Archive for ژانویه, 2009
بیگ بنگ
ژانویه 17th, 2009 Posted 01:06
نمیدانم اين كودک درون است كه در من است
يا منام كه در كودک درونام،
نگرانیام از اين است كه چون احتمال دومی قویتر است چونان كه بزرگ میشوم كودک درون را میتركانم و میزنم بيرون،
گوشتان را بياوريد جلو تا آهسته بگويم:
بعضی شبها صدای ترک پوستهای را میشنوم…
بیگ بنگ دیگری در راه است !
Posted in خط خطی
آرزو…
ژانویه 15th, 2009 Posted 00:08
آرزو دارم برای تو چنان شوم که تو برای منی، این بهترین شکنجه است برای درک متقابلات ! نبودت را بیش از همه فهمید حوض بیماهی…
Posted in خط خطی
میترسم…
ژانویه 14th, 2009 Posted 23:55
میترسم تنها چیزی که از تو در من جا بماند، نگاهت بر من باشد !
راستش مدتی است حس عجیبی پیدا کردهام، اما میترسم با کسی در میان بگذارم، زیرا دوست ندارم کسی فکر کند که من دیوانه شدهام و یا دارم دیوانه میشوم، چون واقعن اینطور نیست، شاید ماههاست که تکانهای ریز اما محکمی زیر پایام احساس میکنم، زمین میلرزد و من میترسم، بیشتر شبهاست، وقتی همه خوابیدهاند، در اولین لحظه و خیلی سریع ذهنام متمرکز میشود و به فکرم میرسد اگر شدیدتر شود باید به سرعت از خانه بزنم بیرون، شاید وسط خیابان، بعد میترسم که نکند خانههای دو طرف روی سرم خراب شوند، باید بدوم یک زمین خالی گیر بیاورم، جایی که اگر ساختمانها هم ریختند، سر من نریزند، با این فکر آرامش عجیبی مرا فرا میگیرد و با خود میگویم من که نخوابیدهام، بیدارام و هر لحظه احساس خطر کنم می دوم بیرون، لرزش که تمام میشود می گویم این دفعه هم گذشت، اما این لرزهها روز به روز در فاصلههای کمتری رخ می دهند، ماهها قبل فقط چندین روز یک بار حساش میکردم اما الان فاصلهها کوتاهتر شدهاند، چند روز یک بار و یا بعضی وقتها یک شب در میان، و یا یک مدتی اتفاقی نمیافتد اما دوباره شروع میشود، شاید زمان زیادی نمیگذرد که دیگر هر شب و هر لحظه، و دارم به این فکر میکنم اگه این لرزهها و به دنبالاش دلهرههای من دایمی شوند و من هر لحظه به این فکر کنم که چطور فرار کنم و خودم را به یک زمین خالی برسانم که از ساختمانهای اطراف دورتر باشد، تنم میلرزد و به این فکر میکنم که اگر این لرزهها شدیدتر شوند؟…زمین خودخواهی که فقط و فقط خود را میبیند و بدنبال تخلیه نیروی درونیاش است و وای بحال من ِ انسان که یک روز قربانی این پسلرزهها خواهم شد…
خسته شدهام از قولها حرفها وعدهها…اما هنوز عادت نکردهام به بدقولیها تکرارها دردها و…
Posted in خط خطی
جنایتهای دوستانه
ژانویه 14th, 2009 Posted 23:25
کوتاه و مختصر بگویم: باید از بعضی چیزهای کوچک دوست داشتنی برای رسیدن به قشنگترین و دوست داشتنیترینها گذر کرد، یک سری رفتارها برای من شاید عادی باشد و بدون هیچ پیش زمینهای کارهایی انجام بدهم که در نقطهی مقابل برای دیگری قابل درک نباشد، این روزها هم این وبلاگ جزیی از این سوتفاهم بزرگ است، میدانید بحث سوتفاهم نیست بحث این است چیزی که من عادی و ساده میبینم برای دیگری زشت و سیاه است، یکسان سازی این تفاهم بزرگ تنها زمانی ممکن است که بتوانیم در کنار هم و از یک نگاه بنگریم، پس تا آن روز که خیلی هم دور نخواهد بود!!!
