Archive for می, 2009
تصمیم
می 24th, 2009 Posted 16:25
دیروز کار داشتم میخواستم زود بیدار شوم ، خواب ماندم و دیر بیدار شدم و کلی کلافه بودم ، امروز کار نداشتم میخواستم تخت بگیرم بخوابم و حالش را ببرم، از هفت صبح بیخوابی زده به سرم و کلی کلافهام، کلن کلافهام! یک زندگی که همین جوری کلافگی از جیبهایش میریزد بیرون چقدر میارزد؟ مجانی اگر بدهم خریدار دارد؟ آخ که دلم چه چیزهای خنده داری میخواهد، دلم هوای نیمه سرد میخواهد و یک خیابان بلند که عشق را فرش باشد! دلم حسی نامانوس میخواهد بین پرستش و عشق بازی! میخواهم بدانم مخ زدن زیر مجموعهی کدامیک از آرزوهای بشر است؟ دلم میخواهد خدا را پیدا کنم ببینم روی پیشانی ما چه نوشته که هیچ کدام حرف هم را نمیفهمیم ؟!
امروز یه تصمیم سخت و بد گرفتم تو زندگیم، بالاخره باید یه جا عاقل بود…بالاخره باید یه روز فهمید که چقدر و تا کجا ارزش داری…
Posted in خط خطی
دنیا
می 23rd, 2009 Posted 14:25
نمیدانم چه طور میشود
همهی شاهزادهها تو باشی و
همهی پریزادهها من
چه طور میشود
خانه ساخت با چسب و قیچی
یا چه طور
بیهراس از آدمها
دو روز دنیا را
بیتجربههای تلخ
رد کرد…
Posted in خط خطی
ستاره…
می 23rd, 2009 Posted 14:25
میگويی: بيخودی میترسی!
اما من از هميشه باخودی تر میترسم!
تو روز به روز داری بيشتر میروی…
میترسم آخرش تو هم ستاره شوی بروی بالا
بالاتر از حتا خيالهای بیمهار من،
دستم که به آسمان نرسيده است عمری،
حالا به تو هم نرسد…
Posted in خط خطی
دل
می 23rd, 2009 Posted 14:25
تو که از راه میرسی
میرود
هر چه دل که ذره ذره اندوختهام
یکجا بر باد…
Posted in خط خطی
باد
می 23rd, 2009 Posted 14:24
نمیدانم از کدام جهت بود که
بیجهت،
باد وزیدن گرفت و
چنان سنگ تمامی گذاشت که
اینک با خاک یکسان است،
همان شهر بازوان توست!
Posted in خط خطی
کوله
می 22nd, 2009 Posted 00:17
کوله بارت را که پر کنی از فراموشی
درست مثل این است که رفته باشی توی دم و دستگاه خدا،
دکمه ی >> را زده باشی
زمان را برده باشی برده باشی
تا…
تا…..
دوباره باران بزند!
Posted in خط خطی
مستِ مست
می 22nd, 2009 Posted 00:13
دوباره دوره، دورهی روزهایی ست، که نمیگذرند! ذهنم لجش گرفته است، خودم هم، دارم تمام ارادهی انسان را خرج میکنم که خودم را و احساس واقعی الانم را، سانسور شده تحویلتان بدهم!
یک عالمه تنهایی مست، توی سرم تلو تلو میخورد، عنصر احمقانهی زمان، مثل نخهای نامریی ِ بسته به پس کلهی عروسکها، همه را دنبال خودش میکشاند از این موقعیت به آن موقعیت، من یکی یا نخم پاره شده است، یا نخم را پاره کردهام! بشریت انسان را نمیفهمد، انسان جز است و بشریت کل، رسمش این است که جز کل را نفهمد اما نمیدانم چرا در این یک موردی که همین الان کشفش کردم ماجرا این همه برعکس است!
Posted in خط خطی
مهاجم
می 19th, 2009 Posted 21:06
اصلن انگار منتظر همین تهاجمها هستیم!
آرام آرام میسازیماش، همه چیز را با دقت انتخاب میکنیم، رنگها را، طعمها را، حسها را، دور برمان را با آرامش میسازیم، تکههایش را از اینطرف و آنطرف پیدا میکنیم و کلی میگردیم تا جایشان را پیدا کنیم و بچینیمشان، دیوارها را کم کم بالا میآوریم، محکم! پنجره هم داریم گاهی، اما حتمن قفل هم دارند این پنجرهها، درش را هم خوشگل میسازیم معمولن!
تمام که شد، با خیال راحت مینشینیم و قهوه میخوریم و مثلن کیف میکنیم از امنیتمان، از جایی که ساختهایم دور خودمان، گاهی در میزنند، از پنجره کلی سرک میکشیم و کلی صدایش را بالا و پایین میکنیم و دلیل آمدنش را، شاید هم در را باز کنیم! بیاید و با ترس و لرز بنشیند و زیر چشمی دور و بر را دید بزند، بعضی وقتها خوشمان هم شاید بیاید… اتاقها را نشانش میدهیم، پنهانیها را رو میکنیم، اما نمیچسبد، یک جوری میشود که نمیشود، مودبانه عذرش را میخواهیم و مینشینیم به کتاب خواندن و قهوه خوردنمان…
یکهو سر و کلهاش پیدا میشود… در را یادت هست که قفل کرده بودی… نمیدانی چطور اینقدر راحت بازش میکند، اینقدر راحت میآید و روی مبل لم میدهد و ناخنک میزند به خوراکیهای روی میز، سلامی هم میپراند.. اما زیاد جدیات نمیگیرد، طوری میرود آشپزخانه و برای خودش قهوه دم میکند که انگار سالها اینجا بوده، چایی را میآورد و باز لم میدهد و این بار عمیق نگاهت میکند، و تو هنوز سکوتی! جرات نمیکنی بپرسی یا داری لذت میبری که نمیپرسی نمیدانی! سکوتی! با سرش اشاره میکند که بروی کنارش! وقتی نشستی سرت را میگذارد روی سینهاش و کتاب نیمه بازت را بر میدارد و آرام میخواند و تو نمیترسی و تو نمیپرسی، و تو شک نمیکنی! کم کم دیوانهاش میشوی، کم کم عاشقش میشوی…
تازه میفهمی همهی این دیوارها و درها را ساخته بودی تا یک نفر یک روز نبیندشان، یا ببیند و به روی خودش نیاورد و بشود مهاجم ِعاشق شدنی ِ تو!
Posted in خط خطی
آدمکان
می 19th, 2009 Posted 20:38
وقتی مینویسم
میشکنم
میریزم
لای کفشها…نگاهها… ردها..
از دست خودم میروم و از تو!
نمینویسم،
میشکنم،
میریزم
لای کفشهای آدمکانی که این روزها بیکفش و رخت،
چشم به دست من دوختهاند نه قلمام !
Posted in اجتماعی
لالایی
می 19th, 2009 Posted 00:57
يک نفر پشت تابستان
با صدای کافوریاش شعر میگويد
و با چشمانی که ندارد
سراپايم را میدود
يک نفر هر چند دور،
ولی نزديک
با عطر سکوت،
بوی گريه،
طعم خواب،
برای به بار ننشستن آرزوهای دخترکی با پيراهن من
لالايی تسکين میخواند…
Posted in خط خطی
