تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

کابوس

گیر افتاده‌ام، توی کابوس‌های کودکی‌ام، زنک عجوزه دوباره سر و کارش با من افتاده، نشسته ته همان اتاق بزرگ و خالی و خاکستری، من راه به جایی نمی‌برم، این اتاق در ندارد، تو راه به جایی نمی‌بری، این خریت حد ندارد! تو مرا از بزرگداشت پرجلال و پر بغض بزرگ شدن، انداختی ترکت، تاختی، یا نجاتم دادی به اصطلاح، به کودکی‌ام رفتیم، زیاده رفتیم، آن‌قدر که حتم کردم اگر دستم را رها کنی پیدا نمی‌شوم! تو همیشه هر کی که باشی، هر کجای تاریخ که زنده باشی، دست خودت هم نیست، درست همین جای ماجرا حواست پرت می‌شود، به هر اتفاق پیش پا افتاده‌ای که پیش پایت بیفتد، بعد فراموش می‌شوم، ساده، به مرور، به سادگی فراموش شدن سیب زمینی‌های در حال سوختن توی تابه، وقتی فقط یک تلفن زنگ خورده و کسی هم کار مهمی با کسی نداشته! تو حواس ِ پرتت، پرتت کرده توی پیچ پیچ ِ پر انحنای جزییات کم اهمیتی که به کذب، شکل ِ کوه به خود گرفته‌اند! شانه خالی می‌کنی از این کوهِ کاذب، به واهمه می‌سپاری‌ام، زنک عجوزه به کودکی‌ام راه می‌یابد، من از این پل ِ پودر شده چطور به بزرگی‌ام راه بیابم؟! من از این اتاق بی‌در، بی‌حضورت می‌ترسم…

This entry was posted on چهار شنبه, آوریل 29th, 2009 at 02:46 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

One Response to “کابوس”

  1. barfi
    14:02 on آوریل 29th, 2009

    خیلی زیبا نوشتی…

    میگم ممکنه یه ادرس تو بلاگفا باز کنی که ما نخواد بیست بار این صفحه رو باز کنیم و دماغمون بسوره و بار 21 موفق به رویت نوشته هات بشیم؟ :: )

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>