Archive for مارس, 2009
برای دخترکی مثل من
مارس 11th, 2009 Posted 22:12
من و تو مثل دو تا سیبایم !
یکیمون تو مغازه هاشم آقا سر پل تجریش!
و اون یکی تو دکه اصغر آقا وسط میدون ترهبار!
هاشم آقا منو اینقد نگه میداره و برق میندازه و دست هر کسی نمیدتم تا خریدار اصلیم پیداش بشه و به قیمت بالا منو تحویل بگیره و با لذت تمام نیگام کنه وبا خودش ببرتم و بعدش … بعدش مهم نیست !
اما توچی؟ قاطیه سیبای دیگه﴿ خراب و درب داغون) با قیمتی پایین در حالیکه مدام میزنن تو سرت و هولت میدن تو کیسهها روونه خونهها میشی!
به خودت بیا…
Posted in فمنیستی
کاریزمای من
مارس 11th, 2009 Posted 21:54
گر ننگارم سخنی بعد ازین
نیست از آن رو که نگاریم نیست
نوشتههای یک شکل، یک نواخت، یک رنگ، بدون آهنگِ خاص لاگ، بدون ریتم و رنگِ همان شخص… بدون من ِ مخاطب… بدون Comment، بیصدا، پاورچین پاورچین…باعث شده هیچکی نیاد سراغ کاریزمای من !
Posted in خط خطی
فکر
مارس 11th, 2009 Posted 21:07
اینقدر فکرهای مختلف توی ذهنم هست که نمیدونم دقیقن باید روی کدومش تمرکز داشته باشم!
بین همه اینها همیشه باید مسخرهترین و بیاهمیتترینهاش ذهنم رو بیشتر مشغول کنه، اینکه من هنوز بعد از تمام این مدت نتونستم با خیلی چیزهای کوچک کنار بیام، همه چیز رو دچار تشنج میکنه!
اینکه قصه همون قصه هست… یک داستان دنبالهدار که قرار نیست هیچ وقت تموم بشه، اینکه هر روز آدمها کم رنگتر و کم رنگتر باید بشن و تو چهار تا حصار دور خودت رو با دستای خودت هی تنگتر و تنگتر کنی که بیشتر از یک نفر که اون هم خودت هستی، دیگه جایی نداشته باشه!
مسخره است…
همه چیز!
Posted in خط خطی
مجنونِ من
مارس 11th, 2009 Posted 20:43
مجنون بیچارهی من
دلم برایت می سوزه، دلم برای سادگیت، مظلومیت می سوزه، برای اینکه باید دوست داشته باشی و دوست داشته نشی، برای اینکه صبح بهخیر هر روزت بداخلاقیه و شب بهخیر هر شبت بازخواست، برای اینکه از بین این همه لیلی، لیلیای رو انتخاب کردی که با یک من عسل هم نمیشه خوردش، تلخی، ویژگی ذاتی من ِ، که کنار چون تویی هم ذره ای شیرین نمی شم!
مجنون بیچاره ی من…
مجنون که همیشه مجنون بوده، ولی با لیلیای که من باشم قصهای بهتر از این نمیشه نوشت!
Posted in خط خطی
زمان
مارس 9th, 2009 Posted 18:35
زمان دو بخش است یکی فرصت و دیگری لحظه، فرصت را باید برنامه داشت و استفاده کرد ولی لحظه، لذتش را تجربه کرد، مثل همین روزهای دور و نزدیک، مثل دورهمیهای این اواخر اما فرصت من کوتاست…
Posted in خط خطی
اروتیک
مارس 7th, 2009 Posted 22:55
دلم هوای ساحل دارد،
تا تن تو،
و تن من،
و شنهای ساحل،
زیباترین تابلوی اروتیک دنیا را خلق کنند…
Posted in خط خطی
پسران سرزمین من
مارس 1st, 2009 Posted 16:15
همه پسران سرزمین من
من جوراب کشی را دوست دارم چون یاد کارتون بابا لنگ دراز و جودی میافتم، جودی که یک دختر خوب بود و بابالنگ دراز که یک مرد ایدآل و باوجود بود، مردی که آرزوی هر دختر است، من بابالنگ دراز را دوست دارم چون خوش قامت و مهربان بود، سالم تحصیل کرده، اما پسران سرزمین من هیچکدام بابالنگ دراز نیستند، چون آنها در کودکی خویش شیر پاستوریزه نخوردهاند تا قد بکشند! آنها حتا نخود و عدس نیز نخوردهاند تا کمی باهوش باشند! کودکی آنها هم زمان با تحریم ایران بود، آن زمان که بانکها فراموش کرده بودند حساب پس انداز طولانی مدت به مردم ارایه دهند تا مردم به فکر پسرانشان باشند و بزرگیشان همراه با بحران اقتصادی، برای همین آنها پول هم ندارند، رسانهها نیز نتوانستند به آنها کمک کنند تا رفتار مناسب با خانمها را بیاموزند، پس:
آنها نه تیپ دارند، نه هوش، نه پول و نه حتی ادب، آنها هیچ چیز ندارند، اما نمیدانم از کجا و چگونه اعتماد به نفس بالایی دارند و با وجود صفاتی که دارند در آرزوی دختر کمرباریکی همچون سیندرلا و یا زیبای خفته هستند، که تمام و کمال در اختیارشان باشد، هیچکس دختران سرزمین من را وادار نکرده است تا با این پسران همراه شوند!
Posted in خط خطی
