Archive for فوریه, 2009
گوسفند
فوریه 12th, 2009 Posted 21:14
نوشتن حوصله میخواد، حرف زدن و نوشتن حوصله میخواد و اُمید اینکه آدما بفهمن، که من کاملن در زمینه شعور به یقین رسیدم با این اطرافیان من هر چقدر متشخص باشی اونا نفهمترن… واقعن حوصله سروکله زدن باهاشون ندارم… بشدت از تک تک شماهایی که نمیفهمین متنفرم… شما که شعورتون نمیرسه و عین گوسفند میخورین و میریزین و فکر نمیکنین که باید جم کنین، عصبانیام و بدرک که به هر کدومتون که خودتون میدونید میخواد بر بخوره…
Posted in خط خطی
قوقول
فوریه 12th, 2009 Posted 03:16
برای قوقول مهربونم…
یادته اون روزا، اول کتابت نوشتم: کافیه انار دلت ترک بخوره؟! دیدی، دیدی، دیدی خورد؟!
هزار سالهام
در آغوش یکساله تو
هزار پارهام
پیچیده بر یکپارچگی اندام تو
بگذار زیر باران نگاهت
کودکانه شدن را تجربه کنم
بگذار تا زندهام
عاشقات باشم…
Posted in خط خطی
من و تو
فوریه 12th, 2009 Posted 02:52
میان تارو پودم
آنچنان دویدهای
که من تو شدهام
و تو ….
آه بگذریم
تو هر چه میخواهی باش
بگذار فقط لحظهای
من، تو باشم…
قرار بود عاشقانه بشه اما…
Posted in خط خطی
نسل من
فوریه 11th, 2009 Posted 01:33
اول پایاننامهام نوشتم:
پیشکش به نسل خود باور که هویت خویش را میشناسد.
اوضاع که بهم ریختهس هیچ، بدترش این است که ما بچههای قرن بیست و یکم که توی تهران زندگی میکنیم که همهاش ترافیک است و هوا هی آلودهست و همه زندگیمان را چربی و گرد و خاک گرفته، ما آدمهای بسیار تنهای بعد از جنگایم که گهگاه خاطرات نه چندان واضح آن سالها، میدود میان خوابهامان، ما بیآنکه بار دو هزار و پانصد سال تمدن را به دوش بکشیم، بیهیچ گذشتهای و نه حتا آیندهای که پیش رومان باشد و کسی که انتظارمان را بکشد، راهمان را میرویم، از تنهایی گریزی نیست و من این را خیلی وقت بود که فهمیده بودم، اما آیندهی ترسناک رو به رومان، یادم میاندازد ما، بچههای بیاعتقاد بعد از جنگ، تنهاتریم از خیلیها، انگار آدم باید با خودش رو راست باشد، اسمش غربزدگی نیست، اسمش تجربههای مشترک آدمهای تنهای دنیاست، ما آدمها، با این همه دردهای مشترک، انگار به هم نزدیکتریم از شراب و مستی غزلهای حالا دور، ما با تمام تفاوتهایمان، فرزندان تجربههای مشترکیم، شاید همان تجربههای نسل بعد از جنگ آلمانها، بچههای نازیهای سرخورده، یا آنها که قسمتی از شرافتشان را توی تکههای پاریس جا گذاشتند، قسمتی از شعورشان را توی خاک روسیه، یا همانها که ویتنام را ترک کردند، بیهیچ فتحی و پرچمی، آنها که هیچ استالینی رویاهاشان را تحقق نبخشید، هیچ لنینی آرزوهاشان را سر انجام نداد، برای همین فکر میکنم، وطنپرستی کلمهای ست که میان ماها دیگر طرفدار ندارد، شاید برای همین همهمان دونات میخوریم، علف میکشیم، بعد پیاده سرمای خیابانها را گز میکنیم! نه! ما کوتاه نمیآییم، آدم باید خیلی … باشد که وانمود کند با همه چیز و همه کس کنار آمده، ما کوتاه نمیآییم و هی خودمان را به … میدهیم، آنقدر به… میدهیم که از پا بیفتیم، که بمیریم…
اُمید دارم که هویتمان را بشناسیم…
Posted in سیاسی
دوست داشتم…
فوریه 10th, 2009 Posted 19:56
