تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for آوریل, 2009

رخت ِ لخت

2 Comments »

آوریل 30th, 2009 Posted 01:39

رخت بر تن، نیمه‌شب بر بلندای باممان رفتیم و لذت ِ لمس قطرات ِ باران را بر پوست تشنه‌مان، بردیم…
رخت‌ ِخوابم
آن‌جا،
رخت بر تن،
آواز خواب می‌خواند،
و من
این‌جا
عریان،
بیدار خواب می‌بینم
وای که اگر رویایم
کشف حجاب کند!
نیمه‌شب نمناک اُردیبهشت

Posted in خط‌ خطی

ناخدای بهار

1 Comment »

آوریل 30th, 2009 Posted 00:15

شب‌ها،
درست نیمه‌های شب،
در بیداری من دراز می‌کشی و به خوابِ سردی فرو می‌روی،
صورت تو کو؟
روز در زیر ِ پوستِ تن ِ تو رژه می‌رود،
پوستِ تو، کاشف رنگِ نور است
روزها سردند،
و روزنامه‌ها تصویر ِ سایه‌های دست تو را چاپ کرده‌اند،
حسرت نمی‌خورم،
سرنوشت تنها با یک لبخندِ من
تمام هستی‌ام را عوض کرد
نه!
نه خدا می‌تواند
و نه من ناخدای این هستی‌ام
یک پست‌چی ِ ناشناس برای من اقبال آورده است،
من برای یک جنایتِ از پیش در نظر گرفته شده وقت گرفته‌ام
و هنوز امیدوارم
تا نام‌ام را از عکس‌ها،
روزها،
محو کنم.
در آسمانِ پنجره،
گردنِ بلندِ یک جرثقیل ِ متفکر
بادها،
یک تکه از خاطره اولین سفر ِ انسان به ماه
و یادها
به من نگاه می‌کنند!
شب‌ها،
درست نیمه‌های شب
در بیداری من دراز می‌کشی و به خواب سردی فرو می‌روی،
روز در زیر پوستِ تن ِ تو رژه می‌رود،
صورت تو کجاست؟
من از عکس‌ها،
قاب‌ها،
پیراهنم
فرار می‌کنم!
و از تمام ِ پایانه‌ها نام تو را سوال می‌کنم،
به تمامی رودها،
ماهیانِ قرمز ِ بستری مشکوکم
من از یک لبخند آسیب دیده‌ام!
و سرنوشت برای من همه چیز را انتخاب می‌کند،
صورت تو کو؟
می‌یابمت!
در این هوایِ نم‌زده تهران روزی هزار بار، پنجره را می‌گشایم
و لبریز بهار می‌شوم
و مست ِ بوی بهار ِ نارنج تن‌ات..
دیگر نمی‌گردم،
می‌بینمت!
میانِ آیینه‌ی مه در من پیدایی..

Posted in خط‌ خطی

خدای من

2 Comments »

آوریل 29th, 2009 Posted 02:51

اگر خدایی وجود ندارد، برای خودم خدایی خواهم ساخت تا درتمام ناکامی‌های زندگیم او را مقصر بدانم و بابت تمام شادی‌های از او تشکر کنم، خدایی که نه مرا عذاب خواهد کرد و نه به من جزای خیر خواهد داد!

Posted in خط‌ خطی

کابوس

1 Comment »

آوریل 29th, 2009 Posted 02:46

گیر افتاده‌ام، توی کابوس‌های کودکی‌ام، زنک عجوزه دوباره سر و کارش با من افتاده، نشسته ته همان اتاق بزرگ و خالی و خاکستری، من راه به جایی نمی‌برم، این اتاق در ندارد، تو راه به جایی نمی‌بری، این خریت حد ندارد! تو مرا از بزرگداشت پرجلال و پر بغض بزرگ شدن، انداختی ترکت، تاختی، یا نجاتم دادی به اصطلاح، به کودکی‌ام رفتیم، زیاده رفتیم، آن‌قدر که حتم کردم اگر دستم را رها کنی پیدا نمی‌شوم! تو همیشه هر کی که باشی، هر کجای تاریخ که زنده باشی، دست خودت هم نیست، درست همین جای ماجرا حواست پرت می‌شود، به هر اتفاق پیش پا افتاده‌ای که پیش پایت بیفتد، بعد فراموش می‌شوم، ساده، به مرور، به سادگی فراموش شدن سیب زمینی‌های در حال سوختن توی تابه، وقتی فقط یک تلفن زنگ خورده و کسی هم کار مهمی با کسی نداشته! تو حواس ِ پرتت، پرتت کرده توی پیچ پیچ ِ پر انحنای جزییات کم اهمیتی که به کذب، شکل ِ کوه به خود گرفته‌اند! شانه خالی می‌کنی از این کوهِ کاذب، به واهمه می‌سپاری‌ام، زنک عجوزه به کودکی‌ام راه می‌یابد، من از این پل ِ پودر شده چطور به بزرگی‌ام راه بیابم؟! من از این اتاق بی‌در، بی‌حضورت می‌ترسم…

