تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for ژانویه, 2009

من

No Comments »

ژانویه 29th, 2009 Posted 17:32

نه دلم گرفته، نه ناراحتم، نه دل‌گیر، نه دلم بیرون می‌خواد، نه مسافرت، نه مهمونی… من آدم نیستم که حس آدمانه داشته باشم… عروسک‌ام که اراده ندارم و یادم رفته چی دوست دارم چی دوست ندارم…

Posted in خط‌ خطی

درد جامعه

No Comments »

ژانویه 29th, 2009 Posted 16:32

نه دام است، نه زنجیر، همه بسته چرای‌ایم؟
چه بند است چه زنجیر؟ که بر پاست خدایا؟!
“مولانا”
می‌دونی این روزا فکر می‌کنم درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا شدن نیز به ذهن‌شان خطور نکرده است… و در بند اما اگر و چرا شدیم، دیشب با یکی از دوستام حرف زدم چقدر دنیاهامون شبیه شده چرا؟ چون همه درگیر یه دردای مشترک‌ایم؟ درد تلخ بی‌همزبونی، تنهایی، بیکاری ذهنی، تحجر، کوته‌بینی… چند ماهی سعی کردم تحمل کنم تا قدرت تحمل‌ام بالا بره ولی چقدر؟ تا کجا؟ می‌دونم که اجتماع، مامان مهربون‌ام نیست که بپرم بغلش و شکایت دنیا رو بهش بکنم، نخواستم نازک نارنجی باشم ولی یه جاهایی طاقت آدم طاق می‌شه وقتی می‌بینی با هیچ معیار عرف و انسانیت هیچ رفتار آدما جور در نمی‌آد دلت می‌خواد داد بزنی و سکوت نکنی، نمی‌تونم حرف زور رو بپذیرم، همیشه حس می‌کردم با رفتارم آدما رو ادب کنم ولی گاهی می‌بینی حریف خیلی پرت و به قول معروف ” سال‌هاست قافیه رو باخته” چرا فکر می‌کنیم اگه جلو پیشرفت یه آدم رو بگیریم رشد خودمون بیشتر می‌شه؟ چرا فکر نمی‌کنیم اگه “تو” رشد کنی من می‌تونم خیلی چیزا ازت یاد بگیرم؟! بابا با تو سر من زدن از ارزش من چیزی کم نمی‌شه اما ارزش تو روز به روز کم‌تر می‌شه، چه دردیه تو جمعی باشی که بدونی هیچ نمی‌دونن و درکت نمی‌کنن… دل‌ام یه محیط کار خوب می‌خواد، قبلن همیشه فکر می‌کردم تجربه رو باید تجربه کرد ولی حالا حس می‌کنم ارزش عزت نفس آدما فراتر از این حرف‌‌است…

Posted in اجتماعی

اعتراف

2 Comments »

ژانویه 27th, 2009 Posted 20:04

باید اعتراف کنم هنوز هم زیباترین تصویر از یک کش و واکش عاشقانه برای من اون رابطه‌ی عاشقانه‌ای‌ه که به رخت‌خواب منتهی بشه و بعد که همه چیز تمام شد، مقابل آینه حمام خودم را ببینم که چشام برق می‌زنه، تبسم روی لبام هست، خوشبختی راببینم که دور و برم موج می‌زنه و خانه پره از حس زندگی‌، با کمر و شانه‌های صاف وایستادم مقابل آینه و بی‌هیچ عجله‌ای دارم به خودم نگاه می‌کنم، دلم برای اون لحظه‌های جلو آینه تنگ می‌شه، برای وقتی که بر می‌گردم روی تخت، اون آدمی که اون‌جا دراز کشیده، بهم بگه: ببینم صورتت‌و… چه خوشگل شدی! ببینمت! چی‌کار کردی؟ دروغه اگر بگم با وجود این منطقی که بهش رسیده‌ام و همین‌طور توان دیدن واقعیت، دیگه آرزوی اون لحظه‌های جلوی آینه‌ی حمام و مغرورانه لبخند زدن به تصویر توی آینه را ندارم…

Posted in خط‌ خطی

زاغ

2 Comments »

ژانویه 26th, 2009 Posted 23:26

به اطرافم که نگاه می‌کنم، آدم‌های تحصیل کرده زیاد می‌بینم، آدم‌های دانشگاه رفته، ولی به جرات می‌توانم بگویم کمتر کسی را می‌بینم که فکر کردن را بلد باشد، همه دنبال چهارچوب هستند، دنبال قانون، حصار، حد، مرز، همه‌ی فکرها متحجرانه، دوست داریم برایمان چهارچوب ببندند، دوست داریم همه چیز به ما دیکته بشود، حتی فکرهایمان، نظرهایمان، عقیده‌هایمان، دوست داریم به جایمان تصمیم بگیرند، می‌ترسیم شک کنیم، می‌ترسیم لحظه‌ای فکر کنیم که شاید راه دیگری هم برای فکر کردن باشد، شاید جور دیگری هم بشود به زندگی نگاه کرد، خوب البته حق هم داریم، چرا باید مسئولیت زیادی قبول کنیم؟ وقتی خط فکریت از روی یک سرمشق از پیش نوشته شده جلو می‌رود، حتا در صورت اشتباه بودن هم هیچ مسئولیتی نداری، ولی اگر بخواهی خودت فکر کنی خودت تصمیم بگیری خودت عمل کنی مسئول تمام اشتباهاتت هم خواهی بود، مطمئنن تا جسارت به خرج ندهی نبینی و شک نکنی و مسئول نباشی آزاد فکر کردن را هم مزه مزه نخواهی کرد…
راست‌ش واسه این نوشتم که تو یه بلاگ خوندم و از دوستام‌ام زیاد می‌شنیدم که فلانی چشاش زاغ‌ه، اونا زاغ‌ رو سبز می‌دیدن، ولی طبق اون‌چه دهخدا می‌گه: رنگ مشکی… آخه باسوادا، تحصیل کرده‌ها، متفکرا، یه کوچولو فکر کنید… کدوم زاغ﴿کلاغ﴾ سبزه؟!

