تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for ژانویه, 2009

تو وتنهایی…

2 Comments »

ژانویه 21st, 2009 Posted 00:49

حتا بین تنهایی‌ام و تو باز هم، حق ِتقدم با تنهایی‌ست، نمی‌دانم پس جای تو کجاست؟ و چرا می‌گویم دوستت دارم! دوست داشتن زبانی بی‌هیچ نشانه‌ای…تلاش‌‌ای…انگیزه‌ای..

Posted in خط‌ خطی

قیامت

1 Comment »

ژانویه 20th, 2009 Posted 21:38

افسانه‌ی آخرت، ارزانی آبا و اجدادتان !
من در شکوه جنبشی بی‌پایه،
فهمیدم،
قیامت همین دنیاست !

Posted in خط‌ خطی

پارت‌نِر…

No Comments »

ژانویه 20th, 2009 Posted 21:25

می‌گه: آدمیزاد بجز عبادت چه کاری تو دنیا داره؟
می‌گم: آدمیزاد اُمده که هر کاری خدا بی‌شریک نتونسته بکنه، با شریکِش بکنه…

Posted in خط‌ خطی

تصمیم

No Comments »

ژانویه 20th, 2009 Posted 21:19

آدم گاهی مجبوره تصمیم‌ای خطرناک بگیره!
گاهی می‌خواد که تصمیم‌ِش خطرناک باشه!

Posted in خط‌ خطی

استریپ‌تیز…

No Comments »

ژانویه 20th, 2009 Posted 21:19

نزديک پاييز
اصولن آمپر همه می‌ره بالا،
حتی درخت‌ها استريپ تيز می‌کنن
و رفتگر پير، غرغرکنان
لباساشونو از روی زمين جمع می‌کنه،
وای به حال زمستون…

Posted in خط‌ خطی

کار

No Comments »

ژانویه 20th, 2009 Posted 21:13

نه دام است، نه زنجیر، همه بسته چرای‌ایم؟
چه بند است چه زنجیر؟ که بر پاست خدایا؟!
“مولانا”
می‌دونی این روزا فکر می‌کنم درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا شدن نیز به ذهن‌شان خطور نکرده است… و در بند اما اگر و چرا شدیم، دیشب با یکی از دوستام حرف زدم چقدر دنیاهامون شبیه شده چرا؟ چون همه درگیر یه دردای مشترک‌ایم؟ درد تلخ بی‌همزبونی، تنهایی، بیکاری ذهنی، تحجر، کوته‌بینی… چند ماهی سعی کردم تحمل کنم تا قدرت تحمل‌ام بالا بره ولی چقدر؟ تا کجا؟ می‌دونم که اجتماع، مامان مهربون‌ام نیست که بپرم بغلش و شکایت دنیا رو بهش بکنم، نخواستم نازک نارنجی باشم ولی یه جاهایی طاقت آدم طاق می‌شه وقتی می‌بینی با هیچ معیار عرف و انسانیت هیچ رفتار آدما جور در نمی‌آد دلت می‌خواد داد بزنی و سکوت نکنی، نمی‌تونم حرف زور رو بپذیرم، همیشه حس می‌کردم با رفتارم آدما رو ادب کنم ولی گاهی می‌بینی حریف خیلی پرت و به قول معروف ” سال‌هاست قافیه رو باخته” چرا فکر می‌کنیم اگه جلو پیشرفت یه آدم رو بگیریم رشد خودمون بیشتر می‌شه؟ چرا فکر نمی‌کنیم اگه “تو” رشد کنی من می‌تونم خیلی چیزا ازت یاد بگیرم؟! بابا با تو سر من زدن از ارزش من چیزی کم نمی‌شه اما ارزش تو روز به روز کم‌تر می‌شه، چه دردیه تو جمعی باشی که بدونی هیچ نمی‌دونن و درکت نمی‌کنن… دل‌ام یه محیط کار خوب می‌خواد، قبلن همیشه فکر می‌کردم تجربه رو باید تجربه کرد ولی حالا حس می‌کنم ارزش عزت نفس آدما فراتر از این حرف‌‌است…

Posted in اجتماعی

ایهام

1 Comment »

ژانویه 19th, 2009 Posted 20:28

در تهران به عنوان یک جامعه،
هر چه از آزادی دور، به انقلاب نزدیک‌تر می‌شویم!

Posted in اجتماعی

انسانیت

1 Comment »

ژانویه 19th, 2009 Posted 20:21

براستی مردها چه می‌خواهند و زن‌‌ها چه می‌دانند؟ هیچ، هیچ…

Posted in خط‌ خطی

عدل

1 Comment »

ژانویه 18th, 2009 Posted 19:21

عادلانه نيست كه
شمعی را
به پيمانه‌ی خورشيد
اندازه كنند،
و رودی را
به پيمانه‌ی دريا،
و مرا
به پيمانه‌ی تو،
به شبی تار،
شمعی بیافروز
و تشنه كه بودی
از رودی گذر كن
و چون تنها شدی
مرا بخوان!

Posted in خط‌ خطی

من

2 Comments »

ژانویه 17th, 2009 Posted 01:14

سیگار،
میهمان ناخوانده ریه‌های بکر من است
الکل،
رد خون را توی رگ‌هام هاشور می‌زند
تخت‌ات،
خاطرات مرا به گور خواهد برد…

Posted in خط‌ خطی