Archive for آوریل, 2009
روزهای پرتقالی
آوریل 27th, 2009 Posted 01:36
من یک مدتیست احساساتم در نوسان است شدید، یک لحظه خوشحالِ خوشحالم چند دقیقه بعدش زیادی ناراحت و این چند ماه اخیر را هی در نوسان بودهام، هی در نوسان و خیلی سخت است این معلق بودن میان دو حسی که نمیدانی چرا میآیند و میروند!
آخر شب که میشود لبخند میزنم به همهی این حسهای لعنتی، مشکل است حال این روزهای من را کسی درک کند…
Posted in خط خطی
یکییهدونه
آوریل 27th, 2009 Posted 01:15
یکی یکدانه بمان یکی یکدانهام، بلند نشوی بروی بگذاری به انتظارت در را باز بگذارم که اگر شبی نیمهشبی آمدی نمانی پشت در و آن وقت هر کس و ناکسی که مسیرش این طرفها افتاد سرش را بیاندازد بیاید بنشیند سر جایت و هول برم دارد ها، میدانی که از غریبهها میترسم، یکجوری آدم را با آن نگاه داور مسلکانهشان ورانداز میکنند که خوب میفهمی دارند تمام تنت را برمیدارند برای خودشان و تمام دردت را میگذارند برای خودت و یک چیزی هم روش !
این روزها دارم کم کم میترسم، دو دوست که دوستشان داشتم دیگر کنار هم نیستند، روزهایتان پرتقالی…
Posted in خط خطی
تولدی دیگر
آوریل 26th, 2009 Posted 20:33
خسته نشدی از اینکه همش چسبیدی به گذشتت و به این تاریخ نخنما شده مرتب چنگ میزنی؟
رها کن و دوباره متولد شو…
Posted in خط خطی
من، تو، اردیبهشت
آوریل 25th, 2009 Posted 02:49
اوممم﴿ به شیوه یه دوست﴾، راستش سخت است، نشسته مقابلم و زل زده توی چشمهایم و صریح پرسیده که برایم چه بوده و چه هست؟ من خوب نگاهش میکنم! از لودگیهای مرسوم میگذرم و زل میزنم توی چشمهایش، دوستم، که بوده و هست! حالا در کل، عزیز دل هم بوده و هست، حالا مجموعن،مممم! همسلیقه بودهایم، همپیاله بودهایم، مم، همخانه بودهایم، ها! همین است! او بهترین همخانهی من بوده! با وجود تمام غدیها و نرو بازیهای جفتمان، با وجود تمام دوستهای…، با وجود تمام بشور بشورهای من، با وجود تمام زندگی قاطی پاتیمان، با وجود شلختگیهایش، با وجود فیلمهای دیده و ندیده، و بحث و دعواهامان، با وجود حتا آن شبی که من تحملم طاق شد و تحملش طاق شد! او همخانهای بوده که هنوز بهترین است، هنوز خود ِ خودم هستم در جوارش در هر ساعت و وقت و موقعیتی، تو برایم یک همخانه بودهای که از بالقوه به بالفعل تبدیل شدهای اما صراحتن هنوز همان کارکردها را داری! لبخند میزند، دو تا گوله اشک قلمبه از وسط لپهایم سر میخورند و خطی میاندازند روی رژ گونهام، بغلاش میکنم و …
یکسال گذشت!
Posted in خط خطی
تور هفتگی
آوریل 25th, 2009 Posted 02:37
ایستاده میان دوازده زن، که از ناف به بالا برهنهاند با موهایی به شدت کوتاه با فرهای ریز، قدهایی بسیار بلند، شانههایی فراخ و تیز، لبخندهایی بینظیر و سینههایی شگرف! سینههایی به شکل جامهای پایهکوتاه شرابخوری، اینجا آفریقاست، دوازده زن و بیستوچهار جام زیبا بر میانهی بدن… سینه بخشی عادی از بدن آنهاست که رویش را نمیپوشانند…
امروز با یه اکیپ از بچهها روز دوم از تور هفتگی تهران گردیمون رو برگزار کردیم، یه هوای بهاری، کاخ ِ سعدآباد، لذت ِ شیرینی بود، نوشته بالا رو زمانی که موزه “برادران اُمیدوار” دیدم بهیاد ِ روزهای کودکی و خوندن سفرنامه بیتحریف در برابر موزه سراسر تحریفشون، تو پستوی ذهنام نوشتم!
