Archive for اکتبر, 2008
مافیا
اکتبر 17th, 2008 Posted 04:34
همین روزها
روز رفتن از راه میرسد
و من طوری از خیال تو گم میشوم
که انگار هرگز نبودهام…
امشب همه بچهها امدن اینجا “مافیا” بازی کردیم، خیلی وقت بود دلم میخواس بازی کنیم، اما طبق معمول آخرش خوشایند نبود، رفتار بد اَ… و شوخی مسخرهاش ناراحتم کرد اما تو طبق روال سابق گفتی به خودش بگم اصلن نشنیدی، نمیدونم خستهام کردی خیلی وقته بریدم از این وضع از این که مبادا بقیه چی فکر کنن،این روزا خودمو خیلی تنها حس میکنم دلم واسه خونه و تختام حسابی تنگه، کاش اونقد بزرگ بودی که از برداشت بقیه نمیترسیدی! دوست داشتن جرم نیست بچه !
Posted in خط خطی
حقوق زنان
اکتبر 16th, 2008 Posted 18:21
“مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد”
اما متاسفانه در جامعهی ما که قوانیناش را مردان نوشتهاند، آنچه را به نفع”مای خاص” بوده بر]گزیده و این همه “مای عام” که زنان هستند نادیده گرفتهاند و در واقع، ما شدهیم سنگ زیرین آسیا !
حرکت زنان چند سالی است که حرکت رو به جلو و مستقلی را در پیش گرفته و توانسته است علی رغم موارد شدید سرکوب در بسیاری موارد خود را بازتولید کرده و امروزه به عنوان یکی از مهمترین حرکتهای اجتماعی ایران خود را مطرح کند. محکم بودن مبانی ایدئولوژیک و وحدت عمل نیروها را در کنار مساعد بودن شرایط اجتماعی را میتوان از علل مهم موفقیت این حرکت ذکر کرد.
سازماندهی فعالیت این حرکت در یکی دو سال اخیر بیشتر بر روی تغییر قوانین نابرابر بوده است. بیشک قوانین تبعیض آمیز در مورد زنان از مشکلات عمدهی این قشر محسوب میشود. عدم وجود حق برابرِ طلاق، ارث، دیه و … در قوانین،نیازبه اعتراض گستردهای دارد. اما نکات بسیار مهمتری در حرکت برای احقاق حقوق زنان نادیده گرفته شده است.
عامل محرک تمام جنبشهای اجتماعی که آنان را تاثیرگذار و رهاییبخش میسازد “آگاهی” است و به نظر میرسد مهمترین علت عدم موفقیت حرکتهای اجتماعی نخبهگرایانه شدن آنهاست. قرار گرفتن حرکت اجتماعی در بین طبقات و گروههای خاصی علاوه بر محدود کردن خواستهها به نفع گروه یا طبقهای خاص قدرت عمل آن را به شدت کاهش داده و سرکوب را آسان میکند. فقدان آگاهی جمعی از حقوق زنان هم یکی از مشکلات پیش روی حرکت زنان است. حتی در صورت اصلاح شدن قوانین به نفع برابری هم، مشکلات بخش زیادی از زنان طبقات پایین جامعه به علت فقدان آگاهی از حقوق خود باقی میماند. زنی را فرض کنیم که در طبقات پایین اجتماع حق طلاق دارد، آیا امکان طلاق برای او به صورت عملی وجود خواهد داشت؟ هرچند که وی بر اساس قوانین و روی کاغذ امکان طلاق را دارد ولی شرایط اقتصای و ناآگاهی اجتماعی هرگز این اجازه را به او نخواهد داد، بنابراین باید آگاهی لازم به میلیونها زن وحتا مرد طبقات محروم در مورد حقوق اولیهشان داده شود.
