Archive for اکتبر, 2008
قرص
اکتبر 29th, 2008 Posted 14:02
اسکناسهای کهنه را نوارهای چسب حمایت میکنند
سربازان را سنگرها
ما را هیچکس نخواهد پایید و هیچکس مدد نخواهد کرد
پس بیدار شو !
آره با توام شاید خیلی وقتا تپل مرام گذاشتی و خیلی کارای نشد،شد !
ولی راستش خیلی وقتام حکمت کاراتو نفهمیدم
حالا میدونم که قضیه حکمت و قسمت نبوده
تو قرصاتو سر وقت نمیخوردی
آخه بابا جون ارزششو داره واسه تنبلی خودت ما رو اینجوری حیرون خودت کنی؟
قرصهاتو با یه پارچ آب بزار لب طاقچه، ساعتتام کوک کن بزا بالا سرت
اگهام دیدی داری میری تو فازای بد
یه بطر عرق برو بالا
یا یه قلیون تپل واسه خودت بچوق
نزار ناراحتیات یه مشت آدمکُ که پایین پنجره اتاقت ولول میخورن داغون کنه
آره با توام خدا
قرصاتو سر وقت بخور !
Posted in خط خطی
psp
اکتبر 29th, 2008 Posted 13:02
ما چیستیم؟
جز مولکولهای فعال ذهن زمین
که خاطرات کهکشانها را مغشوش میکنیم!
کاری که ما چند شب پیش کردیم و خاطراتمونو حسابی مغشوش کردیم با شیکمویمون !
قشنگ بود ولی اینام گذشت، تولد گرفتیم که یاسر سورپرایز کنیم مثلن !! من آزاده فرزام سیامک هر کدوم بهنوعی بدو بدو سعی کردیم یه شب خوب درست کنیم پدر من که دراُمد ۲ ساعت تو ترافیک ولیعصر بودم بعد هم یاسر قالمون گذاشت و دیر امد، من و آزاده هم یه دل سیر خوابیدیم … بالاخره شام کیک کادو ذوق درینک و به دلایلی بنده از یه جاهایی خاطرهای ندارم ! تا حالا تو هیچ مهمونی اینقد نخوابیده بودم ! هاهاهاها
psp هدیهاش بود، عکسا رو من گرفتم، گویا یاسر کلی ذوق داشته !! یادم نیس که ! ولی دلم الان کیک میخواد حسابی !
Posted in خط خطی
سوشیانت
اکتبر 27th, 2008 Posted 03:52
آدم به زمین آمد، این حادثه رویا نیست
این فرصت بیتکرار، عشق است، معما نیست !
من هنوز نخوابیدم پس هنوز دیروزه ! امروزیه روز خوشگل پاییزی بود ! محجوبه تلفن کرد پنجشنبه عقدشه ۹ آبان، من نمیتونم برم یه غصه گنده تو دلمه، بهترین دوستمه و داره ازدواج میکنه هم نگرانم هم به خاطر شادیش خوشحال… امیدوارم امید لیاقتشو داشته باشه !
امروز با سیامک، فرزام، آزاده رفتیم نمایشگاه، پرزنت بازی جدید یاسر و دوستاش بود “سوشیانت” قشنگ بود و متفاوت با بقیه کارایی که دیدیم، مثل بازیهای خوب خارجی﴿God of war,devil my cry) کانسپتش ریشه در اساطیرمون داشت واسه من که آماتور بودم تفاوت آشکار بود چه برسه به کسایی که کارشون گیمه ! دلم غصهدار هم شد آخه چرا نباید شرایط یه کار خوب واسه بچهها فراهم شه؟ جرا جامعه ما پتانسیل این رشد رو نداره؟ …سرمایهگذاریها همیشه محدود به چهارچوب مد نظر بخش دولتی شه؟ تو گیم، کار، سلیقه، فکر، نوشتن، زندگی، نفس کشیدن، راه رفتن، خندیدن، گریه کردن، خط قرمزهها رو باید دولت تایید کنه وگرنه…. یا باید مثه من دیگه نه فکر کنی نه بنویسی.. یا تو یک کار مثل “سوشیانت” به خودت، سرمایت، تکیه کنی … ریسک “سوشیانت” مطمئنن قشنگتر از مسخشدگی منه !
