تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

Archive for نوامبر, 2008

آخر دلش !

No Comments »

نوامبر 7th, 2008 Posted 19:49

آدم ها پر اند از سو‌تفاهم!
آدمی‌زاد است دیگر، گاهی ‌وقت‌ها برای خاطر دل پدر و مادرش زندگی می‌کند. برای خاطر آن‌ها سر به زیر می‌شود، درس می‌خواند، به کار هیچ دسته و فرقه‌ای کاری ندارد و فضولی نمی‌کند، کتاب‌های نامربوط نمی‌خواند و فیلم نگاه نمی‌کند و سمت هیچ نمی‌رود و … گاهی وقت‌ها هم فقط ادای این کارها را در می‌آورد. آخر دلش…
بله، آدمی‌زاد است، گاهی وقت‌ها هم به خاطر کسی که دوستش دارد یا این یا آن یا هر دو! زندگی می‌کند. برای خاطر او از لذت‌بخش‌هایش دست می‌کشد. آدم‌هایی که دوست دارد را حذف می‌کند. جاهایی که دوست دارد را هم! حتی غذاهایی که دوست دارد را هم هم! این‌جا البته کمتر می‌شود که ادا در بیاورد، آخر دلش…
این آدمی‌زاد، گاهی‌ وقت های خیلی کمی هست که برای خاطر دل خودش زندگی کند! اگر زن باشد که حتی دل‌اش و خاطرش را اغلب گم و گور هم می‌کند!
ولی فکرش را بکن چه کیفی دارد بعد از این همه زندگی کردن برای خاطر بقیه، بعد از کلی کار که دیگر نمی‌دانی کجای‌اش به خاطر چه کسی بوده، یک چای داغ و خوشرنگ برای خودت بریزی و لم بدهی روی مبل و وقتی همه‌جا ساکت است، آرام آرام بنوشی‌اش و لذت ببری از خودت بودن، آخر دلت این بار…
اما این روزها باید زور زد برای فهماندن یک حرف، یک تصویر،‌ یک صدا، یک حس، یک لذت!
آخرش هم معلوم نیست همانی را بفهمند که تو می‌خواهی!
بعد یک‌هو سر و کله کسی پیدا می‌شود که فرق می‌کند، نگاهش می‌کنی و می‌فهمد دلت شازده کوچولو با طعم شاملو می‌خواهد! لبخند می‌زنی و می‌فهمد لب‌هایت بوسه‌ی توت فرنگی می‌خواهد، آه می‌کشد و می‌فهمی بغلش تو را می‌خواهد، سرش را کج می‌کند و دست‌های تو می‌فهمند شانه‌هایش ماساژ لذت بخش می‌خواهند…
خلاصه‌اش کنم… یک‌هو در بهشت باز می‌شود!
ولی خب… آخر داستان را که می‌دانید، نمی‌شود، یک‌جوری می‌شود که نشود! یک‌جوری همیشه می‌فهمی که این‌جا دنیاست… با همه‌ی همه‌ی لذت‌های رنج‌آورش!
اما این نهایت‌اش نیست که …
پسرک بیدار می‌شود، چند لحظه‌ای منحنی‌های شانه و کمر دخترک را که پشت به او دراز کشیده با گیجی و لذت نگاه می‌کند… دخترک زیر لب می‌خندد و بر می‌گردد و موهای پسرک را از روی پیشانی‌اش کنار می‌زند و دستش را دور پسرک حلقه می‌کند…
چند دقیقه‌ای به خواب و بیداری می‌گذرد… قبل از این‌که مجبور باشند بیدار بشوند…چند دقیقه‌ای که همدیگر را احساس می‌کنند… احساس ناب‌ای که نه روحی است و نه جسمی … ولی حس فوق العاده‌ای است…از همان‌هایی که آدم و حوا احتمالن در بهشت داشته‌اند!

Posted in خط‌ خطی

بماند مثل همه مانده‌های دیگر

No Comments »

نوامبر 7th, 2008 Posted 19:00

گیرم دختر باهوشی باشی که یک‌جا بودن و آرام بودن و “زن خانه ” بودن، آرامت نکند… گیرم همسری داشته باشی که خوب و مهربان، بودنش برایت بس نیست… گیرم دوستی داشته باشی که زمانی عاشق‌ات بوده و حالا یواشکی به آپارتمان دوست داشتنی‌اش بروی تا آرامش بگیری… گیرم مطمئن باشی که باید بروی… که دوست نداری کسی دلش برایت تنگ شود… که صبح که از خواب بلند می شوی صدایی بشنوی… که نمی‌خواهی کسی منتظرت باشد…
اما
زندگی لحظه ای‌ست که مستاصل‌ای و صدا می‌زنی و می دوی به طرف آغوش‌اش تا نوازشت کند و در گوشت زمزمه کند: …
و می‌فهمی که چقدر بودنش دلنشین است !

