تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

تولد گــــــــــل‌گلـــــــی

فکر‌ می‌کنم یه کمی بزرگ شدم! اون‌قدر بزرگ که دیگه از ترکیدن بادکنک‌های رنگی، رنگی گریه نکنم، نه که بادکنک‌ها رو دوست نداشته باشم، برعکس، هنوزم با دیدن بادکنک‌های گنده‌ی قرمز ذوق می‌کنم اما اینو فهمیدم که جنس بادکنک‌ها از ترکیدنه و بعدش خندیدن و نه گریه کردن! هنوزم دوست دارم روی بادکنک‌ها چشم‌ چشم دو ابرو بکشم و نخش تو دستم، و باش بدوم اما اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم بادکنک‌ها دوست ندارند تو نخشون باشی، دوست دارند آزاد باشند حتا به قیمت شکستن سرشون به تیرچراغ برق! اون‌قدر بزرگ شدم که اگه کیک تولدم شکلاتی نبود قهر نکنم و گریه زاری راه نندازم! اون ‌قدر بزرگ که حتا اگه یه شاخه گل هم صبح ندیدم، یه سال تموم به خاطرش غصه نخورم، اون‌قدر بزرگ شدم که از دیدن کادوهای تکراری که دوسشون ندارم لب‌ و لوچم آویزون نشه، اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم آرزوکردن موقع فوت کردن شمع کار مسخره‌ایه… اون‌قدر بزرگ شدم که شمع‌های روی کیکم می‌تونه چراغ خونم باشه، اون‌قدر بزرگ شدم که اگه هیچ‌کس سورپرایزم نکرد خودم خودمو سورپرایز کنم… اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم روز تولد من فقط روز تولد منه! اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم بهترین کار روز تولد خاموش کردن موبایله برای نشیدن یه مشت حرف و آرزوی تکراری و خوابیدن! اون‌قدر بزرگ شدم که صدبار میل‌باکسمو رفرش نکنم… اون‌قدر بزرگ شدم که منتظر زنگ هیچ پست‌چی نباشم! اون‌قدر بزرگ شدم که باور‌ کنم پیر شدی و فراموشی گرفتی… اون‌‌قدر بزرگ شدم که رویا بافی نکنم که چراغ‌ها یک‌دفعه روشن می‌شوند و من‌ و تو اون وسط تانگو می‌رقصیم! اون‌قدر بزرگ شدم که باور ‌کنم تصادفا هرسال تولد من، همه خسته و بی‌حوصله‌اند و گرفتار و جیب‌هاشون پر از خالی… اون‌‌قدر بزرگ شدم که بفهمم فردا یه روزیه مثل دیروز و پریروز و پس‌ پریروز… باور می‌کنی که این‌قدر بزرگ شده‌ باشم؟!
۲۱ شـهریورگــــــان ۱۳۸۸

This entry was posted on شنبه, سپتامبر 12th, 2009 at 00:00 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

4 Responses to “تولد گــــــــــل‌گلـــــــی”

  1. 84-80
    09:57 on سپتامبر 12th, 2009

    na mesle eanke ye kami bozorg shodi,,,,,albate ghade ye maghze fandogh…..midoonam yadavarish barat sakhte vali ye ghanoon dirine dostiye…..pas nemishe nagoft ,,,,,har chand ke ye jomleye tekrari bashe……be yad 21shahrivar ghashnghe salhaye 80-84

  2. barfi
    11:08 on سپتامبر 12th, 2009

    تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــ

    میبوسمت…

  3. علیرضا
    11:16 on سپتامبر 12th, 2009

    سلام
    گلی جون تولدت مبارک روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک با ل فرشته ها فقط مي خوان بهت بگن :. . . تولدت مبارک !

  4. امین-
    23:03 on سپتامبر 15th, 2009

    می دونم خیلی دیر رسیدم.
    اما مگه فرقی هم توی این امروز و پریروز هست؟!
    گلناز خانومی تولدت مبارک و بزرگ شدنت مبارکتر.
    خیلی آدمها روز به روز کوچکتر می شوند تا بزرگ!
    اما من هنوز کوچک ما نده ام چون لذت انگولک زدن به کیک تولد هنوز که هنوز است از سرم نیفتاده!!!!!!!!
    مانا باشی و سرزنده

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>