تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

کسی هست…

کسی هست گاهی مهربان‌تر، ازخود گذشته‌تر و حتا حساس‌تر از دیگر زن‌ها! اما زن‌ها دوستش ندارند چون گاهی جایشان را پر می‌کند… فرقی نمی‌کند دل یا تخت‌خواب یا صندلی جلو ماشین! من هم شاید مثل بقیه زن‌ها دوستش نداشته باشم یا حتا بیزار باشم اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم حسابی گردن شوهر، پدر و برادرمان حق دارد! چه وقت و بی‌وقت‌هایی که مردِمان یا مردانمان هر چیزی ازش خواستند، نه نگفت! همان چیزهایی که ما با همه‌ی نسبت‌هایی که با مردِمان یا مردانمان داریم، بهشان نمی‌‌دهیم! حفظ اندام می‌کنیم… حفظ خودکفایی‌های زنانه و فقط می‌گوییم “نه”! او هم غذای گرم دارد هم رخت‌خواب نرم! تنش برای کسی‌ست که امشب کنارش است دستش هم روی گوشش نیست خوب می‌شنود… گاهی بیشتر از من، بهتر از ما! فکر می‌کنم دلش خیلی می‌گیرد و سعی می‌کند به این فکر نکند که دوست دارد جای من باشد… خوب هم می‌داند این مردی که سرش روی سینه‌ی برهنه‌اش است فقط کافی‌ست لحظه‌ای احساس ِ خطر کند، برای همیشه وجودش را منکر می‌شود چه رسد به…! فکر می‌کنم زیاد تنهایی گریه می‌کند… یا زیاد الکی می‌خندد… و من فکر می‌کنم یادمان رفته که اگر در شرایط او بودیم چه کسی بودیم!

This entry was posted on سه شنبه, دسامبر 29th, 2009 at 11:59 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

4 Responses to “کسی هست…”

  1. شاه رخ
    12:57 on دسامبر 29th, 2009

    آره هركي توي شرايط خودشه و قضاوت نكنيم بهتره مخصوصا وقتي كه پاي همچين چيزايي وسطه
    سلام

  2. پیردختر
    19:11 on دسامبر 29th, 2009

    زن هایی که تن به خودفروشی می دن حالا به هرعلتی، شغلی رو انتخاب کردن و کارشون رو می کنن. و این شغل بسیار وحشتناکیه. چون توش خطر هست، توهین هست، ناامنی و بیماری و تنهایی و توهین و طرد شدن توسط جامعه و تحقیر و بیچارگی هست و…و این زن های خودفروش چه بسا زن هایی مهربون و نازنینی هستند و حتی خیلی هاشون از زن های به ظاهر شریف و متاهلی که خودشون رو به خاطر یه خط موبایل یا مالک شدن شیش دونگ خونه و یه ماشین و یه سفر به اروپا به شوهرشون می فروشن با شرف ترن. اگر کسی قراره ملامت بشه زن و شوهریه که به رابطه شون توجه نکردن و به هم احترام نگذاشتن و هر کدوم به سویی رفتن و حتی شهامت این رو هم ندارن که به رابطه ی مزخرفشون پایان بدن.

  3. پیردختر
    19:21 on دسامبر 29th, 2009

    راستی گل ناز جان متشکرم از لینک و ببخش منو از اشتباهی که کرده بودم…:)

  4. علیرضا
    13:14 on دسامبر 31st, 2009

    یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت
    وین دل سوخته پروانه نا پروا بود

    فرزاد جان روحت شاد..

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>