تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for دسامبر, 2008

برای فرداهای نبودت !

1 Comment »

دسامبر 22nd, 2008 Posted 22:22

ديگه نمی‌خوام کسی به من عادت کنه، من به کسی عادت کنم، یه روز بايد جدا شد، بايد تنها موند، بايد شکست، اما در اين شکسته‌گی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم! من از اعتياد تو خلاص نشدم، شايد خودم رو پيدا کردم!
دوباره اشک شدم…
کجایی که دوباره بگی:
همیشه مودت غمگین‌ه!
بعد، برو پشت حوصله‌ی نورها دراز بکش و هیچ‌فکری نکن…
ولی، …
باش! خوب باش! خوش‌حال باش!
چه‌قدر تنهایی… که من دست‌کم حالا می‌تونم هر چه‌قدر دل‌ام می‌خواد بلند بلند گریه کنم!
یادت هست؟ هیچ‌وقت نشد بلند بلند بخندم با تو …

Posted in خط‌ خطی

گفت‌ام گفتی

1 Comment »

دسامبر 22nd, 2008 Posted 18:49

گفت‌ام: دلم درد می‌کنه!
گفتی: روحت درد نکنه!
گفت‌ام: دلت واسم تنگ می‌شه؟
گفتی‌: امیدوارم!
گفت‌ام: کی برمی‌گردی؟
گفتی: هر وقت تو نخوای!

Posted in خط‌ خطی

خیانت

2 Comments »

دسامبر 19th, 2008 Posted 19:06

به نظرم می‌آد که این کلمه خیانت تو روابط احساسی و عاشقانه از جنس واژه‌ها‌یی‌یه در حیطه پروپاگاندای سیاسی، از اون واژه‌هایی که هر طرفی برای اردوگاه مقابل می‌سازه، هر چی بار معنایی واژه سنگین‌تر باشه، بهتر می‌شه طرف رو کوبید، باید پیشینه کلمه رو بررسی کرد، به نظرم یک آدم زرنگ خواسته با استفاده از این روش تبلیغاتی معشوق رو اساسی، هم پیش مردم، هم پیش وجدان‌ش، به خاک سیاه بنشونه! حس خوبی نداشتم وقتی… مهم نیس..

Posted in خط‌ خطی

رقص

2 Comments »

دسامبر 19th, 2008 Posted 18:56

یادم اُمد مدت‌هاست که نرقصیده‌ام، شاید بیشتر از یک سال، قبلن تو تنهایی وقت‌هایی رو می‌ذاشتم واسه رقصیدن، با جفنگ‌ترین آهنگ‌هایی که بشه شیلنگ تخته انداخت، سعی کردم چند شب پیش برقصم، هر کاری کردم نشد! از رو نرفتم، ادامه دادم! اما فقط واستاده بودم! موسیقی صداش بلند بود، اما من همین‌طور از این پا اون پا می‌شدم، به قول مامان مثه عروسک‌ای بودم که کوکم کردن !
فهمیدم اون وقت‌ها رقص نبود که حالم رو خوب می‌کرد، حال‌ام خوب بود که رقص‌ام‌و خوب می‌کرد، حالت که خوب باشه هر بهانه‌ای کافی‌‌ه واسه شاد بودن !

Posted in خط‌ خطی

عروسک

1 Comment »

دسامبر 19th, 2008 Posted 18:28

می‌دوم در میان هیاهوی شهر،
آیا به خورشید خواهم رسید پیش از آن‌که غروب کند؟
به پیش می‌روم سوار بر قوطی‌ای فلزی،
از کنار صفِ آهن پاره‌هایی بی‌جان،
تا شاید جایی بیابم برای خواباندنِ زیبای نقره‌ای‌ام.
آیا تکه کاغذهای سبزم کافی خواهد بود تا رنگی از پوچی بزنم مکعب خاکستری‌ام را؟
چه شد رویای کودکی‌ام؟
دنیا را فروخته‌ام در مقابل عروسکی پلاستیکی!

Posted in خط‌ خطی

حضور

1 Comment »

دسامبر 17th, 2008 Posted 00:18

خوب‌ام، خیلی خوب… به خاطر همه خوبی‌هایت، به خاطر لطف‌هایت، آرامش‌ات، مهربانی‌ات، حرف‌هایت، انرژی‌ات و متاسف‌ام به خاطر اشتباه حضور‌ام!