در هر حرکت اجتماعی لازم است که علاوه بر اصلاح وضع موجود به نقد بنیادی و رادیکال نظم نابرابر موجود نیز پرداخته شود. پرداختن به مسالهی حقوق زنان در واقع به نوعی اصلاح ظاهری نظام “پاتریمونیال” است که اگر همراه با نقد بنیادهای اقتصادی و فرهنگی نظام مردسالار نباشد همیشه راه را برای بازتولید نظم موجود باز خواهدگذاشت. هر چند که ممکن است با تغییر قوانین نظام، اندک بهبودی در وضعیت زنان ایجاد شود اما نظام “سلطه پاتریومنیال” قطعن سلطهی خود را به شیوهی دیگری بازتولید خواهد کرد.
البته لازم به ذکراست که هرچند این نقدها را به این حرکت وارد می دانم اما قطعا انجام آن را برای پیشبرد اهداف حرکت اجتماعی زنان لازم میدانم و معتقدم بالاخره باید از یک جا شروع کنیم .گرنه ما نیز چون “مادربزرگ” هامان مجبور به تحمل این سلطه ناعادلانهایم !
Posted in فمنیستی
کازابلانکا و ما
اکتبر 16th, 2008 Posted 17:32
در بحبوحه جنگ جهانی دوم، پس از اشغال فرانسه به دست ارتش نازی، کازابلانکا در مراکش که هنوز در کنترل فرانسه اشغال نشده قرار داشت، دروازه عبور مردم اروپا به لیسبون و از آنجا فرار به آمریکا بود. این فیلم به طور کامل رفتار انسانها رو وقتی تحت سیطره یک نیروی بیرحم هستند، فسادهای آشکار و پنهان، بازارهای سیاه، دروغ، حسد، رشوه و خیلی صفات و رفتارهای ناپسند دیگه رو نشون میده. دور از انصافه که مثلن همه مردم فرانسه رو در تمام اعصار فاسد ، دروغ گو و یا رشوهخوار بدونیم. جالب اینجاست که رییس فرانسوی شهربانی شهر ، “کاپیتان رنو” ، به صراحت اعلام میکنه که من با جهت باد تغییر جهت میدم ! این مرد، در مقابل خواست سرگرد نازی ، تقریبا تن به هر کاری میده ، هر جا که مجبور باشه به هموطنان خودش پشت میکنه و از به دست آوردن منافع شخصی، به واسطه بودن در قدرت هیچ ابایی نداره.
این فیلم به طور کامل ترکیب یک جمع تحت سلطه رو نشون میده. در یک جمع تحت سلطه ، خیلی بیشتر از تعداد قهرمانها ، انسانهای عادی وجود داره. انسانهایی که نمیشه ازشون انتظار داشت ، همه یک قهرمان دو آتشه باشند و زندگیشون رو به خطر بندازند. اونها تحت سلطه به ناچار زندگی میکنند و شرایط رو میپذیرند و به الزاماتش تن میدن. ولی همین مردم به ظاهر آروم ، پتانسیل خوبی برای عقب روندن نظام ظالم و سلطهگر دارند. صحنه بیاد موندنی که تو این فیلم وجود داره به خوبی نشون میده چه طوری همون مردم به ظاهر تحت سلطه با رهبری یک قهرمان (ویکتور لاسلو) میتونن منسجم بشن و ظالم سلطه جو رو عقب برونن. در کاباره “ریک” که محل اصلی اتفاقات داستان هست، چند افسر آلمانی در میان خیل جمعیت ، شروع به نواختن پیانو و خوندن یک آهنگ آلمانی میکنند، دقایقی بعد، ویکتور شروع به تحریک نوازندگان دیگر سالن می کنه و اونها رو به زدن آهنگی فرانسوی تشویق میکنه و خودش با حالتی استوار شروع به خوندن میکنه. جمعیت کم کم با اون همراه میشن و سالن تبدیل به میدون نبردی موزیکال بین مردم تحت سلطه و متجاوزان میشه!
جالبه که این فیلم در سال ۱۹۴۲ ، و در اوج قدرت نازیها در جنگ جهانی دوم، ساخته شده. دیالوگهای این فیلم، مخصوصن اونها که در مقابل سرگرد نازیها ادا میشن، فوق العاده جسورانه و قابل احترامن.
