Archive for نوامبر, 2008
پاک شد !
نوامبر 30th, 2008 Posted 19:46
جنگل به حد شرافت تو زیباست
و تو به اندازهی زیبایی جنگل مردی،
جنگل تمام شد، رد تو ناتمام…
“سلمان هراتی”
پاک شد!…
تو که نمیدانستی تا حالا، باز هم ندان! طوری نمیشود که، من عادت کردم به ندانستههای تو و خودم، ما هیچ نمیدانیم از هم و همین ندانستنهامان خوشبختمان نگاه داشته، اما دیگر نمیخواهم این خوشبختییه پاییزی را، ارزانی خودت…
Posted in خط خطی
همه کبریتهای من
نوامبر 28th, 2008 Posted 14:54
کنار خيابان کبريت میفروختم. من هم دخترک کبريت فروش بودم. ياد گرفته بودم کنار خيابان بایستم و کبريت بفروشم. همه و همه از من کبريت میخريدند و من با خيال گرم شدن خانههايشان و پخت شدن غذاهاشان با کبريتهايم، گرم و سير میشدم.
روزی پسرکی دستم را گرفت، میگفت تو نبايد کبريت بفروشی، تو دخترک کبريت فروش نيستی، او مرا به خانهاش برد و از من خواست ديگر در خيابان کبريت نفروشم، او خواست همه کبريتهايم را خودش بخرد.
هر روز يک کبريت از من میخريد و خانهاش را با کبريتهای من روشن نگه میداشت و غذاهايش را با کبريتهای من میپخت… و من گرم میشدم، کم کم “او” را دوست داشتم!
اما نگاههای آن “دیگریها” را نمیخواستم…
خسته شدم میخواستم باز به کنار خيابان بروم و به همه کبريت بفروشم، به همه کسانی که قدر کبريتهايم را بيشتر بدانند و
میخواستم تصميمام را به”او” بگویم.
روزی آرام به درون اتاقاش خزيدم تا در فرصت مناسب به او بگويم خسته شدهام و میخواهم بروم و از نگاههای دیگریها بگویم، عجيب بود… اتاق خاموش بود و سرد حتی کبريتهايم هم اتاقش را گرم نمیکرد.
“او” مثل همیشه نبود… چيزی شبيه خاطره در چشمهایش میرقصید…
نوشتهای از من، از چشمهايم و دستهای دختری که کبريت میفروخت…
روزهای ديگر هم آرام و پنهانی به اتاقش میرفتم، روزی ديگر، خاطرهای ديگر، و شعله ای ديگر…
“او” هر روز خاطرهای از من را با کبريتهايی که از خودم میخريد می سوزاند… دیگر نمیخواستم بسوزد…
میخواستم روشن باشد و گرم، دیگر کبریتهایم هدر نمیرود، کبریتهایی که روزگاری قطره قطره برای همه بود حال فقط برای توست و برای روشنی آن لبخند کودکانهات که خزان سرد گذشته را با آن برایم گرم کردی…
Posted in خط خطی
…پابرهنه
نوامبر 28th, 2008 Posted 14:34
غصه دارم، میفهمی؟!
دلم گرفته، از تو، نه هیچکس دیگه، ازون آلبالوهای لعنتی که به گوشت آویزون میکنی، از قارقارای مداومت دم پنجره
ازاین که مثل سوسک میای تو رختخوابم و یک راست میای رو صورتم، نمیدونی از سوسک متنفرم؟!!! مخصوصن از صدای اون پاهای نکبتش روی ملافحهها…
همه این کارارو میکنی و عذابم میدی، نمیفهمی دلم میگیره؟
یه روز خدمتت میرسم کابوسهای پا برهنه من !
