تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for دسامبر, 2008

باز هم!

2 Comments »

دسامبر 29th, 2008 Posted 19:08

باز‌ام دل‌ام بیرون می‌خواد
راه رفتن و
سرما خوردن و
خرید کردن و
از ته دل خندیدن و
شاد بودن و
حرف زدن بدون واهمه‌ی…
همه اون چیزایی که یه موجود “یه سر و دو گوش” فقط و فقط می‌تونه بهت بده…

Posted in خط‌ خطی

یادگرد

No Comments »

دسامبر 29th, 2008 Posted 18:59

برای اولین یادگرد “فرزاد”
تو رفته‌ای وعکس‌ات
در قاب کهنه نگاه من جا مانده است
و دستانت نیز گرمای‌شان را روی شانه‌های عروسک
جا گذاشته‌اند…
ای رفته
بدون دما و صدا و رد
شب‌های بی‌عبور
که جا پای هیچ‌کس میان حیاط نیست
قلبم گواهی عبور تو را می‌دهد هنوز !
۱۰ دی ۱۳۸۷

Posted in خط‌ خطی

آیا

No Comments »

دسامبر 29th, 2008 Posted 18:40

آیا می‌دانی خوشبختی یعنی رضایت امروز و بی‌خیال‌ی فردا؟
آیا می‌دانی باید ببخشی قبل از آن‌که حراج‌اش کنند؟
آیا می‌دانی فراموشی نعمتی می‌شود وقتی غصه‌هایت را به آن می‌سپاری؟
آیا می‌دانی نگفتن و قول ندادن بهتر از گفتن و دروغ است؟
آیا می‌دانی که دیگر …

Posted in خط‌ خطی

خورشید

No Comments »

دسامبر 29th, 2008 Posted 18:24

برای شمس:
کنار مقبره شمس،
خورشید خوابیده بود!
و در امتداد زمان سه خط
شمس، خورشید، خاک می‌درخشید…

Posted in خط‌ خطی

زبون نفهم!

4 Comments »

دسامبر 26th, 2008 Posted 18:49

یک رفتارهایی هست تو زندگی که خلاف اصول و قواعده، مثل قواعد و آداب ساده اجتماعی، اصول آزادی و آزادی خواهی، احترام به هم‌نوع،…. اما همیشه نمی‌شه که مثل یک گوسفند و یک شهروند متمدن که قراردادها رو می‌فهمه، پایبند بود، گاهی آدم حال می‌کنه بی‌خیال بعضی‌شون بشه، اشکال کار این‌جاست که از ماها که این اصول رو می‌شناسیم توقع می‌ره که پایبندش باشیم، بد می‌شه برامون جلو دیگران این اصول رو زیر پا بذاریم، مثلن یکی وسط مهمونی نشسته و داره صحبت می‌کنه و مزخرف می‌گه﴿مثل ع زبون نفهم﴾ نمی‌ذاره هم کس دیگه‌ای حرف بزنه، زشته بپریم وسط حرفش، بگیم برو بینیم بابا یا بگیم می‌شه این‌قدر شر و ور نبافی؟ چیکار کنیم؟ بذاریم طرف بره روی اعصاب‌مون و جمع رو زهرمون کنه؟ حال می‌ده انگشت وسط رو حواله امسال این آدم‌ا‌ کنی﴿ با عرض پوزش از دوستان محترم﴾، وقتی یه آدم شعور نداره دلیل نداره باهاش مودب باشی گاهی حس می‌کنم یه سری آدم‌ا رو که ریز می‌بینم به خاطر احترام به تو اُن‌قد بهشون رو دادم که… وای بر آن روزی که گدا معتبر شود!
در هر صورت عالی‌جنابان: هابز لاک روسو با عرض معذرت با وجودی که من می‌فهم‌ام، ولی چون به حقوق من تعدی شده نمی‌تونم به حقوق امسال این آدم‌ا تعدی نکنم!

Posted in خط‌ خطی

اتاق خواب

1 Comment »

دسامبر 25th, 2008 Posted 04:11

کسی مرا به اتاق خواب دعوت نمی‌کند، کسی بوسه‌هایم را طلب نمی‌کند، هیچ گل‌فروشی به مردی که برایم گلی گرفته لبخند نمی‌زند، گل را داخل گلدان می‌گذارم، حوله حمام را آویزان می‌کنم و دراز می‌کشم روی تخت، بعدازظهر ساده‌ای است، خانه ساکت است و من به خوابی آرام نیاز دارم، بالش را بغل می‌کنم، تنها، لا لا لا لایی… تنهایی را نمی‌خواهم، می‌ترسم، چه باید بکنم؟! تنهایی بغل‌ام می‌کند، من آغوشش را نمی‌خواهم سرد است و خاموش، طعم تازه‌ای می‌دهد، طعم گس انتظار…