شب رفتیم “هاتچاکلت” واسه سیگار خوشمزه، جالب بود بچههای “سوشیانت” هم اونجا بودن یاسر با ما اُمد، فرزام یه آهنگ بامزه جدید داشت ازAny Macdonald که متولد ۱۹۸۷ میلادی بود و، جدی افسردگی حاد گرفتیم که با این سنمون…! بیخیال قرار نبود امروز غر بزنم !
اُخی یادم رفت بگم سیامک برام یه هاست گرفته، کلی ذوق کردم یه سایت هورااااااااااااااااااااااااااااااا ! تاتیتاتی دارم منم از دنیای کامپیوتر و نت سر در مییارم !
امروز تولد یاسره قشنگترینها رو برات آرزومندم.
Posted in خط خطی
لبو
اکتبر 27th, 2008 Posted 03:05
بعضی هوسها پدر آدمو در مییاره، مثه هوس لبو ! جمعه رفتم خرید، چشمم دید و دلم خواس لبو!
خریدم ولی نمیدونستم چطور بپزمش! بعد دو روز امیرحسین دستورپخت داد و امروز من لبو پختم اونم چه لبویی، گذاشتم رو گاز با کلی شیکر، رفتم بیرون و سپردم حواست باشه به لبوها ! برگشتم دیدم به به چه دسته گلی ! کل گاز و پارکت هم لبو با شیکر فراون میل کردن !! ” دلگنده” گند زده بود به آشپزخونه ! تا چشمم درآد هوس بیموقع نکنم من! هوس خوردن لبوی قرمز از دستفروش توجیهپذیرتره، حداقل آشپزخونت رنگی نمیشه و مجبور نیستی به کلی آدم که دور از چشمشون لبو لومبوندی جواب پس بدی ! بیرون میخوردی زبونت رنگی میشد، لال میشدی دیگه، تا عالم آدم نفهمن شیکمو بازی درآوردی تنها تنها لبو خوردی !
Posted in خط خطی
انتخاب
اکتبر 23rd, 2008 Posted 03:28
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر کاخ ستمکاران گویی چه رسد خذلان
“خاقانی”
هيچ انسانی، زن یا مرد، بههيچ دليلی،حق ندارد انسان ديگری را، بدون كسب اجازه از خودش، به اين دنيا وارد كند، اما همه و همه به هیچ انتخابی به دنیا آمدیم، قد کشیدیم و آموختیم ما نیز دیگرانی را اینچنین بهدنیا آوریم! دیگرانی مانند خودمان که هیچ تاثیری روی انتخاب شدن و انتخاب کردن ندارند!
من رای میدهم تو رای میدهی ما رای میدهیم آنها انتخاب میکنند! و این است حقوق بشر جامعه ما !
Posted in اجتماعی
هوس
اکتبر 23rd, 2008 Posted 03:00
یکهو دلم هوس کرد بیام این جا و بنویسم که چقدر دلم هوس کرده با کفش کتونی و کوله پشتی بزنم و برم تو کتاب فروشیهای انقلاب، بپرسم که کتاب”روسپیان باکره” نوشتهی بینشپژوه رو دارن؟ مسخرهس چند وقت پیش یکی از دوستام میگفت روش نمیشه بره دنبال این کتاب به خاط اسمش! یعنی ما اینقد کوتهبینیم؟ می دونم که هوس جدیدی نیست اما این روزا کمی دست نیافتنی به نظر می رسه آخه کلی تنبل شدم و فقط دلم میخواد برم اما کو جم خوردن؟ ذهنم کلی هدف جدید داره ولی در حد چهار دیواری ذهنم میمونه مگه جم میخورم؟!! ای بابا ! من تنبل، تو تنبل همش خواب فیلم، خواب فیلم!
هوس کردم بودم یه درینک یه مدته مدید تا امشب با بچهها زدیم حال داد….لات شدم ها!