Posted in خط‌ خطی

فرشته بین راهی من

No Comments »

نوامبر 7th, 2008 Posted 18:40

دارم می‌بینم چروک‌های ریزی را که زیر چشم‌هایش پدید آمده است، ریشه موهای سفیدی که به من دهن‌کجی می‌کند، شاید خیلی خودخواهانه باشد ولی نمی‌خواهم پیر شود !
کرم‌های مناسب می‌خرید و رژیم غذایی مدیترانه‌ای سرشار از میوه و سبزیجات استفاده می‌کرد، همیشه مراقب بود که ضد آفتاب‌اش را بزند کلاس‌های ورزشی‌اش را برود و قرص‌های مولتی ویتامین را هر شب با یک لیوان آب بخورد و… اما امروز یک‌سال پس از باز نشسته شدنش که فکر می‌کردیم آغاز روزهای شیرنی برایش و برایمان باشد به خاطر روزهای تلخ نبود فرزاد و…خسته شده و تنها و من دل‌گیر که گل‌ناز کوچکش نتوانست او را در این سال سخت آرامشی باشد، سخت دلتنگ‌اش هستم و دلداری اش می‌دهم که همه آن چیزهایی که برایش نگران است، حل خواهد شد ولی خوب می‌دانم که دروغ می‌گویم و او نیز همیشه می‌داند و می‌داند، دوستش دارم مثل دوست داشتن هیچ‌کس، نگفته‌هایم را نشنیده می‌داند و بزرگوارانه شیطنت‌های کودکانه‌ام را نادیده می‌گیرد…

Posted in خط‌ خطی

هیچ‌کس

No Comments »

نوامبر 7th, 2008 Posted 03:30

فقط لج کردم و و لج، تکرار لج‌بازی‌هایم، خواستم بگویم متفاوتم! خواستم به خود درس صبوری دهم و صبر کردم و صبر اما دیر فهمیدم که انسان نبودم ! روزگاری به بهانه‌ی لجوجیم غر می‌زدم و دوره‌ای به بهانه انسان نبودنم و امروز به بهانه اشتباهاتم ! همیشه داستانی بود برای بهانه‌گیری‌هایم ! اما آموختم که این اشک که این جامعه مذخرف به من ارزانی داشته، نادانسته‌هایم است از شناخت خودم و محیط‌ام ! آموختم هر چه بی‌آزارتر باشی بیشتر آزارت می‌دهند در این جامعه که انسانیت بهایی ندارد باید حیوانی شد درنده، امروز می‌دانم که هابز دانسته و به‌جا گفته بود انسان گرگ انسان است و می‌دانم که اگر خود را نبینم انسان نیستم و اگر تو را نبینم فراتر از انسان‌ام !
نه برای توست، نه به‌نام تو، نه به‌خاطرت و نه به‌یادت !

Posted in فمنیستی

گناه

3 Comments »

نوامبر 6th, 2008 Posted 00:18

تمامی در تو جرعه‌ای خواب است

و خوشه‌ای انگور که خدای کوچکت را به شیطان پیوند می‌دهد

و مردی که در زیر سایه شکسته دیواری خفته است

وکوری که عشق‌اش تهی، میان دو دیدار را از عاطفه سرشار می‌سازد

و شبنم تردی که از پستان‌های نارس‌اش به خار بوته خاک می‌لغزد ،

انعکاس درد تو بدین‌گونه است

اشک تو در کنار گونه من

شب را با سکوت آشتی می‌دهد

و مرگت تجربه سیاه ماهی‌هاست

من تو را بدین‌گونه باور دارم !

Posted in خط‌ خطی

از واترگیت ما تا واترگیت…

No Comments »

