کافههای امروزه
میشود گاهی قدم را آهستهتر برداشت، پشت شیشهی رستورانی، کافهای، سر را چسباند به شیشه و زل زد به صحنهی پاک کردن ِ میز ِ دخترکانی که بوی عطرشان از شیشه هم رد میشود، به دست ِ کارگری احتمالن به سن و سال پدرهاشان!
میشود خیره شد به صورت ِ بیحالت و خستهی مرد، نگاه را حرکت داد تا روی دستهایش که انگار بیتابانه میخواهند زودتر هر چه لک روی میز است از بین ببرند و صاحبشان را از بودن در آن ترکیب ِ نامربوط خلاص کنند، و آرام روی چسب ِ روی بینی ِ دختر متوقف شد!
This entry was posted on یکشنبه, آگوست 1st, 2010 at 17:33 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

03:53 on آگوست 2nd, 2010
سلام عزیزم
من برگشتم. دلم تنگ شده بود برای تو و کلماتت. اینجا مثل اینکه نزدیک های خانه ام.
چه خوب دیدی و چه خوب تمام کردی متن را در چسب روی بینی دخترکان…
10:50 on آگوست 3rd, 2010
چه دید خوبی داشتی به قضیه. و چه خوب نوشتی. هنر نوشتن همین است: خوب دیدن و خوب نوشتن.