هوس کردم یه بارون توپ اما کو گوش شنوا؟ خدا مگه بها میده به ما؟
هوس کردم یه شمال توپ یه دریایی مواج، ولی کو پایه؟
هوس کردم یه دَدَر باحال ، ولی امان از تو و تنبلیت!
هوس کردم یه هوس، امان از محافظهکاریم!
Posted in خط خطی
ناگفتهها
اکتبر 22nd, 2008 Posted 12:44
من به نان، من به تو
من به گندم، به خدا
من به ايمان، ايمان آوردم.
تو كجا بودی كه نديدی ؟
سلام !
امروز یک روز قشنگه، بعد مدتها خوابیدن این وقت روز بیدارم ! از زندگی لذت میبرم ۲ تا سیزن “پریزن بریک” تموم شده فعلن. صبح کلی حرف زدیم، کلی ناگفتهها، که گفته شد، عجیب حس قشنگی دارم و به بودن و وجود داشتن ایمان آوردم حسابی !
Posted in خط خطی
دوستم داشت !
اکتبر 21st, 2008 Posted 06:39
زمستان در همین حوالی
انتظار می کشد
هوا بس سرد است
فنجان قهوه ام را سر میكشم
از سر تفنن فنجان را برمیگردانم
بدون اعتقاد به فال ولی با يادتو
مدتی گذشت فنجان را برمیدارم تا نقش آنرا ببينم
وقت پر كنم!!
اما فنجان سخت زير فنجانی را در آغوش گرفته و جدا نمیشود
مثل زمانیكه تو مرا در آغوش میگيری
در گويش فال قهوه اين چسبندگی بوسه است
چشم هايم را میبندم
بياد میآورم بر بلندای كوهستان بر زمينی سرد
من وتو زير نور مهتاب چون دوپيچک کدر آغوش هم بهم تابيديم وبا موزيک
“خداحافظ عزیزم”
در بیكران میچرخيديم
تو مرا چون پر بر روی دستان بلند میكردی
داغی بوسههايت بروی گردنام سر میخورد تا انتهای …
رعشهای دلچسب سراسر وجودم را فرا گرفت
دستانت دور كمرم ودستان من حلقه گردن تو
چرخيديم …چرخيديم….بدون سخن
لبهايمان فرصت حرف نداشت
عطر تن يكديگر را میبلعيديم
داغ..داغ بوديم چنان كه يخهای كوهستان را ذوب كرده
سيل جاری شد من و تو همراه سيل به رودخانه خروشان زندگی سرازير شديم
تو حرف زدی اینبار
من از خيال پريدم
و دانستم “دوستم میداری”
Posted in خط خطی
پابلو نرودا
اکتبر 19th, 2008 Posted 01:44
این نوشته رو دوس دارم، عید امسال با فرناز بارها و بارها PowerPoint دیدیم و لذت بریم، فرناز واسه مامانش میذاش تا کمک کنه حادثه تلخ فوت فرزاد کم رنگتر شه، نشد که نشد! منم واسه سیامک ریختم رو CD شاید اونم با دید متفاوتتری به زندگی نیگا کنه، نشد که نشد!
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی…
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحت اندیشی بروی…
امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
“پابلو نرودا”
Posted in خط خطی
پاییز
اکتبر 17th, 2008 Posted 17:05
پاييز چه زيباست،
مهتاب زده تاج، سر كاج.
پاشويه پر از برگ خزان ديدهی زرد است.
هر برگ كه از شاخه جدا گشته به فكر است،
تا روی زمين بوسه زند بر لب برگی،
هر برگ كه در روی زمين است،
تا باز كند ناز و دود گوشه دنجی.
آنگاه بپيچند،
لب را به لب هم!
آنگاه بسايند،
تن را به تن هم!
آنگاه بميرند،
تا باز پس از مرگ.
آرام نگيرند،
جاويد بمانند
پاييز چه زيباست،
پاييز دو چشم تو چه زيباست !
“شاملو”
Posted in خط خطی
