Archive for اکتبر, 2008
یاد فرزاد
اکتبر 31st, 2008 Posted 16:57
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
“حافظ”
مردن خود هنریست همچون هر هنر ديگری بايد آن را آموخت، نمايشیست سخت، زيبا، و عميق وتماشايیترين لحظه زندگی !
بسيار كمند مردانی كه زيبا مردهاند، آنهایی كه میدانستند چگونه بايد زيست، چگونه بايد مرد .
هركس آنچنان میميرد كه زندگی میكند، آنچنان میميرد كه هست. برای كسانی كه زندگی كردن تنها دم برآوردن نيست، جان دادن نيز تنها دم بر آوردن نيست، خود هنریست بس بزرگ همچون زندگی !
امروز جمعهس، دلم حسابی هوای فرزاد کرده، باورم نمیشه فرزاد آروم و دوستداشتنیمون ۱۱ ماهه که نفس نمیکشه، دلم خیلی براش تنگ شده، اشکهام هم بیفایدس، اینقد آروم رفت و بیصدا که هنوز نمیتونیم باور کنیم نیست، نیست… دیگه مثل گذشتهها دلم خونه خاله رو نمیخواد… دیگه دلم نمیخواد با فرناز بگم، بخندم و بزنیم تو سر وکله هم…اونقد شلوغ کنیم که وقتی فرزاد مییاد خونه بازم نفهمیم کی اُمده، فرزاد چرا اینقد آروم بودی و خوب؟ چرا؟چرا؟
اون روز مذخرف هیچوقت یادم نمیره ای کاش، کاش، کاش نمیرفتی…خاله یه ساله نمیخنده، بابات یه غصه گنده تو نگاشه، فرناز دیگه به کی بگه “به اندازه روزایی که زندگی نکردم دوست دارم؟ “، مامانم اشکش تموم نمیشه، فرزاد دلم برات خیلی تنگه، خیلی…
چقدر به اون خدای بیرحم التماس کردیم، به اونخدایی که که یه عمر عبادتشو کردی، نماز، روزهات، حرم رفتنات، زیارت عاشوراهات… یادش رفت؟ نمیدونی چقدر روزای تلخی داشتیم و داریم…
یاسمن هنوز تو خلوت بچگونش اشک میریزه، مهرداد و علیرضا میخوان جاتو واسه خاله پر کنن ولی مگه میشه؟ چقدر برنامه داشتم واسه عروسیت…چی شد!!
فرزاد دلم خیلی خیلی تنگه…چرا همیشه آخرین کسی بودی که میدیدمت؟ چرا تو ؟ تو؟ همیشه اون لبخندات تو یادمه، منم دیگه اون گلناز شر و شیطونی نیستم که با توپ هفت سنگ دنبالش میکردی، منم دلم کلی غصه داره، دیگه حوصله هیچی رو ندارم…
Posted in خط خطی
خدای سنتی و مدرن
اکتبر 31st, 2008 Posted 14:18
“حتما حکمتی داشته!”
این جملهای است که گذشتگان هنگام رویارویی با حوادث میگفتند. حوادثی همچون زلزله و سیل و طوفان و مرگهای نابهنگام، گذشتگان را به ترس و وحشت میانداخت. آنان رنجهای خود را در قالب سوال، در پیشگاه خدایان خود مطرح میکردند. اما نوع سوالهایی را که گذشتگان از خدا میکردند غیر از نوع سوالهایی است که انسان مدرن مطرح میکند.
گذشتگان وقتی میپرسیدند “خدایا چرا…؟” قبل از رسیدن به پاسخ خود، اعتقاد داشتند که خدایشان “حکیم” است و هیچ کاری را جز از روی “حکمت” انجام نمیدهد. آنان میپرسیدند، اما نه برای اینکه خدایشان را به محکمه بکشانند و او را به پاسخگویی وادار کنند. آنان حتی اگر به پاسخ نمیرسیدند خود را با این اعتقاد که “حتما حکمتی داشته که ما از آن بیخبریم” تسکین میدادند.
اما «خدای انسان مدرن» به استحکام “خدای انسان سنتی” نیست. انسان مدرن هر سوالی را که در مقابل خدا مطرح میکند، قانع نمیشود مگر آنکه به پاسخی قانع کننده دست یابد. او خود را ملزم نمیداند که همانند انسان سنتی، قبل از رسیدن به پاسخ، خدا را “حکیم” بخواند. خدای انسان مدرن وقتی حکیم است که انسان مدرن به پاسخهایش دست یابد. از اینرو نرسیدن به پاسخ، برای انسان مدرن مساوی است با نفی خدا و یا تحقیر خدا.
ریشه این چرخش فکری را میتوان در جمله تاریخی دکارت دانست: “من فکر میکنم پس هستم.” چنانکه در دنیای مدرن دیگر نه کتب آسمانی میتوانند معیار باشند و نه پیامبران میتوانند مورد اطمینان باشند و نه کشیشان و قدیسان میتوانند سلطه داشته باشند. هر چیزی آن موقع میتواند صحیح و خوب و زیبا باشد که “من” را اقناع کند. هیچچیز نمیتواند خود را بر انسان مدرن تحمیل کند مگر آنکه انسان مدرن را راضی و قانع کرده باشد.