Posted in اجتماعی

گل

No Comments »

ژانویه 26th, 2009 Posted 23:16

حجم گنگی بود… تاریکی و سکوت، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت در هم می‌شکستش !
نه! خبری از ماه نبود… نوری نبود… حضور روشنی نبود… تاریکی و سکوت، سکوتی که تیک تاک
بلند ساعت… لبخند زد، فکر کرد :چه قدر آروم… دست‌ها می‌تونن حرف بزنن…
یه نگاه به اون دست‌های باریک انداخت… و ساعت که با تیک تاکش سکوت رو در هم می‌شکست…
یک لحظه ترسید، بالشت‌ش رو محکم بغل کرد و از حس نازکی پر شد… چه قدر دل‌ش گل می‌خواست… و صدای یک نفس کشیدن آروم …
دست خودش نبود اما گریه کرد… و اون حباب آرامش ترکید…

Posted in خط‌ خطی

کنج

No Comments »

ژانویه 26th, 2009 Posted 23:12

خسته‌تر از آن‌ام که قلم ِ از نفس افتاده را به نوشتن وا دارم …
اما چه باک از یقه به دندان کشیدن و در اوج نتوانستن‌ها نوشتن؟
چه باک از بال گشودن؟ چه باک از سقوط ؟ و چه باک از اوج…
دلم یک کنج خلوت می‌خواهد، یک کنج خلوت… شاید توی یک جنگل و من که روی درخت‌هایش
بنشینم و فکر کنم به خود ِ فکر، فکر کنم… به این اندیشیدن که در پس‌اش من هستم می‌آید…
بعد که فکر کردم هی… و از این فکر نتیجه گرفتم برای خودم دست بزنم و اگر نفهمیدم دندان قروچه بروم که احمقی و هیچ نمی‌دانی و لعنت بر تو اگر نفهمیدی… دقیق‌تر بگویم دلم برای روند فکر کردن‌ام تنگ شده… برای آن‌چه مرا به شوق بیاورد که فکر کنم و هی مقدمه بچین‌ام و هی استدلال پشت استدلال،
برای چرایی که چراست !؟

Posted in خط‌ خطی

آزادی ما

2 Comments »

ژانویه 25th, 2009 Posted 21:50

اگر تشنگی زور بیاورد یا هوس کشیدن سیگار به کله آدم بزند، می‌شود بلند شد، روی لبه تخت نشست و سیگاری آتش زد و مشروبی سرکشید و تلوزیون را روشن کرد و لحظه به لحظه کانال به کانال از جایی به جای دیگر رفت و در هیچ جا نبود، می‌شود شلوار و ژاکتی به تن کرد و به خیابان رفت…
آزاذی وسیع‌تر از این؟!

Posted in خط‌ خطی

دست خط

1 Comment »

ژانویه 25th, 2009 Posted 21:43

خیال را به بوته‌ی نقد کشاندند به جرقه‌ای از عقل آتش زدندش که نسوخت، پس هر چه که بر جای ماند، عقیده نامش نهادند، عقیده‌ای که من وچون توای از گفتن‌اش باید ابا کنیم! خیال را با جرقه عقل خاموش کردم عقل را چه کنم؟ با کدامین عرق از سر به در کُنم‌اش؟!
دیگر مثل همیشه نخواهم نوشت!..

Posted in خط‌ خطی

روزای…

1 Comment »

ژانویه 25th, 2009 Posted 00:58

روزای بدی‌یه، خیلی عصبی و بهم ریخته‌ام، از اون روزایی که فقط باید سرتو بکنی تو بالش و گریه کنی، نمی دونم چی کار کنم، از همه چی می‌ترسم، تحت فشارم خیلی بد، بعدش چی می‌شه،…
چیکار کنم؟!
چیکار کنم؟!!

Posted in خط‌ خطی

علی‌رضا

2 Comments »

ژانویه 22nd, 2009 Posted 20:50

آدم‌هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند و فقط به روز تولد خود بسنده نمی‌کنند امیدوارم تو هم از همان‌ها باشی شب تولد تو همه شب‌هاست.
داداش کوچولویِ نازم، تولدت مبارک.
۴بهمن۸۷

Posted in خط‌ خطی