تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for می, 2009

بهشت

2 Comments »

می 19th, 2009 Posted 00:44

چه اشکالی دارد اگر
بهشت را به جهنمیان بدهند،
تو را
به من!؟

Posted in خط‌ خطی

رسیدن

No Comments »

می 17th, 2009 Posted 23:36

برای “فرزاد”ی که هیچ‌گاه نخواهد رسید و چشمان من را کال خواهد گذاشت..

نمی‌دانم، می‌دانی يا نه؟
چشمان‌ام کال‌اند!
بيا نگذار،
يک جفت چشم کال
روی دست‌هايم بماند
که تا نديدن رسيدنت
نمی‌رسند!

Posted in خط‌ خطی

بیا…

No Comments »

می 17th, 2009 Posted 23:31

حالا که قرار است از دست برویم
دل به هم دادنمان را
بیا قصه‌ای کنیم،
پر از جراحت‌های کاری عاشقانه،
با آبی که از سرمان می‌گذرد را
قایق نسازیم و
دلی را که دارد از راه به در می‌شود
مرشد نباشیم!
بیا
بی‌هیچ شرط و تدبیری
تنها تا می‌توانیم عاشق شویم !

Posted in خط‌ خطی

توهم

No Comments »

می 17th, 2009 Posted 23:26

علف سهل است
که تو سور زده‌ای به آرزوهای عجیب
با این همه
جنگل هم بروید
جُم نمی‌خورم از هوایت…

Posted in خط‌ خطی

دخترک ِ مخملین

1 Comment »

می 16th, 2009 Posted 21:19

برای دخترک ِ مخملینی که هر روز کنار ِ پدرش با چشمانی شفاف به پیاده‌روی ولیعصر چشم می‌دوزد:

عروسک قشنگت سیاه پوشیده
رختخوابش
نه مخمل است
نه آبی
چشم‌هاش را باز نمی‌کند
همیشه لالا کرده است…

نبش میرهادی همیشه ساز بدست نشسته، دیدنش کابوس ِ بیداری‌ام است!

Posted in خط‌ خطی

بهترین اتفاق دنیا

No Comments »

می 16th, 2009 Posted 21:19

بهترین اتفاق دنیاست که هفت و هشت‌های بعد از ظهر‌ها، تو پشت فرمان نشسته باشی، مهم نیست کی باشی، حسابی دوستم داشته باشی، پشت فرمان هم نشسته باشی، بس است! من هم بغل دستت! سورئالیست بازی در نمی‌آورم و هوس جاده‌ای که توش جز ما نباشد و دو طرفش همین جوری منظره‌های نقاشی وار ردیف شده باشد و تهش از دایره‌ی زمان رد شود و توی ماورا گم شود، نمی‌کنم! رئال باش و رئال رانندگی کن، بهتر که ترافیک است حتا، دیرتر می‌رسیم، دورتا دورمان پر باشد از چراغ‌های ماشین‌هایی که نمی‌دانم چرا همه‌شان سیاهند، و شیشه‌هامان نقطه نقطه باشد از قطره قطره‌های باران ِنم نمی که، نردبانِ پایین آمدن خداست! یک نفر مارپیچ بلولد بین ماشین‌ها، با یک عالمه رز به بغل، شیشه را پایین بکشی، پسرک سرش را بیاورد تو، گل بگیری از دستش بدهی دستم! بهترین اتفاق دنیاست، نه ؟!

Posted in خط‌ خطی

دنیای…

2 Comments »

می 16th, 2009 Posted 01:15

تو قهوه می‌ریزی
تلخ،
بخار پنجره را نقش می‌کشی،
نقش قلب!
جای نگاهت
روی تنم می‌ماند،
تو سفیر کدام دنیایی؟
دنیای ما مرد ندارد…

Posted in خط‌ خطی

وارونه

No Comments »

می 16th, 2009 Posted 01:02

خدا را که خواب ببرد
تو را آب،
آن وقت، نه که دنیا چپه شده است!
شب روز می‌شود،
تو خوب می‌شوی،
حسابی کیف می‌کنیم
و دل از کف نمی‌دهیم که برود پی کارش
دل به دل می‌دهیم….!

Posted in خط‌ خطی

رامکال ِ من

No Comments »

می 16th, 2009 Posted 00:54

کهکشان وسعت دیرینه‌اش را
دیری ست از دست داده
حالا‌ها آن‌قدر کوچک شده که
همه‌اش یکجا می‌چپد توی
چشم‌های نیمه تمام کسی…

Posted in خط‌ خطی

مغز فندقی‌ها

3 Comments »

می 14th, 2009 Posted 14:49

گاهی فکر می‌کنم آدما چقدر می‌تونن بی‌ملاحظه و بی‌فکر باشن؟ حالم بد می‌شه از دیدن و تحملشون، اون‌قدر که به اون‌جا می‌رسم به تویی که دوست دارم پشت پا بزنم به‌خاطر اطرافیانت، دوست داشتن ِ این‌طوری هیچ ارزشی نداره، تغییر این‌جوری که فقط خودت حس کنی تغییره اصلن اهمیت نداره، یک‌هفته‌س که نشد امروز هم روش، اون‌قدر بی‌تفاوت شدم که دیگه می‌دونم فایده نداره درست شدنی نیست این اوضاع… نمی‌دونم شماهایی که این نوشته رو می‌خونین چقدر می‌تونین درکم کنین، فقط اگه با آدمایی مواجه باشین که فقط و فقط قدشون بلند شده و مغزشون قد فندق ِ چیکار می‌کنین؟ این‌جایی که من هستم قانون جنگله ِ﴿بریز بپاش در حد ِ مرگ، مهم نیست بالاخره یه احمق پیدا می‌شه جمع کنه!!﴾
توجیح چیه؟ این که نکن خوب بمونه! خسته شدم! واقعن خسته شدم… حالم از تک تک ِ تون بهم می‌خوره، تو هم به‌جای فقط حرف زدن پاشو یک بار جلوشون جمع کن و بشور که بفهمن واسه تو هم مهمه تمیزی… وحشتناک عصبی‌ام…. لعنتی‌هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

Posted in خط‌ خطی