اگر پاسخهای خدا، انسان مدرن را قانع نکند و راضی نسازد نمیتوانند صحیح باشند! به همین خاطر وقتی در حوادثی مثل طوفان، گفته میشود که”اینها آزمایش الهی است تا مشخص شود که انسانها چقدر در ادعاهای خود صادق و ثابت قدم هستند” انسان مدرن را قانع و راضی نمیکند. چرا که اینگونه پاسخها، پاسخی نیست که انسان مدرن میخواهد. او در پی پاسخی است که خودش میخواهد و نه پاسخی که خدا میخواهد!
Posted in اجتماعی
توهم
اکتبر 30th, 2008 Posted 18:17
سایهات از تو پیشی گرفته و بزرگتر شده…
احمق جان! این نشانه پیشرفت شخصیت تو نیست
نشان آن است که تو از خورشید دور میشوی و به آن پشت کردهای…
به کدامین شمع خیره ماندهای که خورشید را به بیهوده سوزی مجرم میدانی ؟؟؟
Posted in خط خطی
حرف
اکتبر 30th, 2008 Posted 18:10
در به در، به دنبال گـوشهای ناشنوایی میگردم …
تا …
حرفهای نگفتهی زبان لالم را،
جوری دیگر بشنود …
یک جور ناجور!
Posted in اجتماعی
تنهایی تو
اکتبر 30th, 2008 Posted 18:03
نور زیاد هم جالب نیس …
آدم همه چیز رو میبینه و همه اونو میبینن …
توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه که یکی، یه جایی، یه جوری، منتظرشه…
اما توی روشنایی اصلن خبری نیست…
معلومه که خبری نیست…
تنها نشستی
نسکافه میخوری
و سيگار میکشی.
هيچکی تو رو يادش نمییاد
اين همه آدم،
روی کهکشان به اين بزرگی
و تو
حتی
آرزوی يکی نبودی !
و این چیزی بود که من همیشه میدونستم و تو همیشه از دونستن ِ من میترسیدی ! حالا میدونی که چرا همیشهی همیشه میدونستم چرا از نور فرار میکنی ؟!
Posted in خط خطی
تو
اکتبر 30th, 2008 Posted 17:45
گر هست
شور نگاه توست
که میکشاندم
از صبحی به صبحی
عطر نفسهات
در هوای دم کرده اتاق
ته مانده رمقی
که خطوط این کاغذ را
سیاه میکند
اگر نه , سالهاست
دور خودم خط کشیدهام !
Posted in خط خطی
مثل هیچکس
اکتبر 30th, 2008 Posted 12:26
تابوت تنگ وتاریک مثل دیگران بودن را که تاب نیاوری
رسوایی، مثلِ خودت بودن به بار می آید
و این همه نگاه که تو را سنگسار مثل هیچکس بودن می کنند
نمیبینند
داغ دردی که بر پیشانی تقدیرت نهادهای:
“مثل هیچکس نباش,حتی خودت”
Posted in خط خطی
hugzy من
اکتبر 30th, 2008 Posted 11:32
عشق من
پسر بچهایست
که صبحها با بوسه خدا بیدار میشود
وشبها
فرشتهای
در جیب پیراهناش به خواب میرود !
Posted in خط خطی
ذهنِ من
اکتبر 29th, 2008 Posted 14:42
پنجرهی ذهنم را میبندم
تنها به این دلیل که
سیاهی اتاق تفکرم
غلظت دود سیگار اعتقادم
و تعفن لحظههای اندیشهام
از هوای آنسوی پنجرهی ذهنها بهتر است
نور و هوای شهر
ارزانی شهروندان نمونهاش !!
خيلی وقته اينجا…تو بودی اما من…! من هيچجا نبودم…حتی خودم نبودم!
روزا داره همينجوری، پشت سر هم میگذره…تند و تند…وقتم داره تموم میشه….چند ماه ديگه….خيلی زوده! نه؟!
دلم میخواست يه ريموت داشتم و میزدم روی دور كُند !! میذاشتم اين چند ماه آروم آروم بگذره…لحظه لحظهاش رو زندگی میكردم…كاش میتونستم يه كاری بكنم كه نره…دور نشه…بمونه..بمونه..بمونه…بمونه…
حتی تو خواب هم تكرارش میكنم…كاشكی بمونه…
چند تا طرح دارم واسه نوشتن…چند تا کار نصفه نيمه…يه عالمه فيلمِ نديده…يه عالمه كتاب ِ نخونده…يه عالمه درس ناتموم
یه عالمه حرفِ نگفته…يه عالمه ترس…يه عالمه عشق…يه عالمه عشق…
حرفی نيست… گرچه میدونم….!
سرشارم از حس خوب….لبريزم از ترس…،تضاد سختيه!
ولی میشه الان نترسید از این که داری میگذری، الان میشه زندگی کرد، پارادوکس عجیبی شده وجودم یه لحظه سرشار از حس خوب بودن و یه لحظه لبریز از ترس نیستی و نبودن، مثل “فرزاد” اونم پازسال فکر نمیکرد نباشه ولی حالا نیست نیست نیست… از نبودنا میترسم…
اما… طاقت میآرم !
Posted in خط خطی
رو راست
اکتبر 29th, 2008 Posted 14:33
به زندگی من آمده ای که بمانی
یا
فقط امروز را آمدهای
امروز که میخواهیام
رو راست باش
میدانی ساده نیستم
اما میخواهم باور کنم
آنچه را میشنوم
دنیایت را نبخش تا فردا که پسش میگیری
روراست باش
“لئونارد کهن”
قشنگ میخونه و با حال !
Posted in خط خطی