سه سال بعد، در ۱۹۴۵ ، آلمان و متحدانش شکست خوردند و بخش اعظم اروپا آزاد شد. سرنوشت بیشتر مستبدان و دیکتاتورهای دنیا هم در این بیش از ۶۰ سال مشخص شده و امیدوارم تکلیف مابقیشون هم زودتر مشخص بشه !
اما اگر با دیدگاه جامعهشناسی سیاسی به بررسی جامعه مورد نظر بپردازیم در مقایسه با جامعه تحت سلطه ایران تفاوت دیدگاههای فردی را می بینیم که در آنجا هر فرد مبارزه میکند اما در کشور ما، همه درگیر مای جمعی هستیم و منتظر که دیگری برخیزد، که اگر اینگونه ادامه دهیم…
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی، همه بر میخیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،….
چه کسی برخیزد ؟
متاسفانه این روزها ما عادت کردهایم یک دیکتاتورِ صالح باشد که بیاید بگوید چه کار کنیم و چه کار نکنیم ،یکی که دلمان قرص باشد و خیالمان تخت، یکی که ما فقط بهش بگوییم: “چشم” و این فرسنگها با “اتوپیا” ما فاصله دارد، کاش از جامعه ۱۹۴۲ این فیلم عبرت بگیریم!
Posted in سیاسی
با توام!
اکتبر 14th, 2008 Posted 03:07
زیباترین حرفت را بگو، شکنجهی پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند، ترانه بیهوده میخوانید
چرا که ترانه ما، ترانه بیهوده نیست،
چرا که عشق، حرف بیهوده نیست
“شاملو”
در قرنی كه صرفا به خاطر داشتن دو نون در لفظش به اندازهی يک وجب نان میارزد تو از من میخواهی بيشتر فكر كنم؟
در دنيایای كه آلمانها در پي جمله ي معروف “شلاق و زن” نيچه واقعا به زنان محبوبشان شلاق پيشكش میكردند تو از من میخواهی بيشتر فكر كنم؟
در دنيایای كه اين جملهی نيچه باعث شد افرادی او را به زن ستيزی محكوم كنند و برداشتشان از جمله همان قدر شد، تو از من میخواهی بيشتر فكر كنم؟
در جهانی كه نا بغهاش ژان ژاک رسویای است كه میگويد” زنان هيچ نبوغی ندارند و ذاتا سوزن خياطی بيشتر با انگشتان زن ست است تا قلم”، تو از من چه میخواهی؟
فهم من از “هست” دكارت و “هركس” ماركس و “هيچ كس” مالبرانش را برای كه میخواهی؟
روزگاری كه هزاران هزار زوايا، چون هزاران هزار حماسه بر سياهی روزگار چنگ میاندازند و انسانیات را در دوزخ، به كام مرگ میكشانند، تو از من چه میخواهی؟
بذار من احمق باشم چرا غصهی منو میخوری و اينقدر نگرانَمی؟ چرا فكر میكنی من افسردهام؟ من خوبم! خوبِ خوب! چی بگم؟ گفتنی ندارم برای تویی که بیشتر از من میدونی و همین و همین برای دوست داشتنهای من کافییه، واسه منی که میدونم به سبکِ خودت آدما رو دوست داری و چقدر و چقدر مهربونی !
هان…با توام…
حالا تو هی بگو اشتباهِ، همه دنیا اگه مثه تو فکر کنن، درسته. ای بابا تو هم یک پا روسو شدی این روزا واسه من ! در اوج روشن فکری کاملن “پاتریمونیالی” خوب شاید حق داری به قول خودت، جامعه و دنیا اینطوری، من از تو گله دارم؟ ولی اگه ذهن تو اصلاح بشه، نرم نرمک، تو بقیه و بقیهها رو اصلاح میکنی و اونوقت اون “اتوپیا” محقق میشه !
بابا جون من میگم سخت نگير! بيا با من بخند،برقص، بگرد، اینقد سعی نکن اذیت کنی خودتو، “لیندر” بخور “۳۶۰” بخون و … ذهنتُ رها کن از این بایدها، تو سنتشکن قابلی، میدونم و میدونی!
با كیام؟ اونی که باید بدونه میدونه !!
