بنویسم که نمی‌دونم چی هست؟
دلم گرفته؟ نه، نگرفته.
دلم نگرفته؟ پس چرا این جوری‌ام؟
خسته‌ام؟ خیلی!
گیجم؟ شدید!
دلم می‌خواد غر بزنم؟ آخ نگووووووووووووووووو! خدا می‌دونه چقدر!
سر کی غر بزنم؟
امروز هر چی خودمو کش می‌دم که این لباس تنبلانگی بیاد بیرون نمی‌شه که نمی‌شه!

Posted in خط‌ خطی

سیگار

1 Comment »

جولای 16th, 2009 Posted 19:37

مثل سیگار
مرا به لب گزیدی و کشیدی…
تا به خودم آمدم دور و برم را دود گرفته بود
جای کفش‌هایت
روی فیلترم مانده بود!

Posted in خط‌ خطی

من تو و نوشته‌ها

No Comments »

جولای 16th, 2009 Posted 19:07

من نمی‌دانم کی یا کجا
اما به هر حال خودم را پهن کرده‌ام کف زمین
من روی خودم راه می‌روم
بالا می‌پرم پایین می‌آیم
روی خودم لی لی می‌کنم، اما سوت نمی‌زنم
روی خودم از خودم می‌پرم، جایزه می‌گیرم
من حتا روی خودم خیلی چیزها می‌دانم
مثلن این‌که همه نوشته‌هایم بد است
اما تو مجبوری همه‌شان را بخوانی
و باور کنی
من‌ای دوستت دارد تویی را که پشتوانه‌ای برای فرداهایم نیستی…
لعنت به این زندگی…

Posted in خط‌ خطی

سیمین‌بر

1 Comment »

جولای 16th, 2009 Posted 19:06

سیمین بری گل پیکری آری
از ماه و گل زیباتری آری
هم‌چون پری افسون‌گری آری
دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من
سرگشته کویت منم نداری خبر از من
هرشب که مه بر آسمان گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان که با من چه‌ها کردی
به جانم جفا کردی
هم جان و هم جانانه‌ای اما در دلبری افسانه‌ای اما
اما ز من بیگانه‌ای اما
آزرده‌ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا
افسرده‌ام خواهی چرا تو ای آفت دل‌ها
عاشق کشی شوخی تو زیبایی
شیرین لبی اما دل آزاری
با ما سر جور و جفا داری
می‌سوزم از هجران تو نترسی ز آه من
دست من و دامان تو چه باشد گناه من
دارم ز تو نامهربان
شوقی به دل شوری به جان می‌سوزم از سوز نهان
ز جانم چه می‌خواهی نگاهی به من گاهی
یارب برس امشب به فریادم من جان از آن نامهربان دادم
بیداد او برکنده بنیادم گو ماه من در آسمان دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من ز رخ پرده بگشاید

“جمشید شیبانی”
دلم جاده‌های شمال خواست و ماما بابا که همراه با خواننده این آهنگ رو زمزمه می‌کردن… دلم برات خیلی تنگ ِ … خدا می‌دونه چی می‌گذره تو دلم…

Posted in خط‌ خطی