نوامبر 4th, 2008 Posted 22:26

گر كسی بپرسد كه در جریان مدرک جعلی وزیر كشور به چه چیزی باید تاسف خورد، خواهم گفت به حال جامعه و مردم خویش. از جاعل و استفاده‌كننده از سند انتظاری جز این نیست، ده‌ها نفر از افراد مشابه هم كماكان بر كرسی‌های خود تكیه زده‌اند و كمترین نانی كه می‌خورند از این مدارک جعلی است و بیشترین آن‌ها از راه‌های دیگر و چه بسا بدتر حیف و «میل» می‌فرمایند و بر ریش همه می‌خندند، و شاید هم گرایش به تراشیدن ریش از این بابت بیشتر شده است كه كسی نتواند به آن بخندد! از اطرافیان جاعلان و حامیانشان هم انتظاری نیست كه مدرک برایشان مهم نیست، از اندک منتقدین رسمی این جعل مدرک هم انتظاری نباید داشت كه هنوز فرمان سكوت برای آنان صادر نشده است و مخالفت كنونی آنان هم صرفن از این بابت است كه آبروی نداشته‌ای در حال ریختن است!
اما باید به حال جامعه‌ای تاسف خورد كه گویی فاقد بینایی و شنوایی و قدرت واكنش است. برخی افراد فكر می‌كنند كه سیاستمداران غربی آدم‌های ترسو یا احتمالن صادقی هستند كه وقتی با بحرانی به مراتب كوچک‌تر از این تخلف مواجه می‌شوند، فورا استعفا داده یا حتی خودكشی می‌كنند و تا آخر عمر به گوشه‌ای می‌خزند. اما به نظر من چنین نیست، بلكه فشار هنجاری از جانب افكار عمومی است كه زندگی را بر چنین افراد متقلبی چنان تنگ می‌كند كه عطای آن زندگی را به لقایش می‌بخشند. فشاری كه اندكی از آن در این‌جا نیست، به طوری كه نه تنها فرد متهم به خود حق می‌دهد به جامعه و خبرنگاران درس اخلاق و شرع هم بدهد، بلكه كماكان هم بر مسند قدرت تكیه زده و به همراه رییس‌اش خود را مظلوم می‌داند كه چرا اصولن با چنین وضعی مواجه شده است؟!!
ضعف و سستی و فتور جامعه ما در برابر این ناهنجاری‌هاست كه اجازه می‌دهد مجلسی داشته باشیم كه برای استیضاح و بركناری چنین وزیری سه ماه ملت را سر كار بگذارد‌ و به خواهش و تمنا برای استعفا یا عزل وی بپردازد و امروز بالاخره وزیر عجیب و غریب کابینه سوال برانگیز احمدی‌نژاد را عزل کنند. جامعه ضعیف، منشا دولت قوی نخواهد بود. اگر به كاری كه در جریان واترگیت و در اوج جنگ سرد انجام شد و به استعفای نیكسون انجامید نگاه كنیم، یا برخوردی كه دستگاه قضایی و رسانه‌های ایالات متحده با كلینتون، یكی از موفق‌ترین و محبوب‌ترین روسای جمهور خود كردند، را به یاد آوریم، آن‌گاه مشخص می‌شود كه چنین جامعه‌ای در بطن خود همواره دولت قدرتمند و پاسخگو خواهد داشت. در چنین جامعه‌ای چون مردم و نهادهای مدنی و رسانه‌ها قدرتمند هستند، به تبع این نهادهای قدرتمند است كه دولتی قوی شكل می‌گیرد و نه برعكس.
دولت متكی به درآمدهای نفتی و ملتی وابسته به دولت، هر دو ضعیف هستند و خواهند بود، هنگامی كه ملتی قادر نباشد دولتش را به چالش و نقد بكشد، ضعیف‌ترین افراد و غیر سالم‌ترین‌ها بر مجاری امور تكیه می‌زنند و همین امر موجب ضعف دولت خواهد شد. ملتی كه تخلف و تقلب چنین آشكاری را از مقامی مهم جدی نگیرد و صرفن از طریق جوک و SMS آن را به سخره بگیرد، بیش از این نیز افراد لایق مصدر امور جامعه‌اش نخواهد بود. فكر می‌كنید اگر كردان برود، چه كسی می‌آید؟ از الان باید گفت كه پس از مدتی باید در این ظلمات سیاست، با چراغ موشی به دنبال قبلی‌ها بود. تا هنگامی كه مجلسی مقتدر كه نماینده ملتی مقتدر باشد، شكل نگیرد، این درب هم‌چنان بر همان پاشنه خواهد چرخید. مساله حذف كردان‌ها، نیست مساله كوشش برای حذف كردن تقلب، جعل، فریب و تزویر است!

Posted in سیاسی

جمع دوستانه‌ات

No Comments »

نوامبر 3rd, 2008 Posted 01:49

از جمع ِ متعفن‌تان که بوی مُردار ِ خاله‌زنک‌ها می‌دهد بیزارم !
ریش‌هایتان را بتراشید بریزید بز بخورد، با این مردانگی‌تان…

Posted in فمنیستی

جرم من بودن !

3 Comments »

نوامبر 2nd, 2008 Posted 21:02

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور، مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضرب‌در هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک‌كن بده برای محو لب‌ها، نمی‌خواهم كسی به هوای سرخی‌شان، سیاهم كند !
یک بیل‌چه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم، شخم بزنم وجودم را، بدون این‌ها، راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا !
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد، و بی‌واسطه روسری كمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم، بدوزم‌اش به سق، این‌گونه فریادم بی‌صداتر است!
قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور كنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم، برای شستشوی مغزی، مغزم را كه شستم، پهن كنم روی بند… تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آن‌جایی كه عرب نی انداخت… می‌دانی كه؟ باید واقع‌بین بود !
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر، می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب‌، برچسب فاحشه می‌زنندام، بغضم را در گلو خفه كنم!
یک كپی از هویت‌ام را هم می‌خواهم، شاید برای پایانامه و نمره و شاید هم برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیم‌ام می‌كنند !
تو را به خدا، اگر جایی دیدی “حقی” می‌فروختند، برایم بخر، تا در غذا بریزم، ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حق‌ام را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند، برایم یک پلاكارد بخر، به شكل گردن‌بند، بیاویزم به گردن‌ام و رویش با حروف درشت بنویسم:
” من هنوز یک انسانم”، ” من هر روز یک انسانم، با تمام نیازها و خواسته‌هایم که باید درک شود و فهمیده !

Posted in فمنیستی