Posted in خط‌ خطی

جا‌پایت

1 Comment »

دسامبر 16th, 2008 Posted 20:57

برف می‌بارد نرم و من از شیشه تو را می‌نگرم
آسمان در قدمت نقل و شکر می‌ریزد
تو یخ‌فرش پیاده‌رو چه آرام قدم می‌سپری
ولی اکنون به روی دلکِ یخ‌زده‌ام پای می‌کوبی، وای وای
تو چنان خیره به برفی که گهی می‌بینم،
چشم تو در غزل روشن این برف گم است…
تو فقط این را گو برف جرات دارد، چشم تو را،
حوضچه‌ی گم شدن، دریا را گم بکند؟
جای پای‌ات در برف، واج‌آرایی یک هجرت بود و هزار ابدی دل من…
هم‌چنان برف می‌بارد نرم و من از شیشه تو را می‌نگرم
آسمان در قدمت فرش یخی اندازد
نام تو چیست مگر؟
نام تو رهگذر است !
امروز اولین برف پاییزی اُمد، کلی ذوق احمقانه داشتم واسه یه خواسته‌ای که مثل همیشه و همیشه نادیده گرفته شد! جدای از این قضایا می‌خواستم سر خودم رو گول بمالم، فکر نکنم، ولی نشد، کلی راه رفتم زیر برف‌ای که هواش دونفره بود واسه همه، ولی من واسه بودن و نبودن جدن بدرک شدم!
پارسال خدا عید، بهترین عیدی که می‌تونست بهمون بده رو ازمون گرفت، خیلی امشب داغون‌ام کلی اشک ریختم کلی فحش دادم، چه فایده واسه کسی که نیست؟! واسه کسی که آرزوی یه لحظه صداش، نگاش، چشاش، لبخندش، جا پاش توی برف… باید به گور بره… اون خدایی که شماها می‌گین “مهربونه”، بی‌رحم‌ه، دروغ‌گو‌ی، “ارحمن‌ راحمین”ش دروغ‌ه… پارسال شب عید، واسه اولین و آخرین بار رفتم حرم نماز خوندم و اشک ریختم، فقط خواستم ازمون نگیرش، از اول هم اعتقاد نداشتم و از صبح اون عید مذخرف هم ایمان آوردم که هر چی کردن تو کله‌مون چرت و پرت‌ه… خیلی داغون‌ام، “فرزاد” نیست و ما حسابی دل‌تنگ‌شیم… این‌جا تنها بدون یه آدم که درک‌ام کنه…

Posted in خط‌ خطی

افیون

5 Comments »

دسامبر 11th, 2008 Posted 18:00

مذهب افیون توده‌هاست.
مارکس
یه مدت ذهن‌‌ام‌ رو رها کردم ولی بحث دیشب با بچه‌ها دوباره درگیرم کرد، راست‌ش از خدای توی قرآن می‌ترسم، خدای من مهربونه ولی این خدا لبخند نمی‌زنه مدام در حال تهدید کردن‌ه، وقتی می‌گه “ما آن‌ها را مثل کاه نیم جویده کردیم” چشم‌ام رو فشار می‌دم و با لبخند می‌گم وای چه ترسناک! چقدر خشن! نمی‌دونم چرا هرچی می‌شنوم این روزا “بریده باد دستان ابولهب” آه تن‌ام می‌لرزه، صدای خدا با اکو در ذهنم تکرار می‌شه و می‌ترسم کلید بعدی رو بزنم! شاید به خدای مهربان‌تری برسم اما انگار فعلن از نوازش خبری نیست هنگام نزول این آیات خدا خشمگین بوده گاهی حس می‌کنم به عدد هر انسان روی زمین خدا وجود داره و بعد به خودم اصرار می‌کنم که درک هر آدمی از خدا فرق داره، مهم این‌ه که بفهم‌ام هست، وجود داره، حالا با هر زبونی… من با زبون ذهن‌ام می‌رسم بهش نه با افیون! شاید‌ام خدایی وجود نداره، خدا من‌ام، خدا تویی، نمی‌دونم، عجیب‌ه که هم خدا در من هست و هم اهریمن، درست لحظه‌هایی که خدا ازمن بلند می‌شه، اهریمنی در من جان داره که همون اندازه قردتمنده…

Posted in اجتماعی

یخ

3 Comments »

دسامبر 11th, 2008 Posted 17:13

وقتی تمام جسم‌ام خواهش است آب سرد ارزانی‌اش می‌کنم و تمام سلول‌های بدن‌ام را منجمد می‌سازم و به خواهش تن “نه” می‌گویم، سرخوردگی این حس به طرز عجیبی خوب است، حس می‌کنم این حس اگر خوب بود خدا مرد را نمی‌آفرید، تو باید بیاموزی که “نه” هم می‌توان گفت، پیروز این میدان من‌ام نه تو‌ی درون‌ام! دیری است که انقلاب شروع شده و من مبارز نه‌خسته این میدان‌ام، هوس لمس تن، هوس رفتن تا اوج بدون زمختی مطبوع مرد را یخ می‌زنم، دوست‌اش ندارم، زانوان‌ام سست است اما اراده‌ای در من بزرگ می‌شود که می‌خواهم‌اش…

Posted in خط‌ خطی

هی تو !

1 Comment »

دسامبر 11th, 2008 Posted 17:01

می‌ترسم اگر ببوسد‌ام، چیزی از او بر لب‌های من خواهد چسبید، می‌روم و مرا می‌کِشد، هیچ نمی‌خواهم چیزی از او به من اضافه شود، که من هنوز پر از افکار ِ یک آدم هستم، مرا می‌کِشد و من می‌روم، تنها می‌شود و می‌رود و می‌فهم‌ام که این‌ها به او برخورده است، ولی من فقط می‌توانم به یک خدا بچسب‌ام، فقط یک! و می‌گویم هی خدا*، دلم توی کثافت‌ام را می‌خواهد، خود آشغالت را… و تازه می‌فهمم که بیشتر از این‌ها دوستت داشته‌ام و این‌ها همه به من برخورده است و من هرگز نمی‌خواهم ببینم‌ات، نه، دیگر نه!!! تعارف نیست این‌ها، دیگر نمی‌خواهم‌ات، بوسه‌هایت را هم! مال خودت! مال من نه!

*کنایه از “او”.

Posted in خط‌ خطی