پست آخر
با مشتی پر از بیخيالی!
و مسيری
که بیچراغ ترين مسير دنياست!
بیکوله بار
بیپای رفتن
مرا به خدا نسپار!
مرسی از دوستایی که امدن و خوندنم، برای همه آرزومند بهترینام، اینجا رو تعطیل میکنم چون دیگه نه حرفی واسه گفتن دارم و نه انگیزهای برای نوشتن، فاصلهای نیست بین یه حس ِ خوب و یه دنیا توهین…
This entry was posted on سه شنبه, جولای 6th, 2010 at 16:21 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

17:17 on جولای 6th, 2010
جدي داري ميگي؟!!
03:47 on جولای 7th, 2010
گل ناز عزیزم
حتما کلافه ات کرده اند. یا حرفی شنیدی که انگیزه هات رو کم رنگ کرده..
اما صبر کن…
تعطیل نکن. استراحت کن. یه مدت از اینجا فاصله بگیر. اما برگرد و بنویس. تو همیشه حرفی برای گفتن داری. همیشه شعری در ذهن.
منتظرت می مونم.
02:40 on جولای 8th, 2010
گلناز من ……
منو ببین … بار هزار سال … با یک تجربه ی ناوفق و شکست های پی در پی مالی
و بیماری بابا و …………………
سفر در غربت و مشکلات ………..
گلناز ….میدونم این جمله درست نیست
اما :
نرو !!!
یعنی نمیذارم بری……….!!!!!!!!!!!!!!
03:29 on جولای 8th, 2010
سلام عزیزم
بعد از خوندن پیغامت تا آخر قضیه گرفتم… می تونم درک کنم چه چیز باعث شده رنجیده بشی. دلسرد بشی. نخوای دیگه بنویسی. اینکه یک نگاه دیگه که با تو فاصله ی عاطفی زیادی نداره مطالبت رو می خونه و در موردشون قضاوت می کنه. و قضاوتش هم اینه: این مطالب به درد به خور نیست و بهتره که اصلا نوشته نشه… اگر اینو یه غریبه بگه هیچ ایرادی نداره حتی آدم بهش می خنده اما اینو چون کسی می گه که به آدم نزدیکه تمام ذهن آدم رو در هم می ریزه. آدم رو با خونه اش غریبه می کنه… من اینو تجربه کردم. چند سال پیش یه وبلاگی داشتم که در اون وبلاگ صرفاٌ متن های ادبی می نوشتم. از شعر و داستان و ترجمه.. وبلاگ خوبی شده بود. خیلی از سایت های ادبی بهش لینک می دادن و بد نبود. اما دو سه نفر از نزدیکانم که متاسفانه آدرس وبلاگم رو داشتند دمار از روزگارم در اوردن. کاری کردن که به غلط کردن افتادم. وبلاگ رو بستم و اعصابم رو نچات دادم. اما این کار درستی نبود. درست تر شاید این بود که ایستادگی می کردم و می نوشتم. اما نتونستم. نمی تونستم. حوصله ی سرو کله زدن نداشتم و تازه احساس امنیتم در وبلاگم مخدوش شده بود. البته بعد پشیمون شدم. ما تنها اون کلمات رو داشتم و نمی بایست می گذاشتم که دیگران اونو از من بگیرن. باید آدرسم رو عوض می کردم. نباید نوشتن رو کنار می گذاشتم…
برای همینه که از تو خواهش می کنم تسلیم نشی و تحت تاثیر قرار نگیری. در این وادی کسی برای آدم کف نمی زنه. کسی آدم رو تشویق نمی کنه. اگه دست بقیه باشه حتی “هوا” رو هم از هم دریغ می کنن.
بنویس عزیزم. بنویس. اگه اینجا ناراحتی برو در بلاگفا یا هرجای دیگری یک سایت باز کن و بنویس. تو شاعر خوبی هستی گل ناز. تازگی ها زبانت خیلی خوب شده. حیفه که الان این کار مستمری رو که اینجا انجام می دی، ول کنی.
خودت باش و به خودت ایمان داشته باش.
می بوسمت عزیزم
13:07 on جولای 8th, 2010
یعنی چی؟! چرا تعطیل! هان؟
بیخود کردی
22:38 on جولای 8th, 2010
ا…………………….
خاك تو سر خر !
چرا آخه !
بچه جان … چي شده ؟!
22:09 on جولای 9th, 2010
گلناز ، من این خونه ی صورتی و حرفاتو ، …… دوست دارم.
نمیدونم چرا داری اینکارو می کنی…..
هر چقدر هم بمن سر بزنی ، جای طعمهاتو نمی گیره .
آخه چه سودی از سکوت بردی؟
!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
01:01 on جولای 10th, 2010
لوس نشو، لوس!01:14 on جولای 10th, 2010
گلناز … گلناز … گلناز …
10:41 on جولای 10th, 2010
اینجا رو دوست داشتم.
11:48 on جولای 10th, 2010
ای بابا، من به دلیل یک سری مشکلاتی که در وبلاگم هم نوشتم، مدتی تعطیل کرده بودم. حالا که من اومدم می بینم خیلی ها دارن می رن.
من با نظر سبک سر کاملا موافقم. یک پیشنهاد هم دارم: می تونی موقتی تعطیل کنی. مثلا یک هفته دو هفته…
اما اگر این تصمیم رو به خاطر رفتار بقیه بگیری، معنیش میشه شکست خوردن تو!
11:49 on جولای 10th, 2010
البته ببخشید اگر فضولی یا دخالت می کنم…