Posted in خط‌ خطی

گریه

2 Comments »

دسامبر 24th, 2008 Posted 01:40

خسته شدم از این روزا، از این آدم‌ا، از همه چی، همه همه که فقط و فقط زورشون به من می‌رسه، یه هفته‌س بدون گریه نخوابیدم، به شدت سرما خوردم و مریض‌ام، و اون‌قدر تنها که نه تنها کسی آروم‌ام نمی‌کنه بلکه نمک می‌ریزه رو زخم‌ام، خیلی بی‌پناه‌ام و تنها، دل‌ام اون‌قدر درد داره که نمی‌تونه بنویسه، از قول‌ها، حرف‌ها، منت‌ها، اداها، خسته‌ام… باور کن دیگه بیای یا نیای مهم نیست، وقتی آدم رو از درون پاشیدی هیچ‌ای نمی‌مونه…دیگه نمی‌خوام… همین… هیچ‌جوری

Posted in خط‌ خطی

دل‌خواسته‌هایم

No Comments »

دسامبر 23rd, 2008 Posted 19:10

چقدر دلم می‌خواست فردا ظهر مثلن، حوالی کاری نداری، کاری ندارم، حالم را می‌پرسیدی، بدون خاطره، بدون قرار، بدون توضیح، یک‌جوری که انگار جایی بوده‌ای بدون…
دل‌خواسته‌هایم را مدت‌هاست از یاد برده‌ام، عذاب خودم بود جوابی نداشت، دیگر نه دل‌تنگ می‌شوم نه دل‌گیر، دیگر مریض شدن‌هایم و خوب شدن‌هایم در بی‌کسی عادت شده، دیگر سوال نیست برایم که چرا یک بار برنامه‌ات برای من کنسل نشد؟! چرا همیشه من کنسل بودم… گذشت، برای چیزی که بودن‌اش ارزش ندارد راست گفتی که تلاش بی‌فایده‌س!

Posted in خط‌ خطی

واقعیت

No Comments »

دسامبر 23rd, 2008 Posted 19:02

زمان پذیرش واقعیت، لحظه‌ای ست که بدانی، هر چیزی، هر کسی، ناگزیر روزی تمام می‌شود! این‌جا که می‌رسم، “عدالت” دیوانه‌ام می‌کند، اما، ببین، خوب که فکر می‌کنم، با دانسته‌های اندک نیز، این معادله صدق می‌کند: ناگزیر، روزی تمام می‌شود، این فرض را که نادیده بگیری، ته استکان چایی همان‌قدر آزار دهنده است که ته آدمت!
گذاشتم تمام شوی، او، حسد را در برابر آدمی و سرکشی را در برابر خدا، به یک پندار، با دو سطح می‌گرفت، من سال‌ها دعا می‌کردم، دعایم درخواست بندگی بود، بنده نشدم، در بند ماندم، اشتباه بود!

Posted in خط‌ خطی

سیگار بلند

1 Comment »

دسامبر 23rd, 2008 Posted 18:56

ادعای عاشقی‌ات مثل ادعای پیامبری من است، نه من دین دارم، نه تو دل!
سیگار بلند رو دوست دارم، بیشتر می‌مونه، بیشتر هست! نه همیشه، اما درست
اون لحظاتی که معمولیش تموم می‌شه و تو هنوز ولع کشیدن داری، میون لب‌ات باقی‌‌ه و این دره‌های هراسناک بینابین لحظات رو دودش خوب می‌پوشونه. بذار یکی روشن کنم و برات از اون سال‌ای دور بگم، همون روزا که خوشبختی گاهی اون‌قدر نزدیک و ملموس بود که فریبت می‌داد، از کودک چند ساله‌ای که هنوز این قدر چرا نداشت، داشت اما دنبال پاسخ نمی‌گشت، و روزای جمعه، که خونواده‌ی کوچک چار نفره از کوه‌های نزدیک شهر به خونه‌ی بزرگشون برمی‌گشتن، خوشبختی از همیشه فریبنده‌تر بود، خودش هم نمی‌فهمید چرا؟ دنبال چرا هم نمی‌گشت، اما حس می‌کرد با همه چیزهایی که داشت و بودن و تموم‌ اون چیزا و آدم‌ایی که نداشت و نبودند، زندگی رو نمی‌فهمید، مثل خیلی چیزای دیگه و هنوز دنبال جواب‌ا نرفته بود، هنوز آینه کدر نبود و صداقت داشت‌، اون روزا خوشبختی رو می‌شد با دزدکی رفتن روی پشت‌بوم همسایه‌ها دید، شاید هم دید زد!
اون روزا دوست داشتن هنوز معنا داشت، غروب‌‌ا قشنگ می‌شد و نمی‌گرفت، به زندگی می‌شد دل بست، به کسی که زندگی‌اش بودی و زندگی‌اش رو واسه تو گذاشته بود و افسوس، هنوز این‌که تموم زندگی یه نفر باشی این‌قدر بیرحمانه نشده بود، و اون کودک خردسال هنوز از زندگی اون‌قدر خسته نبود، که بدونه برای دل کندن، زندگی باید از اون خودت باشه، زود گذشت، همیشه روزای خوب زود می گذره، و غبار این سالیان انگار صداقت آینه رو هم دزدیده، انگار تموم‌اش سراب کودکی‌هایی‌یه که زندگی رو نمی‌فهمیدی و بودن معنا داشت، به طول تموم سیگارای بلند، به عمق خاکستر تو جاسیگاری به اندازه بیست و پنج سال و چند ماه و یکی دو نخ سیگار بلند روشن‌ نشده!

Posted in خط‌ خطی