Posted in خط خطی
قلمهای دزدی
نوامبر 28th, 2008 Posted 13:38
دیگه کم کم دارم شاکی میشم، بابا انصاف داشته باشین من که نمیگم خیلی توپم ولی با این کارای شما، کم کم داره باورم میشه احتمالن “قلمام” خیلی ردیفه !!! چند وقت پیش یکی از دوستام گفت : “گلناز متنات تو این وبلاگه” سر خودمو گول مالیدم که حداقل انصاف داشته گفته از یه جا متن برداشته ولی امروز دیگه شاکی شدم، دارم شک میکنم جدی جدی نکنه همزاد دارم اونم همزادایی که مثل من فکر میکنن و کوپ من مینویسن، خط خطی شدم حسابی دارم دوباره به همون جا میرسم که هفت سال پیش رسیدم قلمام رو بشکنم اون وقت حداقل فکر میکنم هیچکی مثل من فکر نمیکنه و نمینویسه ! بابا قلم آدم مثل ِ …
شخصییه نکنین آدم باشین آدما…فکر کنم همون سکوت بهتره… ترجیح میدم به قول “شاملو” سکوت کنم سکوتی که سرشار از نگفتههایی باشه که حداقل دلم نسوزه که گفتم و بقیه ریپید کردن …
وای بر ما و قلمهای دزدیمان !
Posted in خط خطی
ادعا
نوامبر 18th, 2008 Posted 19:09
خوابم نمیبره، چون پاهام از لحاف بیرونه، یه دختری مثل همه، شاید خیلی بدتر از همه… یا شایدم خیلی بهتر از همه، که داره مثل همه زندگیشو میکنه، گاهی ادا در میاره و بعضی وقتا یه هو دپ میزنه که خودشم نمیدونه چرا! با اینکه قدش نمیرسه اما همیشه دستشرو دراز میکنه که ستاره از تو آسمون بچینه !
یه زمانی یه تیکه نگین کوچیک رودماغش داشت که همه میخواستن اون نگین مال اونا باشه ولی دختره نگینه رو دوست نداشت اما الان یه تیکه الماس گنده تو قلبش داره، که هیچکی نمیدونه چقدر دوستداشتنی، وقتایی که الماسه ورجه وورجه میکنه، نوکهای تیزش میره تو قلبش و صداش رو در میاره، مثه در یه کافه که قیژ قیژ میکنه و صاحبش روغنکاریش نمیکنه که قدیمیتر به نظر برسه، اونم الماس رو از قلبش در نمیاره که حس کنه این الماس قدیمیه و باید بمونه و بمونه… راستش امروز که مثلن آقای رییس داشت داد میزد تو نشریه تا ثابت کنه ریسه و قدیمیه و بیشتر میدونه، حس کردم چقدر کوچیکه که میخواد با فریاد و ادعای قدیمی بودن به همه ثابت کنه بهتره؟ یه لحظه فکر کردم من اینطوری نیستم و نمیخوام با داد بیداد چیزایی که بلد نیستم بگم بلدم، من دوست دارم رفتارم و گفتارم اینرو نشون بده که از خیلیها بیشتر میدونم، من الماس پنهونی داشتن رو به نگین جیغ ترجیح میدم ولی الان که نشستم مینویسم میبینم منم تو حفظ الماسم میخوام بگم قدیمیام پس منام ادعا دارم و این اشتباس !
Posted in خط خطی
تازهترین طعم
نوامبر 17th, 2008 Posted 21:59
شوق کودکیام در بدست آوردن آب نباتی چوبی
و بهترین طعم زندگیام در طعم ملس آن
و افسوس که در گذر زمان
شوق و طعم زندگیام را
به ناچیز بهایی،معاوضه کردم
اندیشه و فهم بزرگ شدن
آدم را پیر میکند !
Posted in خط خطی
خوبیها !
نوامبر 17th, 2008 Posted 21:32
بعضی آدمها حرفهایشان خوب است، بعضی آدمها کتابهایشان خوب است، بعضیها دستنوشتههاشان خوب است، بعضیها ” فیلم دیدن با آنها ” خوب است، بعضیها ” گوشدادنشان به غرغر هایت ” خوب است، بعضیها “گوشدادنت به غرغرهایشان “خوب است، بعضیها ” نسکافه خوردن با آنها” خوب است، بعضیها “بازی کردن با موهای آدمشان ” خوب است، بعضیها ” سیگار کشیدن با آنها ” خوب است، بعضیها ” نگاه کردن به دستهاشان وقتی نقاشی میکشند ” خوب است، بعضیها آشپزیشان خوب است، بعضیها ” آشپزی کردن برایشان ” خوب است، بعضیها ” جیغ کشیدن سرشان ” خوب است، بعضیها “غش و ضعف کردن برای چالهای گونهاتشان ” خوب است، بعضیها ” زیر دماغشان را ببوسی ” خوب است! بعضیها مردنشان خوب است، بعضیها ” بمیری برایشان ” خوب است!
