Archive for می, 2009
حوض
می 29th, 2009 Posted 22:09
خانه روبرویی را خراب کردند، ساختمان خاکستریای جایش ساختند که ستونهای قرمز دارد، حوضش را هم پر کردند! چهمیدانستند من دو سال از این پنجره زل زدم به حیاطش و آرزو کردم که این خانه مال من باشد و بنشینم توی حیاطش و کتاب بخوانم و سیگار بکشم و توی لیوان قرمز قلب قلبیم که نمیدانم کدام مهمانم یک روز یواشکی جایش داده بین بقیه لیوانهایم نسکافه بخورم و خوشبخت باشم…
Posted in خط خطی
گیج
می 29th, 2009 Posted 22:04
این گیجی این روزها که تمام شد، این خوابم که از سرم پرید، یک روز سر فرصت میآیم که دراز بکشم کنارت و سرم را جا کنم روی بازویت و تو هی حرف بزنی و تعریف کنی که وقتی من نبودم چکارها کردهای و من جواب ندهم و دلم از خوشی آنجا بودن بلرزد و هیچ هم از خودم نپرسم که بعدش چه میشود و من قرار است با خودم چکار کنم که این خودم دیگر اصلن حرف گوش نمیکند، یکی از همین روزها این گیجیم که از سرم پرید میآیم…
Posted in خط خطی
آدما
می 29th, 2009 Posted 21:49
همهی آدمهایی که زیاد حرف میزنند هنرمند میشوند اما سینماگر، همه آدمهایی که اصلن حرف نمیزنند هنرمند میشوند اما نقاش و آهنگساز، همهی آدمهایی که شخصیت را در کفش واکس زده و کیف سامسونت تعریف کردهاند مدیر میشوند، همهی آدمهایی که فکر میکنند سیبیلشان را بزنند آبرویشان میرود بازاری میشوند، همهی آدمهایی که فکر میکنند سیبیلشان را بزنند زن شدهاند راننده کامیون میشوند، همهی آدمهای یک کاره مثل هم نیستند، همهی آدمهای مثل هم یک کاره میشوند !
بهروم نیارین، خودمم آخرش نفهمیدم چی به چی شد!
Posted in خط خطی
تب
می 28th, 2009 Posted 20:24
سرم سنگینتر از اونی بود که بتونم روی گردنم تحملش کنم،
- ببخشید آقا، میدونید من کجام؟
بازم همون صدای وز وزه تو سرم پیچید
فکر کنم افتادم روی زمین
صدای دامب تو سرم پیچید
باید مرده باشم…
چند روزیست تبدارم و مریض…!
Posted in خط خطی
نجابت
می 28th, 2009 Posted 20:22
…
از آن روز به بعد
هر جا لازم بود
نجابتم را میفروختم
میدانی که،
بهای خوبی برایش میپرداختند
حتا بیشتر از آنچه یک جنتلمن عایدش میشود…
Posted in اجتماعی
اسیر
می 28th, 2009 Posted 20:19
چشمانم باز میشود
اطرافم را با شک میکاوم
انسانهایی را میبینم در هر سو، سرگردان
اسیر در رابطههایی ناقص و نیمه جان
گفتن: «تمام کردن» از تمام نکردنها بیمعنی شده
کلمه جدیدی باید یافت به جای «تمام کردن»
!!!
دنیای اطرافم را رها میکنم
خودم را میبینم
همان قدر اسیر
با واژگانی که معنی نمیدهند در اِسارت
آزادی
عشق
وفاداری
دلتنگی
زیبایی
پاکی
نجابت
…
Posted in خط خطی
راس ۱۲
می 27th, 2009 Posted 18:47
عقربهی کوچک من…بزرگه تو!
به همون اندازه که نزدیک میشیم،
همونقدر هم دور میشیم…
فقط عاشق ۱۲ ام.
که ساعت پهن میشه روی خلا
و عاشقی از نوک عقربهها میچکه در بیزمانی!!!
Posted in خط خطی
یاد
می 27th, 2009 Posted 18:41
باید برگردم
زیر بالشی شاید
ته جیب پیراهنی
باید خوب بگردم
پشت آینه
زیر فرش
لابه لای حولهها شاید
چیزی جا گذاشتهام
دو سه خط شعر
دو سه تار مو
خیال یک بوسه
لای کتابی حتا
چه میدانم
باید گشت
پشت سر چیزی مانده
این همه که زنده ماندهام
مثل عطری که از رو نمیرود
از تن
از تو
از یاد…
Posted in خط خطی
سار
می 26th, 2009 Posted 00:30
زن به دستانِ سیاه و چهره معصوم پسرک نگاه کرد
کیفش را باز کرد و یک هزار تومانی در آورد…
پسرک پول را گرفت و به آن طرف خیابان دوید
پول را به مرد داد و گفت یکی دیگر را هم برایم آزاد کن
مرد در قفس را باز کرد و سار دیگری را پر داد !
Posted in اجتماعی
آدم…
می 26th, 2009 Posted 00:16
من حسابی آدم شدهام، یک آدم حسابی واقعی، آن قدر آدم که دیگر سیب زمینی سرخ کرده را نمیگذارم لای دندانم بکشم، این پیشرفت چشمگیری نیست؟ روی جدول وسط خیابان هم نه که اصلن راه نروم، اما خب خیلی کمتر میروم، چطور است؟ خدا را چه دیدی، شاید اگر موقر و صاف و صوف و خانم شوم خدا را خوشتر بیاید و تو را هم؛ بعد بیایی دستم را بگیری، چشمم را ببندی، ببریام تا یک سورپریز بزرگ که هیچ کس هیچ وقت در حق من فکرش را درگیر کشیدن نقشهاش نکرد، و من طول راه را همهاش به این فکر کنم که امروز چندم است و با چه مناسبتی ممکن است مچ شود؟ و تو دلت بخواهد با بدجنسی شیرینی بگویی چه حالی میدهد که دل توی دلت نیست، اما نگویی، در عوض بگویی: بپا نروی توی جوب، نخوری توی دیوار، دندان به جگر بگیری میرسیم میفهمی، تو که این همه عجول نبودی ای بابا، خیل خب فرض کن میرویم یک چیزی را تمام کنیم، مثلن یک نقاشی نیمه کاره یا چه میدانم یک همچین چیزی…؛ بعد من چشم باز کنم آرام و توام با ترسی کمرنگ، مثل اینهایی که یک عمر کور بودهاند و حالا دکتر جراح ایستاده بالا سرشان که چشم باز کنند که احساسشان را در لحظه شکار کند! و …
Posted in خط خطی
