تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

یک نفر

یک نفر بیاید عاشق من بشود، زیاد!

یک نفر یک شعر قشنگ بگوید، خیلی قشنگ!

یک نفر یک داستان لذت بخش بنویسد، حسابی لذت بخش!

یک نفر نی نی خوشگل و خوش زبانش را پیش من بگذارد، چندین روز…

یک نفر یک جور بستنی شگفت انگیز برای من درست کند، پر از طعم‌های جادویی!

شما را به خدا… یک نفر کاری بکند…

دیگر نمی‌توانم…

This entry was posted on دوشنبه, فوریه 8th, 2010 at 00:12 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

3 Responses to “یک نفر”

  1. نی لا
    01:08 on فوریه 8th, 2010

    چشمم را باز می کنم تا ببینم.

    ببینم آن چه را که زیبا و دلرباست.

    اما نگاهم را به کدام سو بچرخانم؟!

    کمی که فکر می کنم، می بینم جز سپیدی ابر، و زلالی آب …

    چیز دیگری نمی تواند حس زیبائی دوستی مرا برانگیزد.

    دو راه بیشتر ندارم.

    یا سر به آسمان بلند کنم و سپیدی ابر را ببینم و

    یا اینکه سر به زیر اندازم و به زلالی آب بنگرم.

    انتخاب سختیست.

    از این در هراسم که اگر نگاه در زمین اندازم، از زلالی خبری نباشد

    و با آبی گل آلود روبرو گردم

    و من برای همیشه در حسرت زیبائی ها بمانم.

    اما انگار نگاه به آسمان بهتر است.

    چون دست انسانهای زشت سیرت و منفی نگر دیگر به ابرهای سپید آسمان

    نمی رسد …

    تا آن را نیز چون آب زلال، گل آلود و ناخوشایند کنند.

    خیالم راحتست که هیچ کس نمی تواند ابرهای سپید آسمان را

    که مظهر پاکی و طهارت هستند، از من بگیرد.

    این حس خوب دوست داشتن و زیبا دیدن تنها به این شرط تامین می شود

    که نگاهم همیشه به آسمان باشد،

    که اگر لحظه ای غفلت کنم و باز نگاهم به زمین بیوفتد،

    چشمانم باز پر می شود از زشتی ها و پلیدی ها و دلم باز پر می شود

    از غم و اندوه و بد بینی.

    پس آسمان برای همیشه نقطه دید منست…

    چشمم را باز می کنم تا ببینم.

    ببینم آن چه را که زیبا و دلرباست.

    اما نگاهم را به کدام سو بچرخانم؟!

    کمی که فکر می کنم، می بینم جز سپیدی ابر، و زلالی آب …

    چیز دیگری نمی تواند حس زیبائی دوستی مرا برانگیزد.

    دو راه بیشتر ندارم.

    یا سر به آسمان بلند کنم و سپیدی ابر را ببینم و یا اینکه

    سر به زیر اندازم و به زلالی آب بنگرم.

    انتخاب سختیست.

    از این در هراسم که اگر نگاه در زمین اندازم، از زلالی خبری نباشد

    و با آبی گل آلود روبرو گردم و من برای همیشه در حسرت

    زیبائی ها بمانم.

    اما انگار نگاه به آسمان بهتر است.

    چون دست انسانهای زشت سیرت و منفی نگر دیگر

    به ابرهای سپید آسمان نمی رسد

    تا آن را نیز چون آب زلال، گل آلود و ناخوشایند کنند.

    خیالم راحتست که هیچ کس نمی تواند ابرهای سپید آسمان را

    که مظهر پاکی و طهارت هستند، از من بگیرد.

    این حس خوب دوست داشتن و زیبا دیدن تنها به این شرط تامین می شود

    که نگاهم همیشه به آسمان باشد، که اگر لحظه ای غفلت کنم

    و باز نگاهم به زمین بیوفتد،

    چشمانم باز پر می شود از زشتی ها و پلیدی ها و دلم

    باز پر می شود از غم و اندوه و بد بینی.

    پس آسمان برای همیشه نقطه دید منست…

    از حس داشتن دوست نازنینی مثل تو گل ناز مهربانم

    .. آسمان همیشه نقطه دید منست…

  2. پیردختر سبکسر
    01:16 on فوریه 8th, 2010

    کار زیادی از دستم بر نمی یاد. می تونم برات یه شعر بنویسم. از یکی که می دونم دوستش داری

    اشک رازی ست
    لبخند رازی ست
    عشق رازی ست

    اشک آن شب لبخند عشق ام بود

    قصه نيستم که بگوئی
    نغمه نيستم که بخوانی
    صدا نيستم که بشنوی
    يا چيزی چنان که ببينی
    يا چيزی چنان که بدانی

    من درد ِ مشترک ام
    مرا فرياد کن

    درخت با جنگل سخن ميگويد
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن ميگويم

    نام ات را به من بگو
    دست ات را به من بده
    حرف ات را به من بگو
    قلب ات را به من بده
    من ريشه های ِ تو را دريافته ام
    با لبان ات برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
    و دست های ات با دستان ِ من آشناست

    در خلوت ِ روشن با تو گريسته ام
    برای ِ خاطر ِ زنده گان
    و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده ام
    زيباترين ِ سرودها را
    زيرا که مرده گان ِ اين سال
    عاشق ترين ِ زنده گان بوده اند

    دست ات را به من بده
    دست های ِ تو با من آشناست
    ای ديريافته با تو سخن ميگويم
    به سان ِ ابر که با توفان
    به سان ِ علف که با صحرا
    به سان ِ باران که با دريا
    به سان ِ پرنده که با بهار
    به سان ِ درخت که با جنگل سخن ميگويد

    زيرا که من
    ريشه های ِ تو را دريافته ام
    زيرا که صدای ِ من
    با صدای ِ تو آشناست

  3. marjan
    12:11 on فوریه 12th, 2010

    عشقی ندارم که نثارت کنم
    شعری ندارم که برایت بسرایم
    لذتی نچشیده ام که در داستان بگنجانمش
    کودکی نازی ندارم که برای چند روز سبک سرانه به تو قرضش دهم
    و بستنی جادویی ندارم که یک باره تمام گرمای تب آلود غمت و تنهاییت را آب کند
    اما می توان بخشی از قلب کوچک را برایت نگه دارم
    لطفا با کفش وارد نشوید .

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>