Posted in خط خطی
ادبیاتی دگر
آوریل 25th, 2009 Posted 02:23
یه وقتهایی هست که تصمیم میگیری توی بگیر و ببند و معامله و تلخ و شیرین و همهی چرت و پرتهاش، با همهی اون چیزا که میدونی و اصلن حسابی هم تحلیلشون کردی، بمونی، معنیش این میشه که یا نمیتونی یا جون پرداخت هزینهشو نداری یا اصلن رسیدی به این نقطه که این شکلی امنتره! بعد پاهاتو دراز میکنی و خیلی آروم به ادبیات تازهای از خودت گوش میکنی که دیگه نه جنجالیه نه انتقادیه نه تحلیلیه و نه احساسیه و نه اروتیک! انگار ادبیاتت رسیده به یک ملقمهی انحصاری که وقتی خوب بهش گوش میدی میبینی، این خودمم که چقدر دارم سعی میکنم زلال باشم، من اینجور موقعهامو که صافم واسه خودم، خیلی دوست دارم! بعدشون که خوابم میگیره یا پا میشم و میرم دنبال بقیهی زندگیم، یه جورایی راحتم، انگار هیچ پنداری در کار اون لحظهها و اون ادبیاته نیست، بعد خیلی جالبش اینه که جواب میده، یعنی اصلشم اینه که خود رابطهِ خودشو رسونده و کشونده تا این ادبیاته و بعد میبینم که کلید خورده، یعنی رسیدم به یه چیزی یا نقطهای که هرچند از قبلش اصلن هدفش رو نداشتم و نمیدونستم مختصاتش چیه، اما یه جایییه که حس خوبی میگیرم ازش، از اینکه ادبیاته که گفتمش، منو میرسونه به یه همچین جاهایی و از اون خودم که تونسته با خودش صاف باشه یا بشه یا شده توی اون لحظه، کیف میکنم… اینقده حال میده!
Posted in خط خطی
لذت
آوریل 25th, 2009 Posted 01:14
درست مثل غذا خوردن است، اولش فقط گرسنه میشوی، هر چیزی جلویت بگذارند میخوری، سریع میخوری، خیلی هم فرق نمیکند که چی باشد، ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد، کثیف باشد،… گرسنهای دیگر!
کمی که سیر میشوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون میآیی، تازه نگاه میکنی، انتخاب میکنی، میفهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را، گاهی فقط کباب میچسبد و بعضی وقتها نان و پنیر و گوجه را دوستتر داری، بعدترش طعمها را کشف میکنی، میفهمی طعم شور را از همه بیشتر میخواهی، فرق ترش و ملس را میفهمی، میبینی تلخی هم میتواند گاهی، مثلن در قهوه، لذتبخش باشد، کمکم حرفهای میشوی، شروع میکنی به ترکیب کردن… به جستجو کردن… به کشف لذتهای ناب، کشمشهای قرمز را توی ماست و خیار میریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش میپاشی، نعنا و سیر که یادت نمیرود؟ فوقالعاده است، توی شربت سکنجبینات خیار رنده میکنی و یک ذره عرق بهار نارنج میچکانی… ترکیباش مستات میکند، همینطور پیش میروی، حالا میتوانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی، میفهمی پودر سیر چه چیزهایی را خوشمزه میکند و میشود توی خیلی از سالادها شوید ریخت و کیف کرد، حالا لذت میبری از خوردن، حالا کشف کردهای ریزهکاریها را، حالا اگر گرسنه هم بشوی نمیتوانی هر چیزی را بخوری، درست مثل همین است.
میدانی که چه چیزی را میگویم!
Posted in خط خطی
بوسه
آوریل 23rd, 2009 Posted 00:06
لبانت را به عاریه
برای خواندن شعری میخواهم،
تا لبالب شود
واژهها،
از موج صدایت در لابهلای بوسههایی که
از خواندن شعرهایم
لبریز میشوند!
Posted in خط خطی
بت
آوریل 23rd, 2009 Posted 00:01
از دستهایم که میروی،
خدایانم سنگ میشوند!
بغض میکنم،
بت میشوی،
میشکنیام!
Posted in خط خطی
قاصدک
آوریل 22nd, 2009 Posted 22:38
شده تا حالا حس کنی تو یه جای خیلی قشنگ ایستادی و همه چیز خیلی شفاف و درخشنده روبروت گسترده شده؟
بعد شوق لمس کردنشون تمام وجودتو پر کنه و تو انگار که زیر پات فرشی از ابره، قدم برداری واسه در آغوش کشیدن اون همه زیبایی و… گومپ، سرت محکم بخوره به یه حفاظ شیشهای، اونقدر محکم که اولش نمیفهمی چی شده، بعدش سرت گیج میره، بعد تلوتلو میخوری و واسه به هم نخوردن تعادلت ترجیح میدی بشینی رو زمین!
و بعد که تاری چشمات برطرف شد تازه میبینی ای بابا، اون همه قشنگی یه تابلوی بینظیر نقاشیه، اونقدر طبیعی کشیده شده که تو رو برده تو رویا، اون حفاظ شیشهای رو هم گذاشتن تا نوابغی مثل تو با سز نرن توش!
Posted in خط خطی
