تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

گل

حجم گنگی بود… تاریکی و سکوت، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت در هم می‌شکستش !
نه! خبری از ماه نبود… نوری نبود… حضور روشنی نبود… تاریکی و سکوت، سکوتی که تیک تاک
بلند ساعت… لبخند زد، فکر کرد :چه قدر آروم… دست‌ها می‌تونن حرف بزنن…
یه نگاه به اون دست‌های باریک انداخت… و ساعت که با تیک تاکش سکوت رو در هم می‌شکست…
یک لحظه ترسید، بالشت‌ش رو محکم بغل کرد و از حس نازکی پر شد… چه قدر دل‌ش گل می‌خواست… و صدای یک نفس کشیدن آروم …
دست خودش نبود اما گریه کرد… و اون حباب آرامش ترکید…

This entry was posted on دوشنبه, ژانویه 26th, 2009 at 23:16 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>