Posted in خط خطی
لب
ژانویه 14th, 2009 Posted 23:10
یک حس سرد،
یک آبی سرد،
یک عشق سرد، یک نفرت سرد، یک تصمیم سرد،
تمام وجودم رو گرفته،
کاش گرم میشدم
با یک رویای گرم
فريادی میكشیدم،
كشيدهای میخوردم،
خونِ لبام را دستمالی میكردم و
لبام پاک میشد!
لطفن برای رضای خدا
يكی به من لب دهد!
Posted in خط خطی
من امدم…
ژانویه 11th, 2009 Posted 20:38
سلام
من اُمدم دوباره، یه هفته رفتم مرخصای از دنیا، بلاگ، بایت فایت، آدما…حالا باید بدو بدو یه عالمه بنویسم…بهم سر بزنین، عین طفلکا هی بگم؟!
Posted in خط خطی
باران
ژانویه 11th, 2009 Posted 20:11
آمدم تا بنویسم…
باران زد
نوشتههایم پرید…
دیشب تنهاییام را, با تمام وجود عق زدم…!
آینه دستام را گرفت
سبک شدم
امروز دیگر روی زمین نیستم…
من شدم!
Posted in خط خطی
یه روزایی…
ژانویه 11th, 2009 Posted 20:10
مرا دوست داشته، مقدارش مهم نیست، یعنی میدانید، اصلن دوست داشتن که قاعدهمند و قاعدهوار نیست، یک بویی میدهد، یک جاهایی کلمات میلرزند، یک جاهایی سرفه میگیرد و میرود، یک جاهایی آدم تته پته میکند، یک جاهایی هی حرف میزند و حرف میزند و بعد به خودش میآید که وای بر من… یک جاهایی اصلن دلش همینجوری، بیهوا، اشک میخواهد… تو هزار جور دیگر بگو که میشوی که میشویم، خلاصه قاعده ندارد، اما گفتم که، بویی دارد، عطر نمیشود گفت، عطر که عربده نمیزند، عطر که تهوع آور نمیشود، اما دوست داشتن، بویی دارد، اگر چشیده باشیاش، یعنی اگر کنتور انداخته باشی و بیست و پنج سالت شده باشد، میفهمی که آیا هست یا نیست، گفتم که مرا دوست داشته، یعنی راستش را که بخواهی میدانم که صدایم را، مکثهایم را… را را را، عمرن که فراموش کند، خب که چه؟ آخر نشسته دارد فلسفه میبافد که دوستام دارد، مثل وقتی است که شب قبل از خواب طرح رویا بکشی، بعد چشمهایت را گرم کنی و ببینی طرح تصویبیات را، آن هم تمام رنگی، نمیگویم شدنی نیست، ها، هست، اما باور کن، خنده دار است، اگر رویا و کابوسمان هم ول بشوند که بوی غزلمان در آمده… مرا دوست داشته، حالا بال زدنش را اما….
Posted in خط خطی
رهایم کن !
ژانویه 11th, 2009 Posted 20:07
روحم را باز پس می خواهم,
رهایم کن…
خستهام از این همه مسخشدگی…
پرواز میخواهم,
اما نه…
گوش کن…
من هنوز دوست داشتن را لحظهای در اوج نفرت تجربه کردهام,
ترسم از روزیست,
که نفرت را تنها لحظهای در اوج دوست داشتن ببینم!
Posted in خط خطی
دیشب
ژانویه 2nd, 2009 Posted 13:57
دیشب دلی كشيدم
شبیه نیمه سیبی
كه به خاطر لرزش دستانام
در زير آواری از رنگها مدفون شد،
ندانستم يعنی چه؟
تا امروز…
فهمیدم، من، نقاش خوبی نخواهم شد
و امروز…
به “تو” ایمان آوردم…
من به راستی تسخیر شدهام!
دیشب قشنگ بود و خوب، خوشحالام و بودنات را شکر !
Posted in خط خطی