ولی من نمیدانم بعد چند روز ننوشتن چی چیام خوب است که این همه دری وری نوشتم؟!
من هم بعضیهاییام که ” دری وری نوشتنهایمان ” خوب است !
برای جامعه اهل قلم کشورم متاثر شدم وقتی بعد از دو هفته کار مطبوعاتی فهمیدم کپیبرداری راه موفقیتشان بوده و متاسفم که بگم نه بعضیها بلکه اکثر همکاران بنده حداقل ” کپیپیستشان ” خوب است خوب است خوب است…
وای بر این خوبیها !
Posted in اجتماعی
طعم تازه
نوامبر 12th, 2008 Posted 00:26
این قبای ژنده را از هر کجا میگیرم جر میخورد !
میروی و دیگر دیریست…
رفتنت، بودنت، دیدنت، ماندنت، لمست، صدایت، نگاهت، دستانت، آغوشت، حرفهایت…تکراریست و پوچ !
اما…
طعم تازهای میدهد این بار این نبودنها…طعم تازه بازار…
طعم رنگین همان قبای ژنده که جر میخورد و جر میخورد…
Posted in خط خطی
لجبازی
نوامبر 8th, 2008 Posted 20:25
وقتی تو نيستی
چه فرق میکند
فرقم را از کجا باز کنم
و يقهام را تا کجا…
“صفاری”
برای لجبازی با تویی که میتونی همهی همهی زنای عالم رو دوس داشته باشی، از همهی همهی مردای عالم دلبری میکنم!
دامن چین چینیام رو پر میکنم از دلای رنگ و وارنگشون و جست خیز کنان و بیتفاوت مییام طرفت!
نمیدونم اما چرا چشمام که به دل بیشیله پیله و شیطونت که میافته، دامن از دست میدم و میدوم تا…
نمیرسم اما…
به تو…
Posted in فمنیستی
لعنت به این زنانگی !
نوامبر 8th, 2008 Posted 20:12
شوخی نمیکردم باهات!
واقعا از آشپزی متنفرم، اما میدونم وقتی قرار باشه واسه “تو” غذا درست کنم، با چه لذت و دقتای این کار رو خواهم کرد. میدونم حالا که چه حسی داره بشینی و نگاش کنی که داره دست پختت رو میخوره… شور، بیمزه، متفاوت، ولی اون هیچی نمیگه جز تشکر و این که وظیفهات نیست…
من زنام، این یعنی کتابی که میخونم، یه جایی ته ذهنم به این فکر میکنم که روزی، برای تویی از آن صحبت کنم!
من زنام، این یعنی زیبا که میشم، دوست دارم چشمهای تویی تحسینام کنن!
من زنام، این یعنی شعر که میخونم، ساز که میزنم، نقاشی که میکنم، تحسین و نگاه همجنسام بسام نیست، تویی باید باشه، حتی تویی که دوسم داشته باشی، حتی تویی که دوسش داشته باشم!
من زنام، این یعنی وقتی دمر روی چمنای خیس دراز کشیده و به گل کوچیکی خیره شده باشم و دنیا دنیا کیف کنم و تنهاییم رو به روی خودم نیارم، بازم لذتام کامل نمیشه اگر یه جایی ته دلم، امیدوار نباشم که این لحظه رو روزی برای تویی خواهم گفت!
لعنت به این زنانگی!
لعنت…
آره، میبینی؟ من احتمالن به خاطر احمقانهترین قسمتهای زنانگیام، به دام خواهم افتاد!!
Posted in فمنیستی