دلم میخواست مرد بودم، یه مرد با دستهای بزرگ و سینه پهن که یکی رو دوست داشت، یه دختر کوچولوی شیطون که گاهی حس میکنه پرفسوره و فکر میکنه غیر از خودش، هیچکس هیچچیزی رو نمیفهمه، بعضی وقتا خودم رو میزدم به اون راه که بگم آره! حتا منم نمیفهمم و اون احساس غرور کنه، میذاشتم هر چی دلش میخواد فلسفه ببافه واسم، وقتی با چشمهای گرد، مثل احمقا نگاش میکنم، بزار فک کنه یه مرد احمق گنده رو زیر بال و پرش گرفته و دوستش داره، میذاشتم هر چقدر دلش میخواد شیطونی کنه و بالا و پایین بپره، وقتی خسته شد بغلش میکردم، نازش میکردم، بهش میگفتم: آخه تو منو دیوونه میکنی با خندههات، وقتی دلش میگرفت، وقتی نم اشک میشست تو چشاش، آروم دستش رو میکشیدم میآوردمش تو بغلم، زل میزدم بهش، موهاشو آروم میزدم کنار از رو صورتش و بهش میگفتم: من همیشه پیشتام، نریز این مرواریدها رو، اصلن نگران هیچی نباش و اون بغض میکرد و خودشو گم میکرد تو بغل من، دوس داشتم یه مرد گنده بودم که یه نفرو دوس داشت…
Posted in خط خطی
آفتاب زمستانی
فوریه 10th, 2009 Posted 19:21
در کویر من امروز آفتاب دلچسبی در سینهی آسمان مثل یک تکمهی بزرگ روی پیراهنی قدیمی نشسته است، از آن آفتابهای ملایم زمستانی که زیرش نه تنها تنت داغ نمیشود بلکه بیشتر لذت میبری از اینکه آرام خورشید روی پوستت غلت بخورد، زیر آفتاب نشستم و صورت و دستانام را به آفتاب سپردم، چند گنجشک، آن طرفتر دنبال هم میپریدند، ابری در آسمان پیدا نبود، نسیم ملایم خنکی گرمای آرام خورشید را روی تنام میرقصاند، اینکه عدهای فکر میکنند آفتاب گرفتن تنها کار آدمهای بورژوا و بیغم است فرضیهای نادرست است، به گمانم هر کس اگر قصد این را داشته باشد که از زندگی و این بار ِ لذتبخش هستی لذت ببرد، باید بتواند از تکتک فرصتهای غیر قابل بازگشت و بیهمتا استفاده کند، بیشتر ما در روزهای زمستانی آفتاب نرم و نازک را میبینیم که حتا ظهرها نزدیک افق صورتمان را نوازش میکند، اما کیست که ناگهان به فکرش برسد و روزمرههایش را متوقف کند و صورتاش را سمت آسمان بگرداند و نفس عمیقی بکشد و لذت آفتاب زمستان را برای روزهای داغ تابستان در تنش ذخیره کند؟ خوشبختی همین لحظههای کوتاه است که به سادگی آنها را از دست میدهیم…
Posted in خط خطی
گنجشک ما
فوریه 9th, 2009 Posted 22:02
بالش کودکیام را
در آغوش میگیرم…
هزار پرنده عاشق،
در آسمان ابری خوابهایم
به پرواز در میآیند
حاصل پرواز کبوتران
بر فراز رنگینکمان
تنها پرهای رنگینی است
که لابه لای کتابها
خشک میشود
آسمان و زمین مال تو،
برای من،
همین شاخه شکسته کافیست
تا گاه و بیگاه
گنجشک دلی بر آن بیاساید…
Posted in خط خطی
اختیار
فوریه 9th, 2009 Posted 02:43
آدم اختیار زندگیش نداشته باشه میشه این…
ذهن درد دارم، عقل درد دارم، یه چیزی تو این کله درد میکنه، هر اسمی میخواین شما بذارین روش…
نه تو ایجادش نقش داشتم نه تو بسته شدنش…
Posted in خط خطی
قصهی ما
فوریه 7th, 2009 Posted 14:45
شب است و از پشت پنجرههایی که من پردههایشان را کنار زدهام، سفیدی برف، چشمانمان را میزند، خانه پر از عطر قهوه و یکی از آن آهنگهای شیرین که برای ما معنی دنیا دنیا خاطره و آرامش، از همانها که فقط تار است، میدهد، من نشسته باشم کنار شومینه و زل زده باشم به بخاری که از فنجانام خودش را به بیرون میاندازد تا در خوشی من شریک بشود و چشمان تو که بکگراند بخار فنجان کوچک من باشد، دروغ چرا؟ بیشتر زل زده باشم به چشمان تو که وقتی مهربانی و لبخند میزنی زیباترین تصویر دنیاست برای من، میدانی؟! هر وقت بیرحم و سنگدل میشوی، هر وقت اخم میکنی، هر وقت زبانات برای واژهی دوستت دارم قفل میشود و لجبازی میکنی و در مقابل مهربانیهای من شبیه ورود ممنوع میشوی، هر وقت دستهایت به جای آن که شکل آغوش باشند شکل ضربدرند… من رویا میبافم که برف میبارد و من تمام پردهها را کنار زدهام و …..!
Posted in خط خطی
خیال
فوریه 5th, 2009 Posted 20:06
از دیشب خیال برم داشته که آیا مظلومیت همیشه با حقانیت همراه است؟ یعنی کسی که مظلوم است محق هم هست ؟ اگر نمیتوانی بگویی، بنویساش…
Posted in خط خطی
