Archive for دسامبر, 2008
روی ابرها
دسامبر 11th, 2008 Posted 16:52
و تو داری برای من از نو شروع میشوی، اینبار یک جور ِ ناجور، از آنهایی که هیچوقت مال ِ آدم نمیشوند، من الان سردام است، اتاقام هم و توی این سرما اشکهایم هی بیرون میریزند، نمیترسند یخ بزنند…
کم کم دارد “یلدا” میشود و تو با دوستانات… شاید بادهای به رگ خواهی زد و اگر مثل آن دفعه، گریه کنی، مست، اینجا کسی مثل من با تو خواهد گریست، که من هرگز تحمل اشکهای یک مرد را نداشتهام! میبینی؟ دارد میرود که یکسال و اندی شود…
آن روز ﴿همین چند روز پیش بند کفشم باز شد﴾، لعنتی بد موقع هم باز شد، خم شدم و تو رفته بودی…
من اما همهی اینها را جبران میکنم، تو برو، برای تو، من میمانم، با همهی نیازهای دخترانهام، میمانم… من دوست دارم اینطوری را… من دوست دارم…و تو دوست داری…
Posted in خط خطی
سیب
دسامبر 9th, 2008 Posted 21:19
خیلی خرابم امروز
دچار یه یاس نرم شدم
دلم میخواد مچاله بشم و بخوابم برای چند سال
سیب نگات رو از
من دریغ بدار
که تازه آدم شدام
تازه ایمان آوردام
که من
هیچوقت خدا نمیشم !
Posted in خط خطی
ندید بدید
دسامبر 9th, 2008 Posted 21:05
یادمه دوره لیسانس، کلاس جامعه شناسی سیاسی، مبحث تبلیغات سیاسی بود، استاد داشت از روشهای تبلیغات سیاسی میگفت، اینکه چطوری حکومتها با روشهای تبلیغاتی توده مردم رو فریب میدن و به سمتی که میخوان سوقشون میدن و این حرفا.
یه دفعه یکی از پسرهای کلاس فکر کنم خواست یک کمکی به استاد برسونه، گفت: استاد یعنی همون کاری که زنا با مردا میکنن و گولشون میزنن؟ استاد چند ثانیهای کج کج نگاش کرد و با یک حالتی که یعنی خیلی بدبختی، گفت: مردای ندید بدیدی مثل تو رو آره!
هر از گاهی نمونهایی میبینم که ایمان میآرم به حرف استاد، موقعی که به همچین نمونهایی برمیخورم قیافهام میشه مثل قیافه استاد موقعی که داشت اون حرف رو میزد.
امروزام یکی از اون روزا بود…
Posted in اجتماعی
تنهاییام
دسامبر 9th, 2008 Posted 20:50
به یقین رسیدم! اینکه قرار نیست هیچ وقت کسی باشه که با هم روزهای تعطیل آشپزی کنیم، با هم یک نوشیدنی جدید درست کنیم که توش هر چیزی ریخته باشیم، راحت لم بدیم و فیلم تماشا کنیم. با هم غروبهای دلگیر آخر هفته کسل بشیم و نق بزنیم که چه روز دلگیری. موقع کار کردن و خستگی هر کدوم درست کردن چایی را بندازیم گردن اون یکی، باور کردم که قراره همیشه قهوهم رو رو میز کارم بذارم، قرار نیست هیچ وقت موقع خوردنش پشت میز آشپزخونه بشینیم و از هر دری حرف بزنیم و از بوی قهوه و داغیش لذت ببریم…
شاید همین یقینه که این روزها بی خیال همه چیزم، باور کردم که زندگی من همینه که دارم، تازه میفهمم معنی واقعی در لحظه زندگی کردن رو، در لحظه زندگی کردن این روزها برای من یعنی تو، همین روزهای خالی و تنها، در آپارتمانی که به نظرم خیلی برام بزرگ میآد، شهری که حالا دیگه چیزی برای کشف کردن نداره، آدمهایی که فکر میکنم هیچ ربطی به هم نداریم، چون میدونم قرار نیست که هیچ وقت به هیچ کس و هیچ جایی از دنیا ربط پیدا کنم، قرار نیست کسی رو ببینم که بعدها با هم روزهای تعطیل آشپزی…
Posted in خط خطی
بالش
دسامبر 9th, 2008 Posted 20:36
چند ماهیه عادت تازهای پیدا کردم، تا بالشی رو که کنار سرمه محکم بغل نکنم، خوابم نمیبره. نیمههای شب اگه بیدار شم و ببینم که افتاده گوشهی تخت، بین خواب و بیداری بغلش میکنم و میخوابم. صبحها که بیدار میشم، تو بغلمه، میآد ولی دیر…
Posted in خط خطی
ریگی
دسامبر 9th, 2008 Posted 16:55