Posted in خط‌ خطی

قلعه‌ی ما

No Comments »

آوریل 29th, 2009 Posted 02:39

وقتی جهان هی دور خودش بگردد و نرفته برگردد سر خانه‌ی اول و زمان مثل سوزن خیاطی‌ای که شاهزاده را توی تولد ١٨ سالگی‌اش به خواب عاشق شناسی فرو برد گیر کند توی بدترین نقطه‌ی ممکن، من تمام گناه را توی آغوش تو جا می‌گذارم و مثل قدیسه‌ای که به گناهکاران ایمان دارد می‌روم جا خوش کنم زیر پر و بال جهانی که شعورش نمی‌رسد بی تو دیگر نیازی نیست بگردد و زمانی که فقط بلد است توی بدترین نقطه‌ی ممکن خواب کند و هیچ خیالش نیست اگر کسی برای ادامه نیاید و حتی اژدها هم پیرتر شود و بمیرد من در این قلعه که در و دیوار تا ابد بلندش مو به تن آدم راست می‌کند چه کار قرار است بکنم؟
فیلم ” Helen of Troy ” به یاد قلعه و … انداختم!

Tags:
Posted in خط‌ خطی

چندی پیش

1 Comment »

آوریل 28th, 2009 Posted 02:20

اینجایی که من هستم حسابی دم به دقیقه هوا حالش عوض می‌شود , از خیلی آن‌طرف‌تر یک روباه خاکستری دیدم که روی زمین بالا و پایین می‌پرید، گمانم سوسک زیر پایش دیده بود، باد هم برای خودش هی می‌زند زیر هر چه که زورش بهش برسد، این دور و ور فقط من مقاومت کردم و به هوا نرفتم و درخت بیدی که زیرش نشسته‌ام و این کوه روبرویی!!
بعد که دیگر ننوشتم یک نگاهی به روبرویم کردم، دارم سعی می‌کنم که خوب نگاه کنم، من در حال گذر و تغییر خودم هستم که از شادی و لبخند عقب نیفتم، من دارم سعی می‌کنم سبک شوم و بعضی از خیالات و گمانه‌هایم را از همین جا بگذارم و برگردم، آن‌قدر سبک که دفعه‌ی بعد که باد آمد از این‌جا رد شد فقط همین درخت بماند و کوه روبرویی!

Posted in خط‌ خطی

لبخند

1 Comment »

آوریل 28th, 2009 Posted 02:16

من چند روزی است که طرح لبخندم اصلاح شده، من چند روزی است از محبت دورم، من چند روزی است یادم از کنار هیچ کس نگذشته، من چند روزی است که صدای گرمی به دلم ننشسته، من چند روزی است که برایم قرن‌ها می‌گذرد ثانیه‌ها…
هنوز دلگیرم از نبودِ دو تا از دوستای خوبم که بعد سال‌ها با هم بودن دیگه نمی‌خوان کنار هم باشن، یکی یه چیزی بگه… غصه دارم…

Posted in خط‌ خطی

جهنم

1 Comment »

آوریل 28th, 2009 Posted 02:14

جهنم چه جای زیبایی است، آن‌جا هیچ وقت نگران گناه کردن نخواهم بود، چون دیگر روز حساب گذشته و هرکاری بکنم دیگر حساب و کتابی در کار نخواهد بود، آن‌جا جایی است که هیچ وقت نگران آتش برای روشن کردن سیگارم نیستم…

Posted in خط‌ خطی

شهر

3 Comments »

آوریل 27th, 2009 Posted 02:18

و من به چشم خویش می‌دیدم:
شهری را، که دخترانش تن‌های خود را، کرم‌وار بر سر قلابِ خواسته‌هایشان زده بودند
و مردانی را که از شهوت چشم‌های خود رابسته بودند و نمی‌دیدند اندام یک جذامی را می‌مکند و هنوز میان دیوارهای بی‌پنجره، پیرزنانی بودند که میان حماقت و ایمان دعا می‌خواندند و در انتظار معجزه بودند! براستی از شکم کدامیک از روسپیان این شهر خدایگان زاده خواهند شد؟

Posted in اجتماعی

بی‌جنبه!

2 Comments »

آوریل 27th, 2009 Posted 01:53

هوایی‌ات که می‌شوم، می‌آیی دوری می‌زنیم و غیبت می‌زند، بعد من می‌مانم و این سوال بامزه، که بالاخره خودت بودی یا خیالِ من شبیهِ تو شده؟ بعد همیشه دیر یا زود چیزی هست که حواسم را بگیرد از تو پرت کند یک طرف دیگر! خدا خیر بدهد هر اتفاقی که چنین لطفی را در حق من بکند! من عاشق نمی‌شوم اما دیوانه، تا دلت بخواهد! هوایی‌ات که می‌شوم هوایی نمی‌ماند که به تو برسد، آن‌وقت تو روی دست‌هایم می‌میری، من بر و بر نگاهت می‌کنم و می‌مانم از کی گله کنم؟!

Posted in خط‌ خطی