با تک تک شما هم، هستم، چقدر گیر دادین به “من” بودنِ تون، یِکم رها شین، مرزهای ذهنِتونو بشکنین، واسه رها شدن از این بحرانِ منیّت، همه و همه باید رها شیم !
همین و همین !
Posted in خط خطی
همشاگردی
اکتبر 14th, 2008 Posted 00:11
آغاز سال نو با شادی و سرور
هم دوش و هم زبان حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه بیداری من است
در دل دارم امید بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
مهر از افق دمید فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس ما را دهد نوید
در دل دارم امید بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
ای در کنار ما٬آموزگار ما چون شمع روشنی در روزگار ما
روشن زنور توست٬کاشانهی دلم در کار من تویی حلال مشکلام
در دل دارم امید بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
فردا از آن توست٬ ای نسل چاره ساز با یاری خدا آینده را بساز
فردای روشن است٬ با وحدت کلام از ما تورا درود،از ما تورا سلام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
هفت ساله که دیگه مدرسه نمیرم، ولی همیشه دلم واسه اون روزا تنگ میشه، همین چند شب پیش با یکی از دوستام یاد این شعر کردیم و اون دختر کوچولوی پر امید که خندون، آغاز مهر رو نوید میداد،اون روزا بر نمیگرده ولی خاطرههاش تا ابد زنداس!
مهرتان خجسته.
Posted in خط خطی
آزادی
اکتبر 13th, 2008 Posted 22:39
در باغ بیبرگی زادم و در ثروت فقر، غنی گشتم
و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم
و در آرزوی آزادی سر بر داشتم …
“دکتر علی شریعتی”
آزادی این نیست که یک کتاب انتقادی نوشته شود و بگذارند منتشر شود، آزادی این است که میگذارند هزاران کتاب ده در دوازده بیست و پنج صفحهای که همهاش پنجاه کلمه دارد و بقیهاش نقاشی قورباقه و لاک پشت است ، منتشر شود، یا این که ترانههای خوانندههای معروف غربی را ننه قمر ترجمه کند و منتشر شود.
آزادی این نیست که بگذارند فیلم سنتوری اکران شود یا فلان بازیگر برود “هالیود” بازی کند، بلکه آزادی این است که هر شخصی میتواند نوزاد شیرخوارهاش را که وق وق میکند یا بچهی سه سالهاش را که نق میزند با خودش ببرد سینما !
آزادی یعنی این که هر شخصی میتواند بدون این که زیاد حرص بخورد ، خانهاش را بکوبد و چند طبقه بسازد، مثل این همسایه ما که ساخت و ساز غیر قانونیاش، خواب را از چشمانمان گرفته !
آزادی یعنی اطراق مسافرها در پیادهروها و در پارکها ، به گونهای که به دشت و دمن میروند و چادر میزنند!
آزادی یعنی زیرشلواری بپوشند و رختهاشان را در پارک بشورند!
آزادی این است که به برخی مدارک افتخاری دانشگاهی داده شود و بعد در دانشگاهها به تدریس بپردازند و بعد بفهمند آقا اصلن صلاحیت تدریس نداشته !
آزادی یعنی این که مدیر گروه اساتید رابه دلخواه اخراج کرده و فک و فامیل خویش را جایگزین کنند !
آزادی این نیست که یکی در حضور جمعیت همچین سخنرانی کند که پدر و پدرجد رییس مجلس بورکینافاسو را دربیاورد و بعدش بگذارند راست راست بگردد و نوشابه بنوشد. بلکه آزادی این است که …
به امید آزادی همه اندیشههای پاک
Posted in سیاسی
یاد
اکتبر 13th, 2008 Posted 02:15
تاریک که باشد، هیچ خاطرهای نمیماند
جز عطر تن و طعم لبها،
وقتی که عطرش و طعم لبهایش مزه تلخ و گنگ خداحافظی میداد
چطور باید به خاطر میماند !
Posted in خط خطی
کاش
اکتبر 13th, 2008 Posted 02:05
نبودن هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست، بودنهایت را از دست نده !
نمیدونم چه مرگمه ؟ اعصابم خورده از خودم،دنیا،آدما شاکیام حسابی، پر اشک و غصه،دارم دق میکنم،به وجود اونی هم که
میگن اون بالا نشسته شک دارم،نیس، اگه هس این همه غصه منو که میبینه، چرا هیچ کاری نمیکنه؟ برنامههام قاطی، خودم هنگ، از همه چی بیزار…
یه روزایی اونقد زیاده خواه بودم که هیچچی و هیچکی برام ارزشی نداشت اما حالا اونقد ضعیف و شکنندام،که با اندک تلنگری میشکنم و اطرافیانم هم شدن تلنگرهای پی در پی !
برنامهام امسال phd ،ولی نمیدونم با این وضع آشفته میشه؟!
اعتماد به نفسام شده بازیچه یه دوست که روزی ده بار لگدمالش میکنه و بعد بیتوجه …از ام میخواد ناراحتیمو بهش منتقل نکنم؟ این یعنی یه دوستی دو طرفه؟از لبخندهای زورکی خستهام، از مترسک بودن خستهام، از حضورم،از همهچی متنفرم !
از با… متنفرم متنفرم متنفرم….از هر چی مرده حالم بههم میخوره…
از کدومش بگم؟! فوت فرزاد؟ قهرهای دم به دم …،…؟بیکاری؟کسالت، آدم خودخواهی که لذت میبره از اداهاش؟ فقط خواسته خودشو میبینه! چقدر دلم میخواد یه دربند درکه فرحزاد…. دیگه گم شدم تو خواستههام، دیگه بریدم…
این ماه عروسی بهترین دوستمه، ولی نمیتونم برم اینام داره بیشتر بههمم میریزه !…
گلگلی خیلی تنهاس، دلش کلی غصه داره، کاش حداقل تو میفهمیدی، تویی که برات خیلی کارا کردم که بخندی،غصه نداشته باشی…کاش سعی نمیکردی ادا در بیاری،کاش خودت بودی، اون “دلگندهای” که من دل مهربونشو تو مشتم گرفتم و حس کردم…کاش یکی بود یکی نبود اول قصهها نبو د !
این نیز اشتباه بود !
Posted in خط خطی
سالمرگ تولد من
اکتبر 9th, 2008 Posted 06:00
بسترم، صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید،گردن آویز کسان دگری
“ابتهاج”
سالی دگر در آرزوی روزی که دوست میداشتم، گذشت،آری، شهریوری دگر که حس میکردم برایم تولدی شیرین را به یادگار بگذارد، خواستهی یک دور همی دوستانه، که این نیز اشتباه بود !
روزهای تنهاییام با “تنهاترین روزی” که دوست داشتم کامل شد، و در “تنهاترین روز” من و کسانی که دوستم میداشتند،قصر یخبندان خیالم آماج آتش بیمهریاش گردید!
تولد امسال دور از خانوادهای که هر ساله با جشنای کوچک شادم میکردند در کنار اویی که فکر میکردم دوستم دارد، بودم و در انتظارلحظهی شیرینی که در آغوشم گیرد و فقط و فقط بگوید “تولدت مبارک” همان گونه که بارها و بارها دیدم که برای دیگران میکرد،اما همین هم زیاد بود و بیجا !
و این خواسته بیجا، روزهای تلخی برایم رقم زد که پس از ۲۷ روز هنوز روحم را آزار میدهد !
از خندههای دروغین،اشک های بینتیجه،آزارهای دم به دم خستهام !
این روزها از همه کسانی که میشناسنام گریختم اما اینجا که نمیتوانم؟! آغاز ۲۵ سالگیام را هیچ گاه از یاد نخواهم برد،آرزوهای بر بادی که با آزارهای تو در آن روز به اوج رسید و من همچنان مبهوت که چرا، چرا و چرا ؟!
هر چند بعد از بحث تلخ آن شب که درهای بسیاری از دروغها را برایم گشود،آموختم که “آب در هاون کوبیدهام” و تفکر تو نیز مبنایش”سود و زیان” است خودت گفتی “برای رابطهای که سودی برایم ندارد،دلیلی ندارد تلاش کنم ” !