همیشه شنیده بودم که “چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است” ولی از اونجایی که ما عادت کردیم سورنا رو از سر گشادش بزنیم امروز واسه کشته شدن یه فلسطینی خودمونو تیکه تیکه میکنیم و فریاد تظلمخواهیمون گوش فلک رو پاره میکنه اما وقتی یه ایرانی یه جوون یه انسان یا به اصطلاح شما یه مسلمان که در راه وطن !!!! تیکه تیکه میشه، “ریگی” میکشش صداتون در نمییاد؟ چرا؟ خون ایرانی رنگینتره که لالهستان کشورتون رو خوشرنگتر میکنه؟ آره؟ پس بیدلیل واسه یه فلسطینی داد و بیداد راه نندازین اونا انتخاب کردن بجنگن، کشته شن و نذارن کشورشون رو ازشون بگیرن ولی اینایی که “ریگی” کشت با انتخاب خودشون نرفتن لب مرز، اینا رو اعتقاد شما بزور کشوند اونجا، آقایون معتقد چرا آقازادههای خودتونو واسه دفاع از اعتقادتون نمیفرستین لب مرز؟ اینا کشته شدن چون پارتی نداشتن که نرن لب مرز، من از این همه برابری، اعتقاد و… حالم بهم میخوره، یکی به من بگه چرا؟ چرا؟… امنیت یعنی درگیر موی من و رنگ چهرهام باشین که خدای نکرده گمراه نشین؟ انقلابتون به خطر نیفته؟ ما که به امنیت در مرزها نیاز نداریم، امنیت یعنی حجاب یعنی محدودیت یعنی تحجر، امنیت اینه که خدای نکرده یه فلسطینی نمیره، امنیت ما به خطر میافته حالا “ریگی” هر غلطی میخواد بکنه ! آخه خون ما رنگیتره… آدم میفرستیم شهید شن !!! ملت ما شهید پرورن !!! آره مردم جونهاشونرو به میل خودشون تقدیم انقلاب میکنن… مطمئنن همینه !!
Posted in سیاسی
نگران
دسامبر 9th, 2008 Posted 16:09
چرا من باید نگران ناراحتی تو باشم؟! بدرک که ناراحتی!
اسم این محبتِ نگرانی واسه خودت نیست که !
Posted in خط خطی
میترسم !
دسامبر 9th, 2008 Posted 02:57
میترسم این درد را بنویسم و بعد از نوشتن، گریه کنم و تمام شود و تو دیگر نباشی بی هیچ یادگاری …عکسی نیست، حرفی نیست، دنیایی نیست، تو نیستی، هیچ نیست…
Posted in خط خطی
بودنات
دسامبر 5th, 2008 Posted 14:51
برای تو که هیچ چیز برایم ساده تر از کنار تو بودن نیست این روزها
از این حرفهاست که گفتن و نوشتناش سخت است، از این حرفها که نمیدانم با کدام جمله شروع کنم قشنگتر است. فرقی هم نمیکند البته، این روزها کلمهها فرار میکنند از من. مرسی که هستی، مرسی که حتی در این روزها هم هستی، مرسی که همیشه هستی، بدون اینکه من خبرت کنم خودت انگار خبر میشوی که چقدر تنها شدهام و چقدر تنهاییام سنگین میشود بعضی روزها میآیی و با خودت خوشیهای کوچک میآوری، من را از بین یک عالم بغض بیرون میکشی، هوای سنگین اطرافم را رقیق میکنی، مرسی که هستی، مرسی که من را همینطور که هستم، با همه بداخلاقیهایم، با همه دور و نزدیکشدن های بیشمارم، همینطور که هستم دوست داری، مرسی که هیچ سوالی نمیکنی، هیچ قضاوتی نمیکنی، مرسی که هستی، من این نسکافهخوردنهایمان را، این حرف زدن از آدمهایی که دیگر نه برای تو مهماند نه برای من، این خرید کردنهایمان، این قول و قرارهایمان، این دوستیمان را خیلی دوست دارم، مرسی، مرسی که هستی…
Posted in خط خطی
بابا
دسامبر 5th, 2008 Posted 14:03
ذخیرهی اعتمادم به آدمها ته کشیده، دلم میخواست قوی بودم میایستادم جلوی آینه و لبخند میزدم، خونسرد بودم و بغضم هیچ وقت نمیترکید، نیستم، بیشتر دخترک احمقی هستم که همه حرفای خوب را باور کرده !
تیشرت کهنه “او” را می پوشم، همان که سیاه است، مثل تیشرت بابا حس خوبی دارد انگار که بابا همینجا باشد و غر بزند که باز رفتی سر وقت لباسهای من؟ دلم تنگ شده، خیلی تنگ شده، دلم برای آن روزهایی که فکر میکردم هر اتفاقی که بیافتد میتوانم دست بابا را بگیرم که همیشه هست، تنگ شده !
Posted in خط خطی
