Archive for آوریل, 2009
داریوش
آوریل 20th, 2009 Posted 23:57
امشب از اون شباس! دلم یه گیلاس و یه سیگار بلند و تو و یه باغ پر ستاره که دست دراز کنم و شکوفههاشو بچینم، میخواد با “داریوش” و این موزیک شیرینش…
“شب از مهتاب سر میره
تمام ماه, تو آبه
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی, جهان خوابه
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن, سکوتِ تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه
که تو چشمات و میبندی
تو را آغوش میگیرم
تنم سر ریز رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تو را آغوش میگیرم
هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو
به من نزدیکتر میشه
تمام خونه پر میشه
از این تصویر رویایی
تماشا کن, تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی…”
Posted in خط خطی
ماتیک
آوریل 20th, 2009 Posted 15:20
باران میبارد،
هوا سرد است
شانههایم کتت را نمیخواهند!
در آغوشم بگیر،
فقط مراقب باش،
مراقب لبهایم،
ماتیک دارد،
ماتیکِ آجری !
Posted in خط خطی
آس
آوریل 20th, 2009 Posted 14:57
احساسم میان انگشتانت بُر میخورد،
میگویی: یکی را بکش!
میکشم،
آس میآید، مثل همیشه دل!
Posted in خط خطی
پیاله
آوریل 18th, 2009 Posted 23:19
بر بلندای قلهی عشق
آنجا که من و خدا پیاله در دست ایستادهایم
من حضور تو را به سلامتی مینوشم
تا مستی این عشق به سر حد جنون رسد!
Posted in خط خطی
دریچه
آوریل 18th, 2009 Posted 22:57
برای شادی روحم فکری کنید، انگار قدیسان مرا رها کردند، وقتی پنجرههای درونم رو به غروب باز مانده بود دیگری برایم حرف زد از دردهایش و آنگاه حس کردم تنها نیستم و همزادانی دارم که مثل من فکر میکنند، راه میروند، غصه میخورند، حرف میزنند، برایش گفتم و گفتم و خواستم که مثل من نباشد راهی را که من رفتهام نرود اما او نیز چون آن روزهای من میخواهد خودش راه نرفته را برود… برایت روزهایی سبز و ذهنی روشن آرزومندم…
Posted in خط خطی
رفتار
آوریل 16th, 2009 Posted 15:27
خیلی به آدم برمیخوره که از رفتارت اشتباه برداشت شه…همین!
Posted in خط خطی
پیدایم کن!
آوریل 16th, 2009 Posted 14:13
این روزها در جستجوی نشانی از خود
به هر دری میزنم ٬
نیستم،
دور شدهام!
یک لحظه چشم گذاشتم،
نبودم و نبودی،
نمیآیم،
گم شدهام،
مرا
تو پیدا کن!
Posted in خط خطی
دخترک
آوریل 15th, 2009 Posted 14:46
کنج اتاق نیمه تاریک،
لمیده روی کاناپه
با کتابهای قطورش،
با نوشیدنیهای دستسازش،
در آهنگهای قدیمی تکراریش،
در دود سیگارهای سنگینش،
این روزها،
دختر مو کوتاهِ چشم سیاهِ پریده رنگ
در خلوتی چنان آرام،
مبهوت است!
Posted in خط خطی
تب
آوریل 15th, 2009 Posted 01:48
باز لج کردهام، لب به غذا نمیزنم، تنم میسوزد، چشمهایم را که باز میکنم پایین تختم نشستهای و داری با انگشتهایت بازی میکنی، چشمهایم میسوزد، لبهایم از زور تب سرخ شدهاند، موهای سشوار نکشیدهام به هم ریختهاند، خودم را که جمع و جور میکنم انگار تو از خواب بیدار میشوی، نگاهام میکنی و لبخند میزنی!
تمام اشتیاق دیدنت را در چشمهایم مخفی میکنم و سرم را زیر میاندازم و اشکها آرام آرام راه میافتند سمت لبهایم، نزدیکتر میشوی، میخواهی حرف بزنم، میخواهی بگویم که چرا دست از شکنجه خودم برنمیدارم و من باز ساکتم! تا حالا مرا اینقدر آرام دیده بودی؟
چانهام را میگیری و بالا میآوری و تا نگاهت میکنم بغضم میترکد، چقدر گریه کردن در آغوشت را دوست دارم اما نپرس چرا میگریم؟ نپرس چرا غمگینام؟ دلم شراب میخواهد، دلم سیگار و قهوه میخواهد، دلم رقص میخواهد، دلم نزدیکی با تو را میخواهد، دلم…
اما نه هیچ کدام را نمیخواهم، میخواهم در آغوشت گریه کنم،فقطِ فقط، همین!
Posted in خط خطی
من یک زنام
آوریل 11th, 2009 Posted 20:44
من یک زنم
يك زنِ ايرانی
دست و پا بسته به حجابی خيالی
زنی كه كوته فكر خوانده شدهام
زنی كه شوهرم به من درجه “بچه بودن” میدهد
و میگويد: بچهها در خانه هستند!!!
غذا درست كردند
رفیق شام بيا خونهی ما!
زنی كه سالهاست نظرش را نپرسيدهاند
من
زنی كه پيرم و فرسوده
از چشم همسر افتاده
زنی در صف نانوايی
در قصابی
خانم از كدوم قسمت ران بدم؟!!!!!
زنی هستم سراسر عمرم
به توهين گذرانده
زنی كه بيرون خانه كار میكنم
برای در آوردن یک لقمه نان حلال
به اين خيال كه دستم در جيب خودم باشد!
كار میكردم:
در اتاقی كوچک
در پستویی نرم
در كارخانهای دور
دركارگاهی پر از مرد!
در ادارهای بیاهميت
در خانهی یک سالمند
پرستاری كه شب تا صبح پست داد
زنی كه دوشادوش مردش فرش میبافت
زنی كه كودكش را ترو خشک میكرد
من زنی هستم مثل صدها زن ايرانی
كه هيچگاه
چه در خانه
چه، كارخانه!
به حقش نرسيد
و به بهانه زن بودن
دستمزدش را نيمه دادند
من
زنی هستم
در ميان زنان ديگر
زنی كه عاشق كارش بود
و برای یک لقمه نان حلال
حاضر بود حقوقش را نيمه بدهند!
اما
من
قيام كردم تا ثابت كنم من یک زنم !
حقم را كامل خواستم
و اينک
تمامی شاهی به شاهی دستمزدم
در يک ورق پاره “حكم اخراج” به پايان رسيده
آری
من يک زنم
يک زنِ ايرانی
كه ساليان سال است
حقش را خوردند
و هر وقت سخنی گفتم:
بیحيايم خواندند
و با بیشرمی گفتند:
تو را چه دخالت در كار مردان؟!
لياقتت همان شستن كهنه كودک است!
Posted in فمنیستی