از درون شکستم !
و پنجره نگاه متفاوت “او” به زاد روز دوستاناش روحم را با شیشهای براق میخراشد و میخراشد !!
من به تو نیاز داشتم ونیازم همان تبریک بود اما…. و تو چون مروارید،گردن آویز کسان دگری !
پس از روزهای تلخ این یک ماه اخیر، دیدار با “مرجان” و نوید دوستداشتن های بیریا،قلقلک شیرینی روح خستهام را داد ! اما تجربه تلخ رفتار تو و اشکهای ناتمامام را پایانی نیست ! ۲۴ساعت تلخی که همه و همه … از دور دور تا نزدیک نزدیک بودنم را شادباش گفتند اما…
“تولد گذشتهام مبارک”
Posted in خط خطی
ماجرای ما
اکتبر 8th, 2008 Posted 03:42
تو پژمرده بودی!
تو شاخبرگت پژمرده بود!
تو میخواستی آب،
میخواستی مهر،…
تو داشتی میمردی!
تو میپوسیدی،
و هيچ کست هم”عين خيال” اش نبود!
من، تو را فهمیدم!
من هیچ چيز نداشتم!
من هيچ داشتم!
من چشم داشتم،
من گوش داشتم!
من همه چيز داشتم!
من چشمام اشکت را ديد،
من گوشام، اشکات را شنيد،
بیآنکه فکر کند دروغیست،
بیآنكه فکر کند دروغ نیست،…
تو حرف میزدی،
مینالیدی،
میگفتی و میرفتی،
هر چه دلت خواست، گفتی،
و هر چه دلت نخواست هم!
من گوش میدادم،
من گوش میدادم،
من گوش میدادم،
من گوش میدادم،
من همهاش گوش، دادم،
من به پایات گریه كردم،
ایستادم،
ایستادم،
تو ديگر نپژمردی،
تو هیچ وقت ن”پژمرد”ی
دیگران،.. آه!
دیگران چه میگفتند؟
وقتی مرا با دستهایام که در موهایام بود،
و اشکی بر صورتم میخشکید،
و زبانام نمیچرخید؟
من گوش ندادم!
هیچ!
دیگران جلویام دیگر هیچ نگفتند!
تو چطور،…
تو میگفتی و میخندیدی!
تو دروغ گفتی؟
تو ،…
بیا تو ها را ول كنیم….
بیا برسیم به تو،
كه دیگر، نپژمردی،
و بلند شدی،
و قد كشيدی آنقدر كه،
كلاغها را خودت میدیدی،
نه،…
كلاغ نمیدیدی،
روی من سایه میانداختی…
سايهات آنقدر انداخت،
من دق كردم!
من مردم!
من پوسیدم بیآنكه هیچ كسم”عین خیالاش”باشد!
من غرق شدم در،
تصورهای حرفهایات!
آی…
آهای…
میشنوی؟
دادم اتاق را کر كرد!
من ناله میكنم!
بشنو!
گریه كن!
نه!
هیچ منتی نیست،
هیچ چيز نمیخواهم و هیچ میخواهم،
شاید تو مرا شاد كردی،
شاید دلم را خوش كردی با فكر شاد كردن دل دیگران!
من اینطوری بودم!
تو مرا نمیشناسی،
میشناسی.
اين منام كه نشناختام،
و…
شناختام!
آدم ۳:۴۰ دقیقه صبح بنویسه، بهتر از این نمیشه !
ولی امشب داشتم فکر میکردم پارسال اینجا چقدر متفاوت بود، یادته؟ سماورت خاموش، آشپزخونهات درهم، خونه نامرتب،… هر چند میگی این بینظمیتو دوس داری؟ شاید، نمیدونم !…
همه میگن،… بذار بگن ! با تو بیدریغ بودم،چون تو هم بیدریغی…
بهتر ننویسم الان،حس میکنم به اوج رسیدم… شبرو دوس دارم…و… ناگفتههارو !!
Posted in خط خطی
