تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for مارس, 2009

زندگی

No Comments »

مارس 16th, 2009 Posted 16:15

مورچه‌ی دل‌گنده یواش، یواش، من رو از خاک کشید بیرون و زندگی از اول شروع شد… زندگی تر و تازه!

Posted in خط‌ خطی

تحول

No Comments »

مارس 15th, 2009 Posted 18:14

نمی‌دونم چه مرضی‌ه که اُمدم تا دوباره بنویسم، اون‌ام برای هیچ‌کس، واقعن اُمدم واسه کی بنویسم؟
شاید با فشار دادن این تکمه‌های کیبورد آدم یه جورایی تخلیه می‌شه به هر حال اُمدم نخاله‌های ساختمانی مغزم رو این‌جا خالی کنم روی سر شما، شرمنده شما جای دیگه‌ای سراغ دارید؟ وقتی به این کیبورد گندیده دست می‌زنم تموم انگشت‌ام بوی آشغال می‌گیره، انگار فقط این کیبورد نیست که این جوری شده… خودم هم کپک زدم، یه عالمه برنامه انجام نشده… یه عالمه تصمیم رو هوا مونده… یه عالمه مسئولیت از دوش انداخته و یه عالمه فکر توی سرم کپک زده، از فکر کردن به فکرهام می‌ترسم … ولی حس قشنگِ تحول، همه این فکرامو پس می‌زنه….!

Posted in خط‌ خطی

بی‌تو با تو

No Comments »

مارس 15th, 2009 Posted 18:02

آن‌قدر فرصت برای اصلاح من کم است که فعلن به اصلاح تو نمی‌رسم! اما هنر من در این است که بی‌تو با تو بوده‌ام !
می خواهم
دوباره عاشقت بشوم
چقــــــــدر دنبال مدادم گشتم!
پیدا نشد!
ولی نمی‌گذارم برای فردا…
می‌ترسم فردا دیر باشد!
هوراااااااااااااااااااا

Posted in خط‌ خطی

مامانی

No Comments »

مارس 15th, 2009 Posted 17:52

با این همه خوبی و مهربانی‌ات، مانده‌ام از کجا خلق شده‌ای؟ فرشته‌ی شانه‌ی چپ‌ات همیشه مراقب‌ام بود و آن یکی فرشته همیشه برایم بوسه‌ی مهر می‌فرستاد…
رفیق روزهای خوش و ناخوشی،
بودنت، آمدنت، ماندنت را سپاس
زاد روز ِ زیبای حضورت مبارک…
تولدت مبارک
۲۵ اسفندماه ۱۳۸۷

Posted in خط‌ خطی

قهر و آشتی

No Comments »

مارس 15th, 2009 Posted 16:58

یه مدت دست از سر خودم بردارم ببینم چی می‌شه…
رو بوسی می‌کنیم و باهم حرف می‌زنیم، خیلی سعی می‌کنیم نشون بدیم هیچ اتفاقی نیافتاده، سعی می‌کنیم نفهمیم که اون بوسه‌ها دیگه طعم گذشته رو نداره و سعی می‌کنیم به هم لبخند بزنیم! لبخندای یخ زده‌ای که انگار هیچ انرژی‌ای توشون نیست… تمام این تلاش‌های بی‌ارزش برای این‌ه که توان پذیرش شکست رو نداریم، اون‌قدر ناتوان‌ایم که می‌خوایم باور کنیم هیچ مشکلی نیست و دوباره باید باهم باشیم! اشتباه این بار غیر قابل بخشش و بزرگ‌تر از بار قبله، چون این بار با چشم باز و با وجود تجربه‌ای قدیمی، حماقت رو چند برابر قیمت، با دل و جون می‌خریم و بهای زیادی رو برای یه جنس تاریخ مصرف گذشته می‌پردازیم…﴿ دیدگاه دیروز﴾
ولی شاید بشه دوباره… من کلی خوش‌بین‌ام و حتمن می‌شه می‌شه می‌شه ! ﴿دیدگاه از امروز به بعد﴾

Posted in خط‌ خطی

مرز

No Comments »

مارس 14th, 2009 Posted 01:11

فاصله‌ایست
شبیه مرز، میان ِ هوا و آب
در لیوان ِ نیمه پُر،
بیا پشت پنجره بنشینیم
آفتاب هم که باشد
اندکی بعد
در آغوش تو
ناپدید می‌شوم…

Posted in خط‌ خطی

بوی آشپزخونه

No Comments »

مارس 11th, 2009 Posted 23:32

دیگه هیچ‌وقت ِ هیچ‌وقت واسه شکم یک مرد وقت نمی‌ذارم، ذره ذره امروزم رو هدر دادم، لیاقت ندارین شماها،… بوی گه آشپزخونه می‌‌دم و گرسنه‌مه، مرده‌شور من رو ببرن که منتظر بودم…راحت شدم ریختم دور…….

Posted in خط‌ خطی

دوباره فرزاد

No Comments »

مارس 11th, 2009 Posted 22:42

آدم‌ها می­‌آیند،
زندگی می‌­کنند،
می­‌میرند،
و می­‌روند،
اما
فاجعه­‌ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می‌­شود
که آدمی می­‌میرد
اما
نمی‌رود
می­‌ماند
و نبودنش در بودنِ تو
چنان ته­‌نشین می‌شود
که تو می­‌میری، در حالی که زنده‌­ای،
و او زنده می‌­شود در حالی که مرده است…

Posted in خط‌ خطی

باغچه

No Comments »

مارس 11th, 2009 Posted 22:29

دلم یه باغچه کوچولو می‌خواد، از همون باغچه‌هایی که دورش آجرهای کج کج می‌ذارن و با هر فصلی گل همون فصله توش کاشته می‌شه﴿ از همون‌هایی که بابا، مامان، اسفند هر سال توش گل می‌کاشتن﴾ الان روزهای بنفشه هست، بنفشه‌های اصیل، بنفشه‌های شیرازی! همون بنفشه‌های بنفشی که دوست داری بهشون خیره بمونی… بعد هم نزدیک‌های عید به عشق اونا باغچه‌ات رو زیر رو کنی، چیز زیادی نیست برای خواستن ولی نمی‌تونم داشته باشم‌اش، کاش مامان بابا داشته باشنش.

Posted in خط‌ خطی

باران

No Comments »

مارس 11th, 2009 Posted 22:23

آدم‌ها می‌آیند، می‌نشینند، گپ می‌زنند، فنجان قهوه را بر می‌دارند و به لب‌هایشان نزدیک می‌کنند، می‌خندند، لذت می‌برند از با هم بودن‌هاشان، جدی می‌شوند، باران آن‌طرف پنجره شروع به باریدن می‌کند، اخم‌ها و جدی‌شدن‌ها زیاد می‌شود، صداها بلند می‌شوند، بدون دست دادن می‌روند…
تا همیشه! می‌ترسم!

Posted